هدف خلقت و راههای رسیدن به آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
عرض شد که اطلاعات ما و معرفتهای ما، برای اینکه به سعادت برسیم، یک نیاز ضروری، قطعی و اساسی است و دو دستهاند: برخی معرفتهای بیواسطه که خود آن چیزی که ما درک میکنیم در وجود ماست، و برخی معرفتهای باواسطه که آن موجودی که ما درک میکنیم خارج از وجود ماست و اثری از او در وجود ما پیدا میشود و ما از آن اثر میفهمیم که چنین چیزی در خارج نیز وجود دارد. و گفته شد که آنجایی که معرفت ما بیواسطه باشد، خطا معنا ندارد؛ زیرا خطا یعنی اینکه من درک کردهام و باید با آنچه در واقع هست بسنجم که آیا منطبق است یا نه، و خطا یعنی منطبق نیست. در اینجا چیزی در وجود من است، آن اثرِ شیء خارجی، و چیزی هم در خارج وجود دارد. حال من باید بسنجم این چیزی که در وجود من آمده و به من گفته است انسانی اکنون در اینجا ایستاده است، با آن چیزی که در خارج، یعنی در متن واقع، وجود دارد؛ آیا منطبق است؟ یعنی همان چیزی که من درک کردهام در خارج نیز وجود دارد؟ اگر به این نتیجه برسم که چنین است، این صادق است و خطا نیست، و اگر تردید داشته باشم، شفاف و معلوم نباشد یا اصلاً معلوم نباشد، در اینجا ادراک من خطاست.
ادراکات غیرمستقیم ما باواسطه است. یک بخش آن، همانگونه که عرض شد، ادراکات حسی است. ما با حواس خود چیزهایی را درک میکنیم: با گوش صداها را، با چشم دیدنیها را، با قوه ذائقه چشیدنیها را، با دستها لمسکردنیها را، و به همین ترتیب. زندگی انسان بر مدار اینها میچرخد و اگر انسان در این جهت دقت نکند، حتی در زندگی معمولی دنیوی خود نیز در بسیاری موارد ممکن است خطا کند و در نتیجه زیان ببیند. شما بسیار میبینید در سطح جراید، در فضای مجازی و در گفتگوهای عرفی که میگویند «مردم این را میخواهند» یا «مردم چنین میگویند». این یعنی چه؟ یعنی ما رفتهایم بررسی کردهایم و پرسیدهایم؟ نه؛ بلکه از مردم شنیدهایم که چنین گفتهاند. این یک معرفت حسی است. معنای «مردم چنین میگویند» یعنی ما شنیدهایم که مردم اینگونه میگویند. «مردم این را میخواهند» یعنی مردم اظهار داشتهاند که ما این را میخواهیم. اما آنچه حسی است چیست؟ اگر بخواهم بگویم معرفتی از طریق حواس خود دریافت کردهام، تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که عدهای گفتهاند مردم این را میخواهند؛ اما اینکه آیا واقعاً مردم همین را میخواهند یا نه، به هیچ وجه نمیتوانیم بگوییم. جایی میتوانیم بگوییم مردم این را میخواهند که خود مردم بهطور روشن آن را اظهار کنند. این یکی از جاهایی است که اگر انسان دقت کند، متوجه میشود بسیاری از ادعاهایی که مطرح میشود یا خطاست، یا دروغ عامدانه است، یا از روی اشتباه گفته میشود.
چقدر درباره اینکه باز کردن برخی سکوهای اینترنتی خواست مردم است، بسیار گفتهاند. حال آیا واقعاً چنین است؟ آیا از همه مردم پرسیدهاند؟ نزدیک به پانزده میلیون نفر اصلاً نمیتوانند از اینترنت استفاده کنند، چه رسد به اینکه بخواهند از فلان سکو استفاده کنند یا انتخاب کنند. این پانزده میلیون نفر مردم نیستند؟ ببینید چگونه خطا رخ میدهد. سخنی گفته میشود و اگر انسان دقت کند که این سخن یعنی چه و از چه طریقی به دست آمده، متوجه میشود که عقل به این صورت کلی و بدون دلیل حکم نمیکند. اگر بخواهیم بفهمیم خواست مردم در متن جامعه چیست، باید به طریقی آن را به دست آوریم که خود مردم بگویند چه میخواهند. بیشترین چیزی که مردم میگویند میخواهند چیست؟ راههایی وجود دارد؛ مثلاً مصاحبه با مردم یا نامههایی که به مسئولان نوشته میشود. مردم خواستههای خود را دارند. برای نمونه، رئیسجمهور به استانی میرود و مردم نامههایی به او میدهند که در آنها خواستههایشان را نوشتهاند. ما دیدهایم که یکی از مسئولان نهاد ریاست جمهوری که استعفا داد، گفت فهرست خواستههای مردم به ترتیب فراوانی مشخص شده و آن مسئلهای که میگفتند همه مردم اینترنت میخواهند، در ردههای پایین بود؛ معیشت مردم در اولویت قرار داشت، سپس کار و کسبوکار و اشتغال.
اگر انسان دقت نکند، ناگهان چیزی که در رده دهم است، بهگونهای القا میشود که گویی در رده اول قرار دارد. یا گاهی گفتهاند اگر فلان سکو بسته شود، چه تعداد مردم بیکار میشوند. ابتدا بهصورت کلی اعداد بزرگی گفته میشود، اما بعد که تحقیق میشود، تحقیقات معتبر نشان میدهد کسانی که شغلشان کاملاً وابسته به این سکوهاست، حدود هشت درصد کل جامعه هستند. با این حال، کسی که میخواهد سخن بگوید، میگوید «شغل مردم این است». در حالی که این مبتنی بر اطلاعات حسی نادقیق است. هرچند اطلاعات حسی در بسیاری موارد معتبر است و ما در زندگی روزمره شبانهروز با آن کار میکنیم و درصد خطایش هم کم است، اما مثالهایی وجود دارد؛ مانند چوبی که در آب شکسته به نظر میرسد.
گاهی کسانی که میخواهند انسان را گمراه کنند، بهگونهای القا میکنند که انسان تصور میکند این داده حسی است، در حالی که چنین نیست. ادعایی مطرح میشود که «ما حس کردیم مردم این را میخواهند» یا «مردم گفتهاند»، در حالی که واقعیت اینگونه نیست. بنابراین باید در معرفتهای حسی دقت کنیم که واقعاً معرفت حسی باشد، نه ادعای معرفت حسی. بسیاری از انحرافات و فتنهها از همینجا پدید میآید: چیزی القا میشود، دیگران نیز تصور میکنند واقعیت همین است و به دنبال آن حرکت میکنند، سپس متوجه میشوند اشتباه بوده است.
معرفت حسی معرفتی معتبر است و ما با آن زندگی میکنیم، هرچند در برخی موارد خطا دارد. باید با حواس دیگر و طرق دیگر آن میزان خطای اندک را جبران کرد. اما مهمتر این است که تشخیص دهیم آنچه به ما القا میشود، واقعاً معرفت حسی است یا نه. در فرهنگ غربی، بخش بزرگی از تبلیغات دقیقاً بر همین اساس است: به جامعه القا میکنند خلاف آنچه وجود دارد را بهعنوان واقعیت. مستکبران جهان دههها در سراسر عالم القا کردند که صهیونیستها ملتی مظلوماند و باید از آنان دفاع کرد. این القائات بهواسطه تبلیغات و امکانات رسانهای آنان بود، تا اینکه حوادثی مانند طوفانالاقصی و غزه رخ داد و حجم اطلاعات بهگونهای منتشر شد که همه دنیا فهمیدند اینها از جنایتکارترین انسانهای روی زمین هستند و مظلوم نیستند.
بنابراین باید توجه داشته باشیم هر ادعایی که مطرح میشود، مربوط به کدام منبع شناخت است: حس، عقل یا نقل. ابتدا باید این را تشخیص دهیم. صرف نقل، معتبر نیست؛ بلکه باید آن کسی که از او نقل میشود و آن کسی که نقل میکند، برای ما معتبر باشد تا بتوانیم اعتماد کنیم. در جلسات قبل، چهار راه شناخت بیان شد. نخست باید بفهمیم این معلوماتی که ارائه میشود مربوط به کدامیک از این راههاست، سپس بررسی کنیم آیا از همان راه بهدرستی به دست آمده است یا نه. گاهی آنچه بهعنوان حس معرفی میشود، در واقع القا و تلقین و وارونهنمایی حقیقت است. با این حال، انسان در بسیاری مواقع فریب نمیخورد و میتواند خود را حفظ کند. در فضاهای غبارآلود، اگر دقت کند، بهتدریج حقیقت برایش روشن میشود و تشخیص میدهد کدام جریان حق است و کدام باطل.
یک بخش دیگر مربوط به مسائلی است که ما از طریق استدلال و برهان به دست میآوریم. این نیز راهی است که خداوند قرار داده است. ادراکات عقلی نیز دو دستهاند: برخی بهگونهای هستند که ما آنها را در وجود خود درک میکنیم و نیازی به تحصیل از بیرون ندارند، و برخی نیازمند استدلالاند. برخی استدلال میخواهند و برخی نه. برای مثال، وقتی میپرسند کل بزرگتر است یا جزء، عقل بهسادگی حکم میکند که کل بزرگتر است؛ زیرا معنای کل و جزء را انسان درک میکند. یا اینکه هر معلولی علتی دارد؛ انسان این را در وجود خود مییابد. مفاهیم علیت، بودن و نبودن، و امتناع اجتماع نقیضین، همگی از اموری هستند که عقل انسان بهروشنی آنها را درک میکند.
همچنین بخشی از مفاهیم مربوط به عالم ارزشهاست: ظلم بد است و عدالت خوب است. عقل بشر در همه جا و همه زمانها این را درک میکند. وفای به عهد، ادای امانت و رعایت عدالت همواره خوب است و نقطه مقابل آنها بد و زشت است.
منتها ادراکات عقلی ما نیز دو دسته هستند: برخی از آنها بهگونهایاند که ما آنها را در وجود خود درک میکنیم؛ یعنی در وجود خودمان هستند و نیازی نیست از بیرون و از طریق دیگری آنها را به دست آوریم. برخی دیگر نیازمند این هستند که برای ما استدلال شود و توضیح داده شود تا به آنها برسیم. بعضی از این ادراکات استدلال میخواهند و برخی استدلال نمیخواهند. برای مثال، از جمله مثالهایی که معمولاً زده میشود این است که آیا کل کوچکتر از جزء است یا جزء کوچکتر از کل؟ کل این ساختمان بزرگتر است یا مثلاً درِ آن؟ هر عقل سالمی میگوید کل؛ زیرا کل یعنی همه این، و جزء یعنی بخشی از این، و روشن است که همه این از یک بخش آن بزرگتر است. هرچه هم به انسان القا کنند که نه، جزء بزرگتر است، میگوید محال است. چرا میگوییم محال است؟ چون معنای «کل» را در وجود خود میفهمیم. کل یک چیز خارجیِ مستقل نیست، مصادیقش بیرونی است، اما مفهوم کل، یعنی معنای کل که «همه یک چیز» است، را انسان در وجود خود درک میکند. جزء یعنی بخشی از همه یک چیز، و این معنا را نیز خودمان درک میکنیم. وقتی این معنا را درک کردیم، اگر کسی معنای کل و معنای جزء را بفهمد، وقتی به او بگویند کل بزرگتر است یا جزء، میگوید کل بزرگتر است.
همچنین اینکه هر معلولی علتی دارد؛ هر چیزی که به وجود آمده، چیزی آن را به وجود آورده است. این را نیز انسان در وجود خود درک میکند. انسان در وجود خود گاهی حالاتی برایش پدید میآید؛ مثلاً فرض کنید در اثر مواجهه با یک موجود درنده دچار ترس میشود، و بعد از مدتی این ترس از بین میرود، یا آن حیوان درنده از بین میرود و ترس نیز از بین میرود. این را در وجود خود مییابد که چیزی در وجود من پدید آمد که موجب ترس من شد، و وقتی آن چیز از بین رفت، ترس من نیز از بین رفت. اگر همین مفهوم «معلول» یعنی چیزی که در اثر چیزی به وجود آمده است را انسان بفهمد، آنگاه درک میکند که اگر چیزی در اثر وجود چیز دیگری به وجود میآید، اگر آن وجود نباشد، آن اثر نیز پدید نمیآید. مثلاً شیشه را با چکش میزنید و میشکند؛ یک چیز سخت به آن میخورد و میشکند. اگر آن چیز سخت اصلاً در عالم وجود نداشت، شیشه هم نمیشکست. اگر آن چیز سخت وجود داشت و محکم به شیشه زدیم، شیشه میشکند. مفهوم علیت را عقل انسان درک میکند؛ یعنی در وجود خودش میفهمد که معلول، یعنی چیزی که در اثر چیزی به وجود میآید، باید آن چیز وجود داشته باشد تا این در اثر آن به وجود بیاید. به آن «علت» میگویند و از این مفاهیم بسیار است.
همچنین یک چیز نمیتواند در یک لحظه و در یک جا هم باشد و هم نباشد. اینکه بگوییم همه ما اینجا هستیم ولی در عین حال هیچکدام از ما اینجا نیستیم، سخن خندهداری است. انسان مفاهیم را خود میفهمد: «هست» یعنی چه و «نیست» یعنی چه. وقتی این دو را فهمید، میگوید نمیشود هم باشد و هم نباشد در یک زمان و یک مکان. بله، میشود در دو مکان متفاوت، اینجا باشد و جای دیگر نباشد؛ یا در یک زمان باشد و در زمان دیگر نباشد؛ اما همین الان، در همین مکان، هم باشد و هم نباشد، عقل میگوید نمیشود، زیرا بودن و نبودن در یک مکان قابل جمع نیست.
ما یکسری از این مفاهیم را در مسائل مربوط به عالم وجود داریم و یکسری را نیز در عالم ارزشها. مثلاً ظلم خوب است یا بد، زشت است یا زیبا؟ عدالت خوب است یا بد، زشت است یا زیبا؟ عقل ما این را درک میکند. در سراسر عالم همه میگویند عدالت خوب است و ظلم بد است. حتی صهیونیستهایی که اینهمه جنایت میکنند، در نهایت میگویند نه، ما میخواهیم صلح جهانی برقرار کنیم؛ حتی میگویند جایزه صلح هم به ما بدهند، تا نشان دهند صلحطلب هستند. زیرا میدانند اگر بشر بگوید من میخواهم ظلم کنم، سخن منفی است و هیچکس از او استقبال نمیکند. پس میگوید میخواهم عدالت را اجرا کنم و صلح را برقرار کنم. امانتداری خوب است یا بد؟ همه میگویند امانتداری خوب است. هیچکس نمیگوید خیانت در امانت کار خوبی است. زمان و مکان هم ندارد که بگوییم جایی خیانت در امانت خوب است یا جایی وفای به عهد بد است. عقل بشر این را درک میکند که در هر جا، در هر زمان و در هر شرایطی، وفای به عهد، ادای امانت و رعایت عدالت خوب است و نقطه مقابل آن بد و زشت است.
بنابراین بسیاری از مفاهیمی که ما داریم، مفاهیم ارزشی هستند؛ یعنی خوب و بد دارند، میگوییم بد است یا خوب است، نباید بشود یا باید بشود، و عقل ما اینها را درک میکند. اینگونه نیست که عدالت چیزی باشد که صرفاً در خارج وجود داشته باشد و ما بگوییم خوب است؛ بلکه عدالت را میفهمیم و سپس وقتی میبینیم کسی ظلم میکند، حالمان بد میشود، و این را با مفهوم عدالت منطبق میکنیم و میگوییم این سازگار نیست و بد است. اینکه کسی بگوید همهچیز سلیقهای است و ممکن است چیزی در جایی خوب باشد و در جایی بد، یا جامعهای بپسندد و جامعهای نپسندد، در مورد ارزشهای اخلاقی درست نیست. ارزشهای اخلاقی همواره چنیناند که خوبشان خوب است و بدشان بد است. بیادبی، بیاحترامی، اهانت بیجهت و تهمت زدن خوب نیست و هیچکس نمیگوید تهمت زدن کار خوبی است.
پس ما یکسری ارزشها داریم که ثابت و مطلق هستند؛ در همهجا و همهزمان همینگونهاند. اینکه برخی بگویند خوب و بد تابع جامعه است و اگر جامعهای همجنسگرایی را خوب بداند، پس خوب است، سخنی باطل و بیاساس است. بد و خوب بودن به این نیست که عدهای به سویی گرایش پیدا کنند یا نه؛ بلکه عقل و فطرت بشری آن را درک میکند. زیرا وقتی عدالت را تحلیل میکنیم، عدالت یعنی حق هر کسی را به او بدهیم. اگر بگوییم حق این فرد است، «حق» یعنی چیزی که باید به او داده شود؛ اگر بگوییم نباید به او داده شود، تناقض پیش میآید. بسیاری از مفاهیم دیگر نیز همینگونهاند: اگر انسان آن مفهوم را درست درک کند، حکم آن را نیز عقلش به او میگوید و هیچ تردیدی در آن ندارد.
در اینجا نیز باید مراقب بود که عدهای سوءاستفاده نکنند و نگویند اینها سلیقهای است یا تابع رأی اکثریت است. اگر اکثریت نخواستند، پس نباید باشد. نه؛ اکثریت و نه حتی همه، معیار نیستند. اگر عقل حکم کند، حتی اگر یک نفر هم سخنی بگوید که مطابق عقل است، وقتی به دیگران گفته شود، میگویند درست است. اما اگر عقل بشر خلاف آن را بگوید، حتی اگر عدهای زورگو بگویند باید ظلم شود و چون اکثریت شدهاند اشکالی ندارد، چنین چیزی پذیرفتنی نیست. قرآن نیز میفرماید: «اکثرهم لا یعقلون». بزرگان نیز فرمودهاند که معیار، اکثریت یا اقلیت نیست؛ بلکه عقل است.
حال اگر عقل هم نرسد و نتواند تشخیص دهد، مثلاً اینکه چگونه نماز بخوانم تا در آن جهان خوشبخت شوم، دو رکعت یا چهار رکعت، یا هر رکعت چگونه باشد؛ ما رابطه دقیق دنیا و آخرت را نمیدانیم. کلیات را میدانیم که اگر اطاعت خدا کنیم خوشبخت میشویم، اما اینکه چگونه اطاعت کنیم، اطاعت خدا در چه چیزهایی است، این را خود خدا باید به ما بگوید. زیرا ما اطلاع نداریم، از آن دنیا و از بسیاری از نظامهای هستی آگاهی نداریم و باید از وحی کمک بگیریم. هرچه خدا بهعنوان وحی به پیامبر و امام معصوم فرموده است، باید بپذیریم؛ زیرا اینها چیزهایی است که ما بهتنهایی به آنها نمیرسیم، هرچند در برخی موارد عقل نیز تأیید میکند؛ مانند توصیه به عدالت و تقوا. ما میفهمیم باید عدالت را رعایت کنیم، اما در بسیاری موارد عقل بشر نمیتواند تشخیص دهد مصداق دقیق عدالت چیست و موارد آن کدام است.
آیا اینکه مثلاً ارثِ مرد و زن مساوی باشد، عدالت است یا آنگونه که قرآن فرموده ـ مثلاً سهم زن نصفِ مرد باشد ـ اینها هزاران عامل دارد و باید بررسی شود. آنکه خالقِ من است و خالقِ این جهان است، خالقِ زن و مرد است. در برخی احکام دیگر هم باید دید چه تفاوتهایی میان زن و مرد وجود دارد. کلیاش را میتوان گفت که تفاوتهایی بین زن و مرد هست و قطعاً این تفاوتها در موقعیتها و تکالیف و حقوق هم اثر میگذارد؛ اما مصداقهای ریز و جزئیاش، مثل اینکه دیه چگونه باشد، ارث چگونه باشد، یا منصبها چگونه باشد، اینها نیازمند بررسیهای دقیق است و گاهی بشر در آن خطا میکند. پس ما نیاز به وحی داریم و وحی باید به ما کمک کند تا دقیقتر بشناسیم. خدا هم لطف کرده و برای بشر پیامبران فرستاده است. اگر بشر همه خوب و بد را، و همه مصادیق را دقیق میشناخت، طبق همان چیزی که خدا میخواست عمل میکرد و به سعادت ابدی میرسید؛ اما قطعاً ما در خیلی جاها نمیتوانیم درست تشخیص بدهیم و باید برویم سراغ وحی.
از اینجا روشن میشود که باید مراقب باشیم کدام معلومات را از چه طریقی بگیریم؛ مخصوصاً در مصادیق عدالت. مثلاً اینکه اصلاً همه انسانها یکسان باشند و برابریِ مطلق برقرار شود ـ آنگونه که در نظامهای کمونیستی گفتند: همه باید یک جور باشند، هرچه کسی کار کرد و هرچقدر زحمت کشید، تفاوتی نکند و همه یکسان باشند ـ این با فطرت بشر و با حال بشر سازگار نیست و با دین هم سازگار نیست؛ لذا هیچوقت هم نتوانستند چنین نظامی را پیاده کنند و شکست خورد. این هم محصول عقل بشری بود که نشست و فکر کرد و گفت این بهترین است.
پس ما در ارزشها، اولاً ارزشهای ثابت داریم و کسی نباید بگوید همهچیز سلیقهای است و بسته به خواست مردم است و هر قومی هرچه پذیرفت همان میشود. نه؛ اینها چیزهای ثابتی است و باید به آن توجه داشته باشیم. ثانیاً بخشی از مسائل را اصلاً عقل بشر و تجربه بشر نمیتواند به آن برسد و باید از طریق وحی گرفته شود. پس بله، یک بخش از بحث هست که عقل بشر به آن نمیرسد و نقل و وحی باید آن را بگوید.
در کنار این، یک بخش هم هست که خدا آزاد گذاشته و در اختیار بشر است. مثلاً من میخواهم در نظام رانندگی نظم برقرار شود. برای نظم، باید معلوم باشد مردم از دست راست بروند یا از دست چپ؛ اگر هر کس هر جور خواست برود، بینظمی میشود. حالا یکجا میگویند بنا میگذاریم همه از دست راست حرکت کنند، اشکالی ندارد؛ یک جامعه دیگر هم میگوید از دست چپ حرکت کنیم. هدف نظم است و این هم نوعی نظم است، هرچند متفاوت است. در کل جهان هم متفاوت است؛ یکجا راستدستی است و یکجا چپدستی. زیرا عقل میگوید «نظم داشته باش»، اما اینکه نوع نظم دقیقاً چه باشد، با بررسی تجربی معلوم میشود که کدام بهتر است. حتی ممکن است بعداً بفهمند اشتباه بوده و تغییر بدهند؛ مثلاً راهنمایی و رانندگی یک خیابان را یکطرفه میکند و بعد دوباره برمیگرداند. وقتی یکطرفه میکند، به نظرش میرسد نظم بهتر میشود و تصادف کمتر میشود؛ بعد میفهمد درست نبوده و عوض میکند. این نه خلاف شرع است و نه خلاف عقل؛ چون عقل نمیگفت حتماً این شکل باشد، میگفت نظم باشد. این تجربه است و باید در عمل دید کدام موفقتر است.
بنابراین حیطه زندگی ما یکسان نیست که بگوییم همهاش هرچه مردم خواستند، یا همهاش هرچه تجربه گفت، یا همهاش هرچه عقل گفت. زندگی بخشهای مختلف دارد و هر بخش را یکی از این منابع به ما میگوید. ما باید دقت کنیم ببینیم این مطلب مربوط به کدام منبع است، بعد بررسی کنیم که طبق همان منبع به دست ما رسیده یا نه، و آن منبع چه میگوید. اگر عقلی است ببینیم عقل چه میگوید.
حالا فرض کنید همه مردم هم بگویند اینطور نیست. شما همین را در حس هم میبینید: چشم شما میبیند الآن آفتاب طلوع کرده و روز است؛ حالا ده نفر بیایند بگویند نه، شب است، ما اکثریتیم و تو یک نفری. آیا عاقل تسلیم میشود؟ نه؛ چون خودش یقین دارد و با چشم خودش میبیند. یا کسی یقین دارد اینجا چاه است، حالا ده نفر بگویند رأی بگیریم، ما ده نفر میگوییم چاه نیست؛ هیچ عاقلی نمیپذیرد. بنابراین این حرف که هرجا اکثریت هرچه خواست، حتی اگر بر خلاف عقل باشد یا بر خلاف فطرت باشد یا برخلاف دریافت یقینیِ انسان باشد، پذیرفتنی نیست.
از همینجا معنای آن روایات هم روشن میشود که اگر شما در راه هدایت هستید و حق را شناختید و دارید میروید، چون طرفدارانش کماند وحشت نکنید. اکثریت ممکن است آن طرف باشند؛ اما اگر راه درست این است، باید همان راه درست را رفت. عقل هم همین را میگوید و دین هم همین را میگوید. اگر به انبیا نگاه کنید، در آغازِ دعوتِ همه انبیا، معمولاً مخالفانشان بیشتر از پیروانشان بودند؛ بعد تبلیغ و آگاهی آمد و به مرور افراد بیشتر شدند. اگر قرار بود چون اکثریت اینگونه میگویند، پس ما هم دنبال آنها برویم، هیچ دینی در جهان پیرو پیدا نمیکرد.
معیار، «حق» است. حق را باید با منابعش شناخت: بفهمیم مربوط به کدام منبع است و از همان منبع استمداد کنیم و بهره بگیریم تا مسیر درست را برویم. قرآن هم میفرماید: اگر چیزی حق نبود، دیگر گمراهی است و مسیر انحرافی است؛ پس باید حق را فهمید. در معارف دین نیز بحث «حق» بودن مطرح است. در قرآن زیاد کلمه حق آمده است تا روشن شود دین دعوت میکند به یک مسیر، چون آن مسیر حق است، و معیار در نهایت حق و باطل است.
اگر جنگهایی که در زمان پیامبر رخ داد، برای لجبازی نبود و برای منافع دنیایی هم نبود ـ چون همه پیامبران گفتند ما از شما چیزی نمیخواهیم ـ برای این بود که حق یک مسیر بود و عدهای میخواستند خلاف حق، جلوی مردم را بگیرند و مانع شوند که مردم مسیر حق را طی کنند. جنگهایی که در اسلام رخ داد برای برداشتن مانع از پیشِ روی بشر بود تا مسیر حق را طی کند. امروز هم نزاعِ جمهوری اسلامی و جبهه مقاومت با دشمن همین است: میگوییم بیایید حق را رعایت کنید و به حق عمل کنید.
امام حسین علیهالسلام در نهضت عاشورا فرمودند: آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و کسی جلوی باطل را نمیگیرد؟ چرا اینجا مسیر باطل طی میشود و چرا این خلاف انجام میشود؟ بحث، بحثِ حق و باطل است.
پروردگارا به حق اولیای گرامیات قسم میدهیم که همه امت ما، همه امت اسلام را به آنچه حق است آگاه کن و در عمل به آن موفق بفرما. روح امام عزیز ما و شهدای ما و علمای ما ـ که همه میخواستند راه حق را به ما نشان بدهند و جانشان و همه وجودشان را برای اعتلای کلمه حق به میدان آوردند ـ را با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما. پروردگارا سایه مقام معظم رهبری، این نعمت بسیار بزرگ را که همواره مسیر حق را به ما نشان میدهد، تا ظهور حضرت مهدی با عزت و اقتدار حفظ بفرما. پروردگارا شر صهیونیستها و استکبار جهانی را که جز ظلم و ستم و ضلالت چیز دیگری نمیخواهند و برای بشر به ارمغان نمیآورند، هرچه زودتر از صحنه روزگار برانداز و جبهه مقاومت را به پیروزی نهایی هرچه زودتر برسان. والسلام علیکم و رحمهالله




