سلسله جلسات اخلاق و مبانی معرفتی

جلسه شصت و یکم درس اخلاق آیت‌الله رجبی

22 آذرماه 1404

هدف خلقت و راه‌های رسیدن به آن

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

در بحث‌های گذشته عرض کردم که برای اینکه انسان مسیر سعادت را طی بکند نیاز به دو عنصر دارد؛ یکی معرفت که محبت  و عقل . عرض کردیم که معرفت‌ها دو دسته هستند: معرفت‌های بی‌واسطه و حضوری که انسان آنچه را درک می‌کند خودِ آن چیز بدون هیچ واسطه‌ای در وجود او محقق می‌شود و دریافت می‌کند، یعنی انسان با خودِ او مستقیماً مرتبط می‌شود؛ و معرفت‌های با واسطه و حصولی که انسان خودِ آن شیء را درک نمی‌کند، اثری از او در وجود انسان می‌آید و آن اثر را درک می‌کند و از طریق آن اثر یا آن نشانه، به آن صاحب نشانه، به آن شیء حقیقی منتقل می‌شود.

عرض شد که معرفت‌های انسان از یک منظر دیگر، برخی‌شان خطاناپذیرند یعنی در آنجا خطا معنا ندارد و برخی خطاپذیر هستند؛ ممکن است نادرست باشند، کاملاً منطبق با واقع نباشند. و باز عرض شد معرفت‌های بی‌واسطه خطاپذیر نیستند، چون خطا و اشتباه برای این است که انسان چیزی را که فهمیده با خودِ آن واقعیتی که وجود دارد با هم بسنجد، ببیند آیا این منطبق با اوست، دقیقاً همان است یا آن نیست.

در معرفت‌های با واسطه معنا دارد، چون خودِ آن وجود که نیامده تو وجود ما، اثری آمده؛ ما باید به اطمینان برسیم که این اثر دقیقاً با آن چیزی که در خارج هست منطبق است. اگر به طریقی فهمیدیم منطبق است می‌شود علم، علم واقعی؛ اگر نه، وقتی که دقت کردیم دیدیم کاملاً منطبق نیست یا اصلاً منطبق نیست، می‌گوییم این خطاست.

پس خطا جایی است که خودِ آن شیء را انسان نیافته، اثری از او آمده. حالا این اثر مثل آینه‌ای است که ما مقابلش می‌ایستیم یا نگاه می‌کنیم و از درون آینه چیزهایی را آینه منعکس می‌کند. خب از کجا بفهمیم آنچه در آینه منعکس شده در متنِ خارج وجود دارد؟ اگر این آینه بسیار شفاف، بسیار دقیق و بحث انعکاس نورش درست باشد، انسان می‌فهمد که این را درست نشان می‌دهد؛ اما اگر تیره و تار باشد، اگر از نظر موج‌دار باشد، شیشه‌اش موج‌دار باشد، خب چهره را جور دیگری نشان می‌دهد؛ اگر محدب باشد یا مقعر باشد، دورتر نشان می‌دهد، کوچک‌تر نشان می‌دهد، بزرگ‌تر نشان می‌دهد.

پس اگر آینه هیچ عیبی نداشته باشد آن وقت انسان می‌فهمد این آقا را درست نشان می‌دهد، آنی که می‌بیند همان است. اما اگر این آینه دچار مشکل باشد، آنچه را که نشان می‌دهد ما نمی‌فهمیم که واقعاً در خارج هم همین‌طور هست یا نیست. بنابراین آن راهی که ما از طریق او آن شیء را داریم می‌بینیم باید اطمینان داشته باشیم که آن راه، راه درستی است و آن منبع، منبع درستی است، مثل آن آینه.

در معرفت‌های حضوری گفتیم خطا وجود ندارد، چرا؟ چون دیگر ما تو آینه نگاه نمی‌کنیم تا بگوییم این آینه درست است یا نیست؛ ما خودِ واقعیت را درک می‌کنیم.

آن مثال‌هایی که باز مرور می‌کنیم یا تکرار می‌کنیم برای اینکه خوب تو ذهنمان بماند: وقتی من غمگین هستم، اینکه من غمگین هستم را اثری از غم نمی‌یابم؛ خودِ غم را تو وجودم می‌یابم. من شادمان هستم، اثری از شادی نمی‌آید تو وجود من که شادی چیزی بیرون از من باشد اثرش بیاید تو وجود من، حالا من بگویم شاد هستم یا شک کنم.

بله عرض کردیم شادی دیگران تو وجود دیگران است؛ من اگر بخواهم بفهمم از آثارش می‌فهمم: می‌بینم خیلی سرحال است، چهره‌اش شاداب است، حرکاتش جوری است که حاکی از چیز است، می‌گویم خب پس این شاد است. آن اثر را می‌بینم، می‌فهمم او شاد است.

اما خودم چی؟ خودم وقتی شاد هستم می‌فهمم، چون شادی تو وجودم است. من مشغول فکر کردنم، چطور می‌فهمم که من الان دارم فکر می‌کنم؟ چون فکر کردن تو وجود خودم است؛ اصلاً فکر کردن را می‌یابم تو وجودم. اما فکر کردن دیگری را بخواهم، باید ببینم: مثلاً سر را پایین انداخته، هی چیزی نمی‌گوید، حالت کسی است که خودم وقتی فکر می‌کنم چطور حالم در ظاهر است؛ می‌بینم مثل من است، می‌گویم پس او هم دارد فکر می‌کند. از این حالت ظاهری‌اش پی می‌برم. یا سوالی می‌کنم، سرش را پایین می‌اندازد بعد جواب مرا می‌دهد؛ فکر می‌کرد که جواب مرا چه بدهد. از آثار می‌فهمیم.

اما فکر کردن خودم، حالات درونی خودم، همه تو وجود خودم است؛ پس خودش را می‌یابم نه اثرش را. بنابراین در آنجاهایی که ما معرفت حضوری داشته باشیم، در آن موارد هیچ شکی در آن نیست که دارد واقعیت را نشان می‌دهد: چه اصل وجود ما، چه اینکه می‌گوییم هستیم، چه حالات وجود ما، چه افعال وجود ما.

کسی ایمان می‌آورد به چیزی، دینی مطرح می‌شود، ایمان می‌آورد؛ ایمان آوردن یک کار درونی است. خب این را می‌یابد یا می‌فهمد ایمان آورده یا نیاورده، در درون خودش معتقد شده است یا معتقد نشده است. این را می‌یابد. لازم نیست از طریقی بگوید «چجوری بفهمم که من این را باور دارم یا نه»؛ خودش یا باور دارد یا ندارد، دیگر «چجوری بفهمی» نیست.

بله اگر باور داشت آثاری هم دارد، ولی وقتی می‌خواهی بفهمی باور داری یا نداری، خودِ آن باور داشتنت را درک می‌کنی و نداشتنت را درک می‌کنی. لذا قرآن فرمود: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا…». در ظاهر ممکن است کسی منکر بشود چیزی را، ولی در باطنش می‌داند حقیقت این است؛ این «می‌داند» از آثار نیست، خودش می‌داند. قرآن فرموده: «اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»؛ خودشان می‌دانند که این حق است، در عین حال می‌گویند نه.

پس این معرفت‌ها که دو دسته شدند، بعضی‌شان یقینی‌اند، اصلاً جای خطا در آن نیست که بگویی حالا یقینی هست یا نیست؛ قطعی است چون واسطه‌ای اصلاً نخورده. اینها را می‌گویند معرفت شهودی. شهود هم یعنی حضور، یعنی خودِ آن شیء در وجود ما حاضر است. یک بخشی از معرفت‌های شهودی را هر انسانی دارد مثل همین مثال‌هایی که زدیم. یک بخش‌هایش را انسان با تلاش خودش می‌تواند به دست بیاورد.

اینجاست که خیلی‌ها ادعای شهود می‌کنند، می‌گویند ما به مقاماتی رسیدیم، چیزهایی می‌دانیم؛ به دروغ، چرا؟ چون این یک گوهر گرانبهایی است که همه می‌خواهند یا خودش را به دست بیاورند یا اگر کسی دارد از او استفاده کنند. برای همین بوده که خیلی بزرگان ما از عرفای ما، خیلی‌ها از شهرستان‌ها بلند می‌شدند سفر می‌کردند یا از کشوری به کشوری می‌رفتند برای اینکه او را ببینند و سخنش را بشنوند.

آیت‌الله بهجت را حضرت علامه مصباح می‌فرمودند که اگر کسی مقامات ایشان را بداند از شهرهای دور برای اینکه بیاید نمازشان را فقط شرکت کند می‌آید؛ حالا اینکه از بیاناتش استفاده کند خب. این شهودهایی است که در سایه تلاش و معرفت به دست آمده.

علامه مصباح نقل کردند ـ شاید من این را نقل کرده باشم الان یادم نیست ـ فرمودند: یک پیرمردی بود می‌رفت نماز آیت‌الله بهجت. خودش گفت: من یک روزی یک غیبتی کرده بودم، متوجه شدم چه غیبتی کردم. آمدم نماز، نماز تمام شد و آیت‌الله برگشت به طرف نمازگزاران؛ همیشه بعد از نماز بلند می‌شدند دست تکان می‌دادند. نگاهشان به من کردند و گفتند: «سوزن و نخ داریم ما؟» خیلی تعجب کردم. بعد از نماز سوزن نخ برای چی؟ هر چه گفتند می‌خواهم با این سوزن و نخ این لب‌هایم را بدوزم که غیبت نکنم. خب ایشان یک جایی غیبت کرده، برای آیت‌الله شهود شده، یقین دارد عذاب یقین هم می‌آید می‌گوید غیبت نکن. منتها خب ایشان همیشه هیچ‌وقت مستقیم به کسی چیزی نمی‌فهماند: اینجوری کنید.

یا نقل شده از مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان‌الله تعالی علیه که از کسانی است که فراوان خدمت حضرت بقیة‌الله مشرف می‌شدند، که یک عده‌ای از هند آمدند خدمت ایشان. ایشان شروع کرد احوال افراد را پرسید: فلانی چطور حالش؟ فلانی چطور حالش؟ یکی از شاگردانش فرمود: آقا شما هند تشریف بردید؟ فرمودند: نه. این آقایونی که سؤال می‌کردید کسانی بودند که آمدند به محضر شما. گفتند: نه، از کجا پس شما می‌دانید؟ نقل شده فرمودند: سبحان‌الله، من وجب به وجب زمین نمی‌دانم چه خبر است… می‌تواند کسی برسد به جایی که چشمش چشم الهی بشود؛ نه این چشم ظاهر.

عرض کردیم این چشم ظاهر که همش می‌شود همان اثرات عالم، برایشان مشهود بشود، اصلاً با چشم باطن. خب چون گوهر گرانبهایی است، انسان باید مراقب باشد که گرفتار شیادان نشود؛ چه ادعا کنند و بفریبند. و متعدد بوده در طول تاریخ اسلام و قبل از اسلام و انقلاب، و ادعاهای واهی و هیچ چیزی را اصلاً از شهود نداشتن ولی ادعا می‌کردند، فریب می‌دادند و عده‌ای هم دورشان جمع می‌شدند؛ بعضی‌هایشان هم تو همین دوران، چند سال قبل، موارد از اینها بود چه مرد چه زن.

این را انسان باید اول به این نتیجه برسد با سابقه او، با بررسی او، با ملازمان او، به طرق مختلف، انسان یقین کند که این دکان باز نکرده.

لذا از مرحوم علامه مصباح خیلی‌ها سؤال می‌کردند و می‌گفتند: آقا یک کسی را به ما معرفی کنید که ما برویم دیگر خاطرمون جمع بشود. هرچی می‌گوید مثلاً اهل معنا هست و اینها. ایشان می‌فرمودند: اگر کسی مثل حضرت امام پیدا کردید… اگر مثل حضرت امام پیدا کردید آن وقت بروید پیشش، هرچی گفت این‌طور. اما هیچ کس دیگری را فرمودند اینجوری نباشید و اینها؛ معلوم نیست به آن درجات بالایی رسیده باشند.

خب با آن عظمت امام، خود عظمت امام نشانه پیمودن آن مسیر درست سلوک عرفانی ایشان بوده. مرحوم قوچانی که ملازم مرحوم قاضی شد، خود مرحوم قاضی فرمودند… نقل می‌کنند در مورد حضرت امام که قبل از پانزده خرداد، جریان پانزده خرداد، امام آمدند سفر به عتبات. شاگردان ما هم بعضی‌هایشان رفته بودند آنجا برای تحصیل، آنجا بودند و مطلع شدند که امام می‌خواهد به دیدار مرحوم قاضی برود. خیلی خوشحال شدند.

می‌گویند مرحوم قاضی هر کسی وارد می‌شد مقابل پایش بلند می‌شد. امام که آمدند ایشان نه بلند شدند جلوی امام، نه جایی را معرفی کردند. امام هم همان دم در آمدند نشستند. و طبق نقل، شاید حدود یک ساعت همین‌طور مرحوم قاضی ساکت بودند، سرشان پایین بود، مرحوم امام هم سرشان پایین بود، ساکت بود.

بعد مرحوم قاضی فرمودند: آقای قوچانی آن کتاب را بدهید. می‌گوید من نپرسیدم کدام کتاب؛ یک مرتبه دستم را بردم، یک کتابی دیدم برداشتم و دیدم این کتاب اصلاً تو قفسه مرحوم قاضی من تا حالا ندیده بودم، جلدش هم ندیده بودم. فرمود: باز کن بخوان. گفتم: آقا کجا؟ فرمود: هر جایش را باز کن. باز کردم، دیدم یک کتاب فارسی است. حالا من کتاب‌های مرحوم قاضی همش کتاب‌های علمی و فقهی و اینها بود. بالایش هم نوشته «حکایت». تعجب بیشتر شد.

مرحوم قاضی گفتند: بخوان. شروع کردم خواندن: یک پادشاهی هست در یک کشوری، اهل فسق و فجور است، جنایت می‌کند؛ عالمی آنجا هست او را نصیحت می‌کند، او نصیحتش را گوش نمی‌دهد، بعد آن عالم برخورد تند می‌کند با او، بعد آن پادشاه این عالم را می‌گیرد تبعید می‌کند به یک کشور دیگر، بعد از مدتی باز او را تبعید می‌کند به جایی که عتبات عالیات است، بعد از مدتی برمی‌گردد به کشورش، آن شاه فرار می‌کند و جریان نهضت امام مرحله به مرحله تا می‌رسد به اینکه پیروز می‌شود و حکومتش طبق موازین اسلامی شکل می‌گیرد و مستقر می‌ماند در برابر حوادث…

بعد تمام شد. به مرحوم قاضی گفتم تمام شد حکایت. گفتند: کافی است، بخوانم. می‌گوید بعدش هم گفت: نه کافی است. و امام بلند نشدند.

خب اینکه مرحوم قاضی بلند نشد، نشان نداد. بعضی‌ها گفتند برای این بود که عظمت روحی امام ملموس بشود؛ که ایشان حالا عالمی با آن مقام حتی در حد افراد معمولی هم که می‌آمدند مرحوم قاضی احترام نکرد. بعد از امام سؤال کردند مرحوم قاضی چجور بود؟ شاگردانش به دنبال امام آمدند. فرمود: فوق آنچه من تصور می‌کردم. و مدام هم امام اگر کسی سؤال می‌کرد یا مناسبت پیش می‌آمد با تجلیل از مرحوم قاضی یاد می‌کردند.

خب خود این حرکت مرحوم قاضی را، یک شخصیتی مثل امام که مطلع شده قاعدتاً که هر کسی می‌آمده بلند می‌شده، این را ببیند؛ معلوم است که این ظواهر را نمی‌بیند و اصلاً برایش این امور ظاهری مهم نیست؛ عظمت روحی مرحوم را درک کرده.

خب حالا این کتاب چجوری مثلاً به وجود آمده؟ این هم باز عرض کردیم در روایات هست که «عبدی اطعنی…» بنده من، مرا اطاعت کن، من تو را مثل خودم قرار می‌دهم. آن وقت مثل خدا شد؛ یعنی به محض اینکه بخواهد یک کتابی به زبان فارسی، تویش داستان باشد، همین‌ها باشد، خلق می‌شود.

مرحوم آقاجانی گفته بود: من این کتاب را با اینکه مدام اینجا ملازم ایشان بودم، گاهی کتابی را می‌خواست، کتاب‌ها را می‌دادم، اصلاً چنین کتابی حتی جلدش هم ندیده بودم. آن موقع هم که ایشان فرمودند، اصلاً به ذهنم نیامد بپرسم کدام کتاب را می‌گویید.

در واقع هم قدرت فرد اگر مسیر اطاعت را درست پیمود قدرت الهی می‌شود، هم علم و علم خدایی می‌شود؛ علم خدا که خطاپذیر نیست. علم خدا از راه اثر به دست نمی‌آید؛ حقایق عالم در محضر خدا هستند.

بنابراین یک راه از راه‌های به دست آوردن معرفت‌های ما، راهش شهود است و این هم دو قسمت دارد: یک قسمتش عام است، عمومی است، همه دارند؛ یک قسمتش خاص است که با تلاش و پیمودن مسیر اطاعت الهی حاصل می‌شود. و این که از طریق اطاعت الهی می‌آید فوق آن چیزی است که برخی مرتاضان و امثال آنها از طریق مبارزه با نفس و ریاضت دادن در واقع به دست می‌آورند. اینها فوق آنهاست؛ یعنی آنها مغلوب این‌اند که از طریق الهی به دست می‌آید.

باز هم امکان خطا در آن هست، به دلیل اینکه شاید توهم باشد. عرض کردم اینهایی که ادعا می‌کنند، خیلی مدعیان دروغین، بعضی‌هایشان کم‌کم دچار توهم می‌شوند، نه اینکه واقعیت را بیابند. به هر حال راهش شهود است.

راه اینکه بفهمیم این شهود درست است یا نیست این است که ببینیم آن کسی که این ادعا را می‌کند از طریق درست این مسیر سلوک را پیموده یا غلط؛ یعنی واقعیت جهان را آن‌گونه که هست فهمیده، طبق آن سیر کرده یا نه. یکی از حقایق مسلم عالم هستی خداست. آن که منکر خداست به شهود واقعی عرفانی نمی‌رسد، چون مهم‌ترین حقیقت عالم را که اصلش است نرسیده یا رسیده و انکار کرده.

قرآن می‌فرماید: «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»؛ مگر در خدا شک وجود دارد؟ شک‌بردار نیست. لذا منکرین خدا مگر کسانی که دچار عقب‌افتادگی ذهنی باشند، یا کسانی که در سنین عدم رشد ذهنشان دچار شبهه‌ای شده باشند که در اثر آن شبهه دچار تردید باشند؛ باز هم یقین هیچ‌وقت کسی نمی‌کند خدا نیست.

یا دچار تردید می‌شوند یا اصلاً درک نمی‌کنند؛ و الا اگر کسی به سن رشد برسد اینکه خدایی وجود دارد را یقین می‌کند که هست. لذا آن کسی که منهای خدا می‌خواهد مسیر سلوک عرفانی را برود و به شهود برسد، به شهود واقعی نمی‌رسد، چون مهم‌ترین حقیقت عالم را که هر چه هست از اوست، آن را فهمیده و منکر شده.

مثل همه صاحبان فرق ضاله. فرق ضاله این‌گونه نیست که بگوییم اینها نتوانستند بفهمند، پس معذورند؛ نه. ممکن است آدم معمولی فریب بخورد و تسلیم او بشود، ولی آنی که موسس این فرقه است حقیقت را یافته، منتها نمی‌خواهد طبق آن عمل کند، نمی‌خواهد ملتزم باشد، نمی‌خواهد مردم را به او دعوت کند، می‌خواهد به خودش دعوت کند.

نمونه‌های فراوانش را بعد از رحلت پیامبر می‌بینیم. نشانه‌هایی که پیامبر گذاشت، از روز اول بعثت تا پایان رحلتشان. حالا کسی بگوید من اینها را دیدم ولی نمی‌دانستم بعد از پیامبر سراغ چه کسی باید بروم، اصلاً معنا ندارد.

انسان‌های هزار و چهارصد سال بعد می‌آیند تحقیق می‌کنند می‌رسند؛ تو آنجا همه اینها را دیده‌ای و گفتی نمی‌دانم کجا باید بروم؟ نشانه‌هایی که در متون همه فرقه‌های اسلامی هست، خاص شیعه نیست.

مثلاً حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لَیَرْضَى لِرِضَا فَاطِمَةَ وَ یَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ». خب حالا ببینیم این حضرت از چه کسانی خشنود بود، از چه کسانی ناخشنود بود. ولی که خشنود است یعنی خوشنودی خدا یعنی مسیر درست.

فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً». خب حالا سؤال: حضرت صدیقه کبری امام زمانش را شناخت یا نه؟ هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید نشناخت. هیچ مسلمانی جرئت ندارد چنین حرفی بزند. خب امام زمان حضرت کی بود؟ حضرت چه کسی را به عنوان امام زمانش قبول داشت؟ همه کسانی که غیر از آن را انتخاب کردند، معناش نمی‌شود.

شواهد فراوان، خیلی شفاف؛ فقط فرد باید فکر کند. می‌گوید خب این نشانه، حالا ما چجوری بفهمیم کیه.

بنابراین این فرقه‌ها و ادعاهای شهود عرفانی اگر حقایق مسلم جهان را منکر شود بعد ادعای شهود کند، این شهود قابل اعتماد نیست؛ یا شهود نیست اصلاً، یا اگر هست قابل اعتماد نیست.

خب این یک راه، شهود. یک راه دیگر اینکه بقیه معلومات ما از طرق آثار است.

یک بخشش همین حواس ماست. آیا این‌جوری است که هیچ خطا درش نباشد؟ چرا، خطا دارد. مثالش روشن است: یک چوب سالم را بگذاریم توی آب، شکسته نشان بدهد. چشم من دارد نشان می‌دهد چوب شکسته است، در حالی که یقین دارم شکسته نیست. چون خطاست.

حالا بگوییم هیچ اعتباری ندارد؟ نه، اعتبار دارد، منتها باید دقت کنیم اگر جایی احتمال خطا می‌دادیم با طرق دیگر بفهمیم درست است یا نه: از حواس دیگر کمک بگیریم؛ دستمان را ببریم روی آن چوب توی آب بکشیم، می‌بینیم نه نشکسته. عقل‌مان کمک کند: عقل می‌گوید همین لحظه سالم بود رفت توی آب، آب که فشارش ندارد، آب نرم است، چطور فوراً بشکند؟ می‌آوریم بیرون می‌بینیم درست است.

پس خطا وجود دارد، ولی انسان باید با قرائن و شواهد دیگر و از عقل و حواس دیگر کمک بگیرد تا بفهمد درست است یا نه.

یک بخش هم تجربه بشری است. می‌روند تجربه می‌کنند، موارد مختلف را می‌بینند، حوادث رخ می‌دهد، علتش چیست؛ یک بار، دوبار، سه بار، ده بار… می‌گویند معلوم می‌شود علتش این بود. آیا تجربه مثل شهود خطاناپذیر است؟ نه، آن هم خطاپذیر است.

لذا می‌بینید با همین تجربه نظریاتی کشف می‌شود و بعد از چند وقت دانشمندان می‌گویند کشف شد این نظریه باطل بود یا نیاز به اصلاح دارد، باید تکمیلش کنیم. یعنی تجربه صددرصد همه‌جا مطابق واقع نیست. ولی باید بیندازیم دور؟ نه. اینجا هم باید با شواهد و قرائن دیگر اطمینان پیدا کنیم.

پس تا خلافش ثابت نشده، عمل می‌کنیم؛ بعد اگر فهمیدیم اشتباه بوده دست برمی‌داریم. سال‌ها فکر می‌کردند زمین مسطح است، بعد فهمیدند کروی است. تجربه بعدی آمد و اصلاح کرد.

یک بخش معلومات ما هم نقل دیگران است. آیا هر چی نقل کردند مطابق واقع است؟ نه، ممکن است خلاف واقع باشد. نقل‌ها مختلف است: یک نفر نقل می‌کند، ده نفر نقل می‌کنند، آن ده نفر هم با هم رفیق نیستند، از جاهای مختلف می‌آیند، انگیزه ندارند دروغ هماهنگ بگویند، اینجا اطمینان بیشتر می‌شود.

ولی نقل هم راه است، منتها باید اطمینان پیدا کنیم چه کسی نقل می‌کند. ناقل به منزله همان آینه است؛ باید مطمئن شویم این ناقل قابل اعتماد است.

امروز عرض کردم یکی از مصیبت‌های جوانان ما این است که هر چه تو فضای مجازی می‌آید فوراً بدون اینکه بفهمد درست است یا غلط، پخش می‌کند. این خلاف است. اول مطمئن شو، بعد منتقل کن. گاهی هم خودش تحت تاثیر قرار می‌گیرد و بر اساس چیزی که نمی‌داند درست است یا نه، قضاوت می‌کند.

یا مثلاً می‌گوید تو فیلم اینجوری بود. فیلم منبع معتبر نیست؛ فیلم اقتضائات خودش را دارد، برای جذابیت اضافه و کم می‌کند. خیلی جاها اطلاعاتی که در فیلم می‌آید در تاریخ نیست.

پس در وقایع تاریخی باید به نقل‌های مسلم تاریخی رجوع کرد؛ به متون و منابع، یا اگر مربوط به اهل بیت است به روایات معتبر. هر روایتی هم معتبر نیست؛ باید ناقل‌ها بررسی شوند.

برای همین است که اجتهاد سخت است. مجتهد برای یک فتوا باید روایات را بررسی کند: چه کسانی نقل کرده‌اند، افراد مورد اعتماد بوده‌اند یا نه، تعارض‌ها را حل کند، قرائن بیاورد.

حالا کسی بگوید «تو فیلم اینجوری بود» و یک حقیقت تاریخی را منکر شود، این سطحی‌نگری است.

پس در نقل‌ها باید دقت کنیم: چه کسی می‌گوید؟ یک نفر می‌گوید یا چند نفر؟ آن چند نفر چجور آدم‌هایی هستند؟ تازه اگر این هم نقل می‌کند از دیگری، باید آن را هم بررسی کنیم تا برسد به مبدا.

وگرنه انسان دچار خطا می‌شود و گمراه می‌شود؛ کم‌کم مسیرش جدا می‌شود از اهل بیت و مسیر درست الهی.

یک بخش هم متخصصین هستند. همه ما در زندگی رجوع می‌کنیم به متخصصین؛ پزشک، کولر، یخچال، ماشین… زندگی ما با تخصص‌ها می‌گذرد. اگر بخواهیم خودمان در همه زمینه‌ها متخصص شویم، نشدنی است.

پس رجوع به متخصص متعهد راه است. یکی از موارد رجوع ما به متخصص، مجتهدین و مراجع هستند. چرا حرف مجتهد را می‌پذیریم؟ چون متخصص این رشته است؛ عمرش را گذاشته، هزاران ساعت مطالعه می‌کند تا یک جمله فتوا بدهد. منِ نوعی نمی‌توانم همه روایات و آیات را بررسی کنم. پس باید رجوع کنیم به متخصص در امر دین.

تقلید یعنی همین کاری که همه بشر در همه جهان انجام می‌دهند: رجوع به متخصص. اگر بگوییم تقلید نادرست است، باید بگوییم رجوع به پزشک هم نادرست است؛ کسی این را باور می‌کند؟

تفاوت اینجا این است که می‌دانیم مجتهد باید با تقوا باشد و جز خدمت چیزی مدنظرش نیست؛ حقیقت را می‌خواهد بگوید، سود شخصی ندارد.

مراجع تقلید ما ـ خدا سایه‌شان را مستدام بدارد ـ در طول تاریخ مایه افتخار شیعه بوده‌اند. دشمنانشان هم در صداقت و پاکی‌شان تردید نمی‌کردند. نمونه‌هایی از زهد بزرگان، و دقتشان حتی در ناخودآگاه که مبادا فتوا به نفع خودشان متمایل شود.

خب این هم رجوع به متخصص.

یکی هم عقل انسان است؛ از طریق عقل فکر کند و حقایق را بفهمد. البته فکر هم ممکن است خطا کند. اگر مقدمات و اطلاعاتی که کنار هم می‌گذارد یقینی باشد، نتیجه یقینى می‌شود؛ اگر نه، نتیجه درست نیست.

همه راه‌هایی که ذکر کردیم که معرفت غیر مستقیم بود، درصدی واقع را نشان می‌دهند؛ بعضی بیشتر، بعضی کمتر. ولی همه قابل ارزیابی‌اند که ببینیم درست است یا نه.

در آنجایی که ما مستقیم خودمان واقعیت را می‌یابیم، حضوری است و خاطرمان جمع است؛ در بقیه باید بررسی کنیم.

لذا از مرحوم علامه مصباح نقل شد که اگر کسی سخن پیامبر را می‌گوید، کتاب معتبر می‌آورد، آیه قرآن می‌خواند، از خودش چیزی نمی‌گوید، این قابل اعتمادتر است؛ اما اگر از خودش بگوید «من خودم بهش رسیدم»، باید سنجید. غیر از حضرات معصومین کسی معصوم نیست.

باز یاد می‌کنم از مرحوم علامه مصباح درباره ذکر یونسیه: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. فرمودند از آیت‌الله انصاری همدانی پرسیدم مدرکش چیست؟ فرمودند ادامه آیه: «…فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ… وَ كَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ». یعنی مومنین هم همین‌گونه نجات داده می‌شوند. پس آیه خودش توصیه کرده.

بنابراین علما معمولاً آنچه می‌گویند از روایات و آیات الهی است. کتاب‌هایی مثل اعتقادات صدوق، امالی، و کتب اربعه، بر اساس نقل‌های معتبر و بررسی‌های دقیق است. البته کتاب‌هایی مثل بحارالانوار هم هست که بنا بر جمع‌آوری بوده تا چیزی از بین نرود، نه اینکه همه نقل‌ها بی‌بررسی برای استناد فقهی باشد.

پس یکی هم نقل است و یکی هم عقل. عقل را اگر تردید داشتیم، می‌شود با نقل سنجید. چیزی که خلاف صریح قرآن باشد معلوم می‌شود یک جایش عیب دارد و باید دوباره بررسی شود؛ چه تجربه باشد چه نقل باشد.

پروردگارا روح امام عزیز ما، شهدای گران‌قدر ما، علما ربانی را با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما. پروردگارا ما را قدردان نعمت‌هایی که به ما داده‌ای خصوصاً نعمت ولایت و معرفت خودت قرار بده. پروردگارا سایه مقام معظم رهبری نعمت بسیار بسیار بزرگ خودت را تا ظهور حضرت مهدی بر سر ما مستدام بدار. جبهه مقاومت را بر دشمنانشان به پیروزی نهایی هر چه زودتر برسان. شر دشمنان اسلام به خصوص صهیونیست‌ها را از صحنه روزگار برانداز. و السلام علیکم و رحمه الله

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا