هدف خلقت و راههای رسیدن به آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
هدیه می کنیم به روح مطهر فاطمه زهرا سلام الله علیها به روح مطهر امام عزیز شهدای گرانقدرمان علما ربانی علامه طباطبایی که امروز سالروز رحلت آن بزرگوار بود و به روح مطهر علامه مصباح صلوات بر محمد و آل محمد.
بحث درباره مباحث معرفتشناسی بود اهمیت معرفتشناسی را عرض کردیم امروز/امشب میخواهیم درباره اینکه معرفتهای ما دو دسته هستند از یک منظر، برخی معرفتها معرفتِ باواسطه است؛ یعنی آن چیزی را که ما میشناسیم مستقیماً نمیشناسیمش، بلکه یک تصویری از آن برای ما حاصل میشود و ما پی میبریم که آن شیء هست. عکسی از یک موجودی میبینیم، قبلاً هم او را دیدیم، حالا میگوییم این عکسِ اوست، آغازِ یک نوع معرفتی برای ما حاصل میشود؛ یا نمیشناختیمش، به من میگویند این عکس را میبینی؟ این علامه طباطبایی است مثلاً. یا فیلمی تلویزیون پخش میکند، یک شخصیتی را و درباره او صحبت میکند، میفهمیم که این فلان عالم هست مثلاً، مثلاً مرحوم عبدالکریم حائری است، یا از کسانی که زنده هستند مقام معظم رهبری، فیلمی نشان میدهند ما میبینیم. ما در واقع مقام معظم رهبری را ندیدیم، فیلمِ او را دیدیم، منتها از طریق او چهره او، سخنان او را میشنویم. این در دیدنیهاست؛ در شنیدنیها هم همینطور است؛ یک موقع شما یک صوتی از مقام معظم رهبری در فضای مجازی، در صدا و سیما میشنوید، شما صوتی را که میشنوید یک باواسطه است، یک موقع هم میروید خدمت، توفیق پیدا میکنید، شرفیاب میشوید محضر مقام معظم رهبری، هم از نزدیک دارید میبینید ایشان را، هم سخنانشان را با گوش مستقیم میشنویم. این دوتا را با هم بسنجیم؛ آنجایی که شما فیلم را دیدید، میگویند شما مقام معظم رهبری را خودشان را دیدید؟ میگوید نه، من فیلم میدیدم از ایشان. یک نقل قولی میکنید، میگویند که شما این نقل قول را از خود ایشان شنیدید، در دیداری داشتید؟ میگویم نه، من از صدا و سیما صوتی پخش کردند یا فیلم پخش کردند، این سخن ایشان را شنیدم. چطور اینجا متفاوت است؟ آنجا میگویند من خودم مقام معظم رهبری را دیدم، اینجا میگوید نه خود ایشان را ندیدم، فیلمش را دیدم، عکسش را دیدم. یک تفاوتی انسان احساس میکند. اگر دقت کنیم همان جایی که ما با چشممان مستقیم هم میبینیم، اگر دقت کنیم آنجا هم باز دیدن ما دیدنِ مستقیم نیست.
وقتی میرسیم محضر مقام معظم رهبری و ایشان دارد صحبت میکند، یک عکس، تصویری از مقام معظم رهبری در چشم ما میافتد، این تصویر به همین شکل هم نه، یک تغییراتی میکند توی ساختمان جسمانی ما و منتقل میشود به مغز ما و بعد نفس ما، خودِ ما، آن را درک میکند. مقام معظم رهبری بیرون از ماست؛ آنی که ما تو وجودمان داریم درک میکنیم، آن تصویری است که آمده، یا اگر صوت ایشان را میشنویم باز هم در اثر سخن گفتن ایشان یک موجی ایجاد میشود، به سمت گوش ما طی مسیری میکند تا میرسد به مغز و بعد نفس ما، خودِ ما، آن چیزی که به مغز ما رسیده را درک میکند. آن چیست؟ آن نه آن صدای بیرونی است نه آن تصویر، نه آن شخص بیرونیاش که آمده باشد تو وجود ما؛ یک واسطهای خورده، یک تصویری گرفته شده آمده تو چشم ما، یک تصویر از صوت آمده تو گوش ما؛ به واسطه آن تصویری که آمد تو چشم ما و آن مراحل را طی کرد، ما فهمیدیم که یک چنین شخصیتی هست یا این شخصیت فلان صحبت را کرده. پس اینجا هم باز ما یک واسطهای میخورد.
اما یک سلسله معرفتهاست که خودِ آن چیزی را که ما درک میکنیم تو وجود ماست؛ تصویری از او نیست که از طریق تصویر ما بفهمیم. شما وقتی میترسید، یک حادثهای رخ میدهد انسان میترسد؛ ترس کجاست؟ یک جایی بیرون هست، یک چیزی به نام ترس، حالا ما او را درک میکنیم مثل اینکه یک شخصی بیرون هست درک میکنیم؟ نه؛ ترس تو وجود خودِ ماست. بله، شما ترسِ دیگری را اگر بخواهید بفهمید آن هم مثل گروه قبل میشود؛ میبینید چهرهاش پریده، رنگپریده است، میترسد، میگوییم چی شده؟ میگوید ترسیدم، درسته، بنده خدا ترسیده. یا میبینیم یک حیوان حمله کرد، یک کسی تعقیبش کرد ترورش کند و این دارد فرار میکند و وحشتزده است، میگوییم ترسیده. ترسِ دیگری را شبیهِ آن قسمت قبل است؛ یک تصویری از او در چشم ما میافتد که رنگش پریده؛ یک تصویری میافتد که میبینیم دارد فرار میکند؛ یک تصویری از آن قاتل هست که میبینیم تعقیب میکند، اینها را به هم میگذاریم میگوییم این ترسیده است.
اما ترسِ خودِ ما از هیچ تصویری نیست؛ خودِ ترس تو وجود ماست؛ ترس خودم، میگویم ترسیدهام، خوشحال شدم، یا توفیق خداداد رفتیم دیدار مقام معظم رهبری، رفتیم عتبات، آنجا خوشحالیم، خدا را شکر میکنیم آمدیم اینجا؛ این خوشحالی کجاست؟ خوشحالی خودش تو وجود ماست. تمام حالات نفسانی ما، اینها، ما آنها را درک میکنیم؛ خودِ آن ترس را درک میکنیم، خودِ آن خوشحالی را درک میکنیم، خودِ اضطراب را درک میکنیم. اینجوری نیست که اضطراب یک جایی باشد، یک تصویری بگیریم بعد بگوییم حالا درک کردیم؛ نه، خودِ ترس آنجاست، خودِ اضطراب تو وجود ماست.
راجع به خودِ ما، یعنی اینکه ما هم یک انسانی هستیم، یک موجودی هستیم، هر کسی میگوید من فکر میکنم مثلاً، من دارم خوشحال میشوم، این دستِ من است؛ این «منی» که میگوییم این هم همینطور است. شما یک موقع جسمتان را میخواهید درک کنید، ببینید دستتان را درک کنید که یک دستی دارید با پنج تا انگشت؛ این را با تصویر درک میکنیم. اگر شما چشم نداشته باشید، اگر حس لامسه نداشته باشید یا چشممان بیناییاش را از دست بدهد، لامسهی ما دیگر چیزی را حس نکند، شما نمیتوانید جسمتان را درک کنید؛ جسم را یا باید نگاه کنید ببینید هست، یا دست بکشید ببینید بله دستم هست؛ پس از طریق یک تصویری که از لامسه میآید یا یک تصویری که از چشم میآید ما درک میکنیم؛ جسم اینطوری است، باواسطه است.
اما خودِ من که من هستم هر کسی درک میکند که او یک موجودی است که تعبیر هم معمولاً میکنیم با «من»، میگوییم فکرِ من، ارادهی من، تصمیمِ من، خواستِ من؛ این یک موجودی است که همه اینها مربوط به اوست؛ این «من» را همه درک میکنیم از اول عمر تا آخر عمرمان، باز میگوییم همان من هستیم؛ این همه جسم ما تغییر کرده ولی آن من همان است که اول زندگیمان درک کرده بودیم؛ باز هم من هستم، همانم. این «من» باز درکش بلاواسطه است؛ شما از طریق چیز دیگری به وجود خودتان پی نمیبرید، خودتان را مییابید؛ چیزهای دیگر را ممکن است با خودتان درک کنید، یعنی وقتی خودتان را درک کنید یک چیزهای دیگری بتوانید درک کنید، ولی خودتان، مثل دردِ خودتان، مثل خوشحالیِ خودتان، مثل فکر کردنِ خودتان، اینها بدون واسطه درک میشوند، ما واسطهای بین ما و او وجود ندارد، تصویری بیاید از آن طریق بفهمیم، اثری بیاید از آن طریق بفهمیم، چنین چیزی نیست.
حالا اگر در جسم ما یک کاری هم انجام بدهیم مثل فکر کردن، مینشینیم یک مطلبی مطرح میشود، فکر میکنیم، یک استدلال برایش میآوریم، اینها همه تو وجود ما صورت میگیرد؛ تجزیه و تحلیل کردن، فکر کردن؛ اینها را هم ما بلاواسطه میفهمیم؛ اینکه من میفهمم الان دارم فکر میکنم، این را بدون واسطه میفهمیم، چون فکر تو وجود من است، من خودم دارم فکر میکنم. بله، باز فکر کردنِ دیگری را اگر بخواهیم بفهمیم با واسطه میفهمیم؛ میبینیم سرش را پایین برده، مشغول فکر کردن است، کتاب جلوش است و میدانیم دارد فکر میکند؛ کتاب را نمیخواند، نگاهش هم به کتاب نیست، در فکر فرو رفته؛ این را از این حالتش میفهمید شما؛ و اگر چشم نداشتید و نمیدیدید از کجا میفهمیدیم کی دارد فکر میکند؟ پس فکر کردن دیگران، افعالی که تو وجود دیگران رخ میدهد، ما از آثارش میفهمیم که این حالت را دارد؛ چه ترس، چه افعال مثل فکر کردن، تصمیم گرفتن و اینها.
ولی از تصمیم گرفتن خودم را، که الان تصمیم گرفتم دستم را بالا ببرم، این تصمیم درونی من، فعل من است، بدون هیچ واسطهای میفهمم، درک میکنم، چون تو وجود من هست. پس خودِ ذات خودمان را، حقیقت خودمان را، افعال درونی خودمان را، حالات درونی خودمان را بلاواسطه درک میکنیم؛ یعنی ما یک اثری از آن حالت پیشِ ما نمیآید از بیرون بعد بگوییم هست؛ نه، خودِ آن حالت تو وجود ماست؛ مثل اینکه اگر میشد وقتی ما یک نفر را میدیدیم خودش میآمد تو وجود ما؛ نمیشود ولی اگر میشد، آن وقت دیگر ما خودش را درک میکردیم نه تصویرش را.
حالا طبق بیانات فلسفی و بیانات قرآنی، ما یک معرفت اینچنینی هم به خداوند داریم؛ فطرت، فطرتِ خداشناسی؛ یعنی ما در عمق وجودمان با خدا آشنا هستیم، خدا یک موجود بیگانهای نیست که ما تازه بخواهیم برویم از آثار پی ببریم به وجود خدا. البته آن هم هست؛ نشانههای خدا را در جهان میبینیم، پی میبریم خدا هست؛ استدلالهایی که بر وجود خدا میکنند همه از این راه است؛ استدلالها همش معرفتِ باواسطه به ما میدهد؛ ولی ما اگر مسیر تقرب الیالله را طی کنیم آن معرفتِ بیواسطه کمکم در ما شکوفا میشود، آن وقت انسان خدا را مییابد؛ اینکه از امیرالمؤمنین سؤال شد آیا خدا را دیدهای؟ فرمودند: «لم أعبد ربّاً لم أره»؛ خدایی را که ندیدم عبادت نمیکنم. بعد که سؤال کردند چگونه؟ فرمود: اینگونه «لا تُدْرِكهُ العُیونُ بِمُشاهدةِ العِیانِ ولکن تُدرِکه القلوبُ بحقائقِ الایمان»؛ نه اینکه با این چشم و با اینها خدا را ببینم که نشدنی است، راه، راهِ دل است، «تدركه القلوب بحقایق الایمان»؛ دل خدا را میبیند. اگر ایمان حقیقی تو وجود کسی به وجود بیاید، اگر کسی به درجات والای ایمان برسد، آن وقت خدا را مییابد.
در عالمِ ذر داریم در روایت که «ألستُ بربّکم قالوا بلی»، «أَشهَدَهُم علی أنفسهم»، و انسانها خودشان را دیدند، بعد خداوند فرمود «ألستُ بربّکم»، حالا من همهکارهی شما نیستم؟ قالوا بلی. بعد میفرماید: «ولولا ذلک لم یدرِ أحدٌ من خالقه و رازقه»؛ اگر آن معرفتی که آنجا خدا به انسان داد که خود خدا را به یک شکلی یافت، اگر نبود، هیچکس تو این عالم نمیدانست خالق او کیست. یک موقع ما میفهمیم خالقی داریم، این همه علم باواسطه است؛ برهانهای وجود خدا همشان میگویند شما یک خالقی داری، این عالم یک خالقی دارد؛ یک موقع میفهمیم آن خالق کیست. میفرماید اگر آن معرفت عالم ذر نبود، هیچکس نمیتوانست بفهمد آن خالق کیست؛ یعنی خود خدا را دریابد، با چشم دل ببیند؛ این نمیشد. خدا آن معرفت را گذاشت تو وجود انسان؛ حالا اگر کسی تلاش کند میتواند آن معرفت شکوفا بشود، بفهمد آن خالقی که این برهانهای وجود خدا میگویند وجود دارد، او کی هست. «ولولا ذلک لم یدرِ أحدٌ من خالقه و رازقه»، اگر آن نبود هیچکسی نمیتوانست درک کند آن خالقش کی هست، آن رازقش کی هست؛ نه اینکه «لم یدرِ أن له خالقاً و رازقاً»، یعنی هیچکس نمیدانست که خالقی دارد و رازقی دارد؛ نه، این را میتوانست برسد، اما آن خالق و رازق چیست، ما هم علم حضوری است، این باید بنمایهاش تو وجود ما باشد تا شکوفا بشود.
پس معرفتِ ما به خدا هم دو راه است؛ معرفتمان به خودمان دو جور میتواند باشد، معرفتمان به خدا هم میتواند باواسطه باشد؛ تمام برهانهای وجود خداست، میگوییم یک معلولی هست این حتما علتی دارد، معلول بدون علت که نمیشود؛ پس خدا هست؛ پس ما از اثر به مؤثر پی میبریم. اما امام حسین علیهالسلام در دعای عرفه میفرمود: «متی غبتَ حتی تحتاجَ إلى دلیلٍ یدلّ علیک؟» خدایا تو کی اصلاً پنهان بودی تا آثار بخواهند راهنمایی کنند ما را به تو؟ «عَمیَت عینٌ لا تراك علیها رقیباً»؛ آن چشمی که این چشم ظاهر نیست که تو را رقیب و مراقب بندگانت نبیند. آنهایی که به مقامات والا برسند این معرفت به خداشان در حد اعلی شکوفا میشود و میفهمند که همه عالم وابسته به خداست، از جمله خودشان؛ میفهمند آن تعبیری که امام مکرر در بعضی بیاناتشان دارند که میفرمود: ما از حیث خودمان هیچ هستیم؛ هیچ هستیم. امام نمیخواهد بگوید دیگر حالا هیچ عالم، هیچچیز نیست، پوچ است؛ نه؛ از حیث خودمان ما کاملاً به خدا وابستهایم؛ تا اگر ما خودمان بودیم و خدا نبود، نبودیم اصلاً؛ اگر هستیم برای این است که مدام خدا به ما وجود میدهد.
حالا اگر کسی این را ببیند؛ یک موقع با استدلال میفهمد که همه عالم وابسته به خداست، آنش باواسطه است؛ یک موقع مییابد، چه میبیند؟ همه عالم وابستهاند. آن جلسات قبل عرض کردیم که همهی عالم تسبیح خدا میگویند. یک موقع انسان میشنود از یک آیهای یا برهان عقلی میآورند برایش که همه عالم تسبیح خدا میگویند؛ یک موقع هم نه، میرسد به جایی که این تسبیح گفتن عالم را درک میکند؛ اصلاً میبیند، مییابد، نه با چشم ظاهر، مییابد که همه عالم دارند تسبیح میکنند. خب آن میشود علم حضوری، چون یافتن است دیگر، از اثر پی نمیبرد، خودِ آن تسبیح را درک میکند، خود آن تسبیح را، نه با این چشم ظاهر، نه با این گوش ظاهر.
پس ما معرفتمان به خدا هم دو جور هست؛ معرفتمان به خودمان هم دو جور هست. آنجایی که معرفت ما باواسطه باشد احتمال خطا وجود دارد؛ ما خودِ آن شیء را که ندیدیم، تصویری آمده؛ حالا این تصویر اگر تصویر دقیق و شفافی باشد ما درست میبینیم، اگر نه، این تصویر، تصویرِ کج و معوجی باشد، ما درست نمیفهمیم؛ خارجی این تصویر توهم ما باشد، ما توهم کنیم که مسئله اینطور شده؛ خب این دیگر واقعیت نشان نمیدهد، توهم ماست.
یک موقع یک آقایی از طلبههای روحانی که آن موقع در مؤسسه بود، یک نقل قولی از علامه مصباح کرده بود؛ ما خدمتتان عرض کردم که: حاجآقا فلانی مثلاً این را فرمودند، ایشان درسته فرمودند؟ شاید ایشان توهم کرده، از بس تو فکر این بوده، یک مرتبه تو ذهنش مجسم شده براش که بله حاجآقا دارد این را میگوید؛ نه، من اصلاً چنین چیزی نگفتم. البته این هم درسآموز بود که ما تا جایی یقین نداریم یک کسی دروغ دارد میگوید، نسبت دروغ میدهد، فوراً نگوییم نه، دروغ میگویند، ایشان نفرمودند، نه، بیخود، نادرست میگوید، دروغ میگوید؛ بگوییم شاید دچار توهم شده. آنجایی که انسان دچار توهم میشود، یک صورتی آمده تو ذهنش، درک میکند ولی صورتی است غیرواقعی.
بنابراین در آنجایی که ما باواسطه درک میکنیم یک حقیقت را، چون تصویر میآید، خودِ آن شیء نمیآید، احتمال خطایش وجود دارد؛ چون ما یک تصویر میآید، بعد ما این تصویر را میخواهیم منطبق کنیم با واقع ببینیم اینجوری هست یا نیست؛ به ذهنم آمد که منطبق با واقع اینجوری است، در صورتی که ممکن است واقع اینچنین نباشد. مثل آن مثالی که شبِ گذشته هم زدیم؛ ما یک چوب را میگذاریم در آب، نگاه میکنیم، این چوب شکسته است؛ یقین هم داریم که نشکسته، این انعکاس نور موجب این شده اینجوری ما ببینیم؛ ما شکسته میبینیم ولی در واقع شکسته نیست، چون از تصویر ما میرسیم.
عرض کنم که اما آنجایی که خودِ آن موجود را ما بیابیم، اگر واقعاً خودِ آن موجود را ما بیابیم، دیگر خطا یعنی چه؟ خطا توی انطباق است؛ میگوییم این را با این منطبق کردیم، اینطوری است در حالی که میبینیم اینطوری نیست. اما اگر خودِ او را دیدید دیگر تردیدی ندارد؛ یک کسی میگوید آقا چطوری؟ میگوید من خیلی غمگینم؛ میگویند نه، بیخود میگویید، کجا غمگینید؟ انسان باورش میآید؟ با اینکه به جانش غمگین نیست، میگوید غم تو وجود من است، میفهمم؛ ترسیدهام، نه اشتباه میکنی، نترسیدهای! هزار تا برهان هم بیاورد، میگویم من ترس را دارم مییابم تو وجودم. جای خطا آنجاست که مستقیم ما بیابیم، دیگر خطا ندارد؛ چه خودمان را، چه خدا را، آنجا دیگر معرفت ما قطعی و یقینی است.
چون ما معرفت را در جاهایی که باواسطه است میگوییم این معرفت صادق است یا صادق نیست؛ صادق است یعنی چه؟ میگوییم منطبق با واقع است؛ یعنی اینی که الان تو وجود من آمده، با آنی که در خارج هست، با هم تطابق دارد، منطبق است؛ این را میگوییم صادق. میگوییم این اطلاعات شما کذب است، کاذب است، نادرست است؛ نادرست است یعنی چه؟ یعنی شما یک چیزی الان درک کردید ولی آنچه که در واقع هست اینچنین نیست.
پس صدق و کذب، درست و نادرست، صحیح و غلط، جایی است که یک معرفتی را از طریق آثار ما پیدا کردیم و تو وجودمان آمده؛ حالا این را اگر منطبق با واقعی که هست، از طریق دیگر بخواهیم بسنجیم، گاهی به این نتیجه میرسیم که بله، همین است که من فهمیدم، همین درست بوده؛ یک سخنی را از یک نفری برای ما نقل کردند، بعد میرویم خودش آنجا، میگوید بله من این را گفتم؛ دیگر ما میگوییم پس درست است؛ دیگر از این طریق، اینکه خودش اظهار کرد مثلاً، میرسیم.
بنابراین صادق و کاذب بودن در جایی است که ما بتوانیم تطبیق بدهیم؛ وقتی تطبیق میدهیم یا با هم سازگار است، منطبق کامل، میگوییم درست است؛ یا نیست، میگوییم نادرست است، دروغ است، کذب است و امثال اینها. اما اگر یک جایی بود که شما صورتی ندارید که بخواهید منطبق کنید، خودِ آن موجود تو وجود شماست، دیگر هیچ تردیدی ندارد؛ حالا برای ما بیایند هزار تا بار هم بیاورند که شما که میگویید «شما» یک «انا» هستید، نیستید اصلاً! هرچه میخواهیم برهان بیاوریم، من خودم را دارم مییابم که هستم؛ ترسم را مییابم، مشغول فکر کردنم؛ میگویند شما چهکار میکردید؟ میگویم مشغول فکر بودم؛ نه اشتباه میکنید، شما فکر نمیکردید! هرچه برهان بیاورند خودشان، این یقین ما به هم نمیخورد چون تو وجودمان مستقیماً فکر کردنِ خودمان را درک کردیم.
خب عرض کردم که پس یکی از معرفتها همین معرفتِ نفس است. این معرفت نفس در روایات… این بحث الان ما از این منظر بود که ما معرفتهایمان دو جور است؛ بعضیها معرفتهایی است که خودِ آن شیء را در وجودمان درک میکنیم، بعضیها اثرِ او را، تصویر او را؛ در جایی که تصویر را درک کنیم احتمال خطا هست، در جایی که نه، خودِ او را درک کنیم، دیگر خطا معنا ندارد اصلاً؛ چون خطا یعنی این صورتِ آنچه که ما داریم با آنچه در واقع هست منطبق نیست؛ فرض بر این است که ما در واقع هرچه هست، همینجا تو وجود من است؛ عکسی ندارم بخواهم منطبق کنم؛ مگر اینکه خودم یک عکس بگیرم، از این ترسیدن، بفهمم ترسیدم، بگویم خب یک چیزی هست به نام ترس، تو ذهنم، تو فکرم، تو حافظهام یک تصویر درست کنم؛ بله، اگر آنچه که درست میکنید دوباره بحث این است، این را که درست کردیم با این سازگار است یا نه، همان ترس است یا یک چیز دیگر است؛ اینجا میشود چرا؟ چون باز عکس گرفتید، عکس را تطبیق میدهید.
خب در مورد معرفت نفس، شناختهای از جهت دیگری هم میشود راجع به نفس صحبت کرد؛ یعنی معرفت نفس، خود را شناختن، یک جنبهاش این است که در روایت ما آمده: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ هر کس خودش را بشناسد خدا را شناخته؛ یعنی شناخت نفس، غیر از اینکه یک نگاهی میکنیم میگوییم بلاواسطه است و خطاناپذیر است، یک جنبهی دیگر دارد که شما اگر حقیقتاً نفس خودتان را شناختید، کامل، خدا را هم شناختید؛ با معرفت نفس، معرفت خدا حاصل میشود. یا در آن آیهی شریفه: «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتی یتبیّن لهم أنّه الحق»؛ خدا میفرماید ما نشانههایمان را در عالم به بشر نشان میدهیم و همینطور نشانههایی را در خودشان، تو وجود خودشان بهشان نشان میدهیم؛ اینها دیگر خارج نیست، تو وجود انسان است، تا روشن شود که خدا حق است.
اگر کسی خوب خودش را، آن علم حضوری که عرض کردیم علم بیواسطه، پیدا کند، با همان علم خدا را هم در حدی میشناسد؛ چرا؟ چون وقتی خودش را حقیقتاً بیابد، یعنی بفهمد چه موجودی است، یکی از ابعاد معرفتش این است که وابسته به خداست؛ این را درک میکند؛ درک میکند خودش و همه عالم وابسته به خدا هستند. اگر بخواهد انسان درک کند که به یک چیزی وابسته است میشود اصلاً آن چیز را نفهمیده باشد ولی بفهمد به او وابسته است؟ وقتی میگوییم ما فهمیدیم به خدا وابستهایم، در حد همین شعاع وجود خودمان به خدا هم پی میبریم.
تشبیه بخواهیم بکنیم، یک لامپی از سقف آویزان است؛ اگر این لامپ درک کند که من به سقف آویزانم، همین که به سقف آویزانم، دیگر نمیشود نفهمد سقف هم هست اصلاً؛ فرعِ اینکه بخواهد بفهمد به سقف آویزان است این است که بفهمد یک سقفی هست و من هم به او آویزانم. اما اگر اصلاً از سقف چیزی درک نکند، نمیتواند بفهمد وصل به سقف است. اگر ما رسیدیم به جایی که فهمیدیم حقیقت وجود ما کاملاً به خدا وابسته است، به هیچ موجودی وابسته نیست، با این، پس ما فهمیدیم یک خدایی هم هست، او را هم درک کردیم، وابستگیمان را هم درک کردیم، خودمان را هم درک کردیم؛ سه چیز را درک کردیم در واقع: «منی» وجود دارد، این «من» وابسته است و وابسته به خداست؛ و اگر این معرفت، معرفت حضوری باشد، همهی اینها را ما به شکلی میفهمیم که هیچ خطاپذیر نیست، چون دیگر واسطه نخورده؛ دیگر فرض بر این است که اینجا معرفتهای بیواسطه است؛ هم خدا را درک میکنیم به جوری که هیچ تردیدی راجع بهش نداریم، هم خودمان را درک میکنیم به جوری که هیچ تردیدی نداریم، هم وابستگیمان را به خدا درک میکنیم به جوری که هیچ تردیدی نداریم.
اینکه در آیهی «یا أیها الناس أنتم الفقراء إلی الله و الله هو الغنی الحمید»؛ شما همه فقیرید، یعنی هیچی ندارید؛ فقرتان هم به خدا وابستگی پیدا میکند، یعنی هرچه دارید از خدا دارید؛ پس شما خودتان از خودتان هیچی ندارید: «فقراء إلی الله»، فقیری هستید که یک چیزی به شما داده شده، ولی یعنی چه داده؟ خدا.
پس این همان تعبیر امام رضواناللهعلیه که فرمود: ما از حیث خودمان هیچ هستیم، هرچه هست خداست. اگر اینگونه باشد و این حقیقت را کسی درک کند، آن وقت میفهمد که اگر یک لحظه خدا توجهش را از کل عالم قطع کند، همهی عالم هیچ میشوند؛ خدا بخواهد این عالم را از بین ببرد لازم نیست یک مثلاً بمب اتمی بیندازد یک کاری بکند، یک لحظه توجهِ خدا از ما قطع بشود، همه هیچ میشوند؛ چون ما لحظهلحظه داریم وجودمان را از خدا میگیریم؛ فقیرِ محض هستیم؛ این «لحظه» هم که میگوییم برای این است که از این کوچکتر ما قابل تصور برایمان نیست؛ مدام خداوند دارد ما را ایجاد میکند.
تشبیه بخواهیم بکنیم، مثل یک کسی که دارد یک خط را میکشد؛ تا دستش متوقف بشود، دیگر این خط ادامه پیدا نمیکند؛ تا جایی این خط ادامه پیدا میکند که این دستِ او حرکت کند. کل عالم تا جایی ادامه دارند که خدا توجه کند، بخواهد فیض برساند؛ اینکه میگوییم خدا «فیاض علیالاطلاق» است، اینکه میگوییم هیچ لحظهای نیست که خدا فیض نرساند، چون اگر نرساند یعنی عالم نابود بشود، غیر خدا دیگر هیچچیزی نباشد. پس تا مادامی که چیزی تو این عالم هست، چه این عالم، چه عالم برزخ، چه عالم قیامت، تا چیزی هست خدا هست و خدا فیض میرساند به بشر.
این هم معرفتِ خود است که منتهی میشود به معرفت خدا؛ «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ و اگر کسی خودش را شناخت، حقیقتاً خدا را شناخته است. این آن شناختن جسمِ ما و اینها که ما جسممان را بشناسیم بگوییم حالا جسم داریم، پس خدا هست؛ این نه، آن معرفتِ حضوری است که بیواسطه خدا را ما درک میکنیم؛ آن همان است که امیرالمؤمنین فرمود: «ما رأیتُ شیئاً إلا و رأیتُ الله قبله و بعده و معه»؛ هیچ چیزی را ندیدم مگر اینکه قبلش خدا را دیدم؛ با او هم خدا را دیدم؛ قبلش، قبل از اینکه بفهمم این هست، فهمیدم خدایی هست؛ حالا هم که فهمیدم این هست، باز هم فهمیدم خدایی هست که دارد این را ایجاد میکند.
پس معرفت نفس را، شناخت نفس را، یک نگاه دیگر هم میشد بهش بکنیم؛ غیر از اینکه گفتیم معرفتِ یقین نیست؛ این نگاه این است که با شناخت نفس، انسان پی میبرد به خود خدا؛ و لذا در روایات درباره معرفتالنفس تعابیر بسیار بلندی آمده. و بعضی از این روایات را من اینجا اگر بخوانم که بهرهمند بشویم: میفرماید که «نالَ الفوزَ الأکبرَ من عرفَ نفسه»؛ به رستگاری بزرگ و اکبر، بزرگتر رسیده است کسی که پیروز بشود و خودش را بشناسد؛ اگر در شناخت نفسش موفق شد و پیروز شد، به رستگاری و کامیابی بزرگتر رسیده است، یعنی بالاترین کامیابی و رستگاری.
«معرفةُ النفسِ أنفعُ المعارف»؛ شناختِ خودِ انسان سودمندترین معرفتهایی است که انسان به دست میآورد در زندگیاش. «غایةُ المعرفة أن یعرفَ المرءُ نفسَه»؛ بالاترین، نهایتِ معرفت آنجاست که فرد خودش را بشناسد؛ آن معرفتی که تا خودمان را میشناسیم، خدا را آنجا میشناسیم؛ خب واقعاً هم نهایت معرفت است.
و یک روایتی هم داریم که یک شخصی به نام «مجاشع» آمد خدمت پیامبر، عرض کرد: یا رسولالله، ما کیفیةُ الطریقِ إلی معرفة الله؟ راه اینکه ما خدا را بشناسیم چیست؟ فقال رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم: «معرفةُ النفس»؛ راه شناخت خدا، شناخت نفس است، شناخت خود است؛ اگر خودت را بشناسی خدا را میشناسی.
حالا روایات زیاد هستند؛ این هم یک نوع شناخت نفسِ انسانی است. یک نوع دیگر هم شناخت نفسِ انسانی داریم که انسان استعدادها و ظرفیتهایش را برای رسیدن به قرب خدا بفهمد؛ که خدا چه چیزهایی به او داده که با آنها میتواند به سوی خدا حرکت کند. مرحوم علامه مصباح کتابی نوشتند «خودشناسی برای خودسازی»؛ مقصودشان از آن خودشناسی آنجا، شناختِ خود همین است: شناخت اینکه ما استعدادهایمان چیست، ببینیم چگونه میشود با اینها به سوی خدا برویم؛ مثل اینکه یک کسی میخواهد برود شهری، بداند وسیلهی نقلیهاش چیست، چه خصوصیاتی دارد تا متناسب با آن حرکت کند؛ چقدر باشد بنزینش، بنزین میگیرد، سالم است یا ناسالم است و امثال اینها؛ این هم یک نوع شناخت است؛ انسان برود بشناسد بگوید من اگر میخواهم به سوی خدا بروم، خدا به من چه استعدادهایی داده که آنها را اگر شکوفا کنم به خودم برسم؟ چه ظرفیتهایی دارم که از آنها میتوانم استفاده کنم به خدا برسم؟
خب، مرحوم علامه مصباح، فرمایش امام که عارف بود و معرفت نفس داشت، جوری بود که خوب فهمیده بود که هم میشود انسان با سیاست به خدا برسد، هم میشود با عبادت به خدا برسد، هم میشود با درسخواندن به خدا برسد، هم میشود با کتاب نوشتن به خدا برسد؛ امام یک بُعد جامعی داشت؛ با ادارهی مملکت میشود به خدا رسید؛ اینها همین ظرفیتهاست دیگر؛ امام این ظرفیتها را کشف کرده بود، تو هر مقطعی از اینها استفاده کرد، درست به سوی خدا پیش رفت.
و آخرین حالا چیزی که ما اینجا عرض میکنیم از معرفت نفس، این است که انسان خودش را از نظر اینکه دچار چه نواقصی است به آن معرفت پیدا کند؛ زندگی کرده، در بسترِ انتخابهایش، اقداماتش، یک نواقصی توش به وجود آمده، آن رذائل اخلاقی؛ این هم خیلی مهم است، انسان بفهمد چه عیوبی دارد؛ چون وقتی فهمید، آن وقت میتواند به فکر مداوا بیفتد.
تو روایات ما، تو ادعیهی ما، خیلی روی این سرمایهگذاری شده؛ مناجاتهای ائمه همینطور است؛ این مناجات خمسه عشر، مناجات شاکین که شکایت میکند به خداوند، شکایت میکند از خودش، از نفسِ خودش: «إلهی، أشکو إلیک نفساً بالسوء أمّارة، و إلی الخطیئةِ مبادرة، و للمعصیةِ مسارعة…»؛ خدایا من شکایت میکنم به تو از این نفسی، این خودی که «بالسوء أمّارة»؛ همش من را امر میکند به کار بد، «و إلی الخطیئةِ مبادرة»؛ هر خطا و خطیئه و گناهی که بیاید، سریع میخواهد برود دنبال آن خطا، مبتلا کند؛ «و للمعصیةِ مسارعة»؛ نسبت به معصیت حرص دارد؛ آنجایی که عبادت و اطاعت میآید، تنبلی میکند، آنجایی که گناه و معصیت میآید، حریص است، «مبادر إلیها»، سرعت دارد در آنجا؛ «تسلك بی مسالک الهالکین»، من را تو مسیرهای هلاککننده حرکت میدهد؛ «و تجعلنی عندک أهون الهالكین»؛ من را در پیشگاه تو خوارترین هلاکشوندگان قرار میدهد؛ یعنی آنقدر هلاکت من را سخت، من را به هلاکت میاندازد که خوار میشوم در پیشگاه تو؛ «کثیر العلل، طویل الأمل»؛ بهانه زیاد دارد؛ هر جایی کار خیر و خوبی پیش میآید، یک بهانه درمیآورد و فاصله میگیرد؛ گناه که بیاید، مرتکب میشود و میگوید اینجوری بود و دنیا بود و نمیدانم این دوست بود مرا منحرف کرد و این فقر بود و اینجور چیزها؛ هی بهانه میآورد؛ «طویل الأمل»؛ آرزوهای دور و دراز دارد.
این توصیفهایی که میکند همین است؛ یعنی من تو این دنیا گرفتار یک نفسی شدم با این خصلتها؛ و اگر انسان… یکی از وظیفههایش… یکی از وظیفههای انسان هم این است که بنشیند و نفس خودش را از این جهت بشناسد. این دستوراتی که علمای اخلاق دادند: مشارطه، مراقبه، محاسبه، برای همین است؛ اولِ صبح با نفس خودش شرطبندی کند: امروز اگر اطاعت خدا را کردی با تو چنین رفتار میکنم، اگر معصیت خدا را کردی، اینگونه تو را مجازات میکنم؛ در طول روز، شبانهروز، مراقبت کند که این فریبش ندهد، و پایان روز هم یک محاسبهای بکند: حالا چی شد امروز، چه شد، چه گذشت، تو چه مسیری رفتیم، چه کارهایی انجام دادیم. اگر اینگونه بشود، آن وقت میتواند انسان این دردهایش را مداوا کند؛ «یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفسٌ ما قدّمت لغد»؛ ای مؤمنین، تقوا داشته باشید و هر کسی فکر کند ببیند چه چیزی دارد میفرستد پیش، پیش میفرستد.
پروردگارا روح امام عزیزمان، شهدای گرانقدر ما، علما ربانی را، علامه طباطبایی را به ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما؛ سایه مقام معظم رهبری، نعمتِ بسیار بسیار بسیار بزرگ خودت را تا ظهور حضرت مهدی، سایهشان را بر سر ما مستدام بدار؛ توفیقِ معرفت نفس در ابعاد مختلفش را به ما عنایت بفرما؛ پروردگارا شرِ صهیونیستها را از صحنهی روزگار هر چه زودتر برانداز؛ جبهه مقاومت و نظام ما را به پیروزی نهایی بر دشمنانشان هر چه زودتر نائل بفرما؛ عاقبتِ امرِ ما را ختم به خیر بفرما.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.




