سلسله جلسات اخلاق و مبانی معرفتی

جلسه چهل‌ونهم درس اخلاق آیت الله رجبی

7 اسفندماه 1403

 

هدف خلقت و راه‌های رسیدن به آن

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

عرض شد که ما دو معرفت لازم داریم که معرفت را کامل کنیم؛ آن معرفت را که این دو معرفت هم با هم متلازم هستند: معرفت نفس و خود، و معرفت خدا.«من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ از آن طرف هم فرمود: «نسوا الله فانساهم انفسهم».

در معرفت خدا، یک راهش این است: همین دلایل و برهان‌هایی که بر وجود خدا اقامه می‌کنند را انسان از طریق این‌ها اصل وجود خدا و وحدت و یگانگی خدا را به آن برسد.اما علاوه بر آن، طبق آیات و روایات، راه‌های دیگری هم موجب ازدیاد معرفت ما به خدا می‌شود.یکی از آن‌ها یاد خدا در همه احوال است.

ما اگر زندگی‌مان را به گونه‌ای تنظیم کنیم که زیاد یاد قلبی، یاد ذکر لفظی، یاد عملی نسبت به خدا داشته باشیم، این خودش موجب معرفت بیشتر ما می‌شود. یعنی خداوند دریچه‌هایی از معرفت را به روی ما باز می‌کند، حتی معرفت‌های حضوری و سرشتی انسان را شکوفا می‌کند. یکی دیگر، تفکر در آیات الهی است؛ نشانه‌های خدا را انسان در موردش بیندیشد، فکر کند.

در آن آیه شریفه سوره آل‌عمران:«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ»،

ایشان را اینگونه معرفی می‌کند: «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ»؛صاحبان عقل خالص، آن‌هایی هستند که در هر حال یاد خدا هستند، «وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»، فکر می‌کنند، تأمل می‌کنند در خلقت آسمان و زمین؛ که این عالم که همه مخلوقات خدا و آیات خدا هستند چگونه خلق شدند.

تفکر در آیات الهی معرفت ما را به خدا بالا می‌برد؛ چون نشانه هستند دیگر، این‌ها از طریق خودشان خدا را به ما نشان می‌دهند.آیه یعنی نشانه؛ نشانه یعنی چیزی که انسان به سراغ او رفت، منتهی می‌شود به صاحب نشانه.

بنابراین تفکر در آیات الهی موجب می‌شود که معرفت ما به خدا بیشتر بشود. یکی از راه‌های دیگر افزایش معرفت، تفکر در صفات الهی است. انسان بفهمد خداوند چه صفاتی دارد: صفت قدرت خدا، صفت علم خدا، صفت رحمت خدا، رازقیت خدا، ربوبیت خدا…این اوصافی که در آیات قرآن ذکر شده، تأمل در این‌ها، فکر در این‌ها، شناخت این‌ها معرفت ما به خدا را افزایش می‌دهد؛حتی معرفت فطری و حضوری را افزایش می‌دهد.

تفکر در نعمت‌های خدا و یادآوری نعمت‌های خدا،انسان بنشیند و نعمت‌های خدا را هم به خاطر بیاورد، هم فکر کند راجع به آن، که این نعمت اگر نبود چه می‌شد؟ الان که هست، چه برکاتی را ما در سایه این نعمت به دست می‌آوریم؟ هم نعمت‌های مادی، هم نعمت‌های معنوی؛ این‌ها همه موجب می‌شود که انسان معرفتش به خداوند متعال بیشتر بشود.

یکی از چیزهایی که باز معرفت ما را به خدا زیاد می‌کند، انس با اولیای الهی، با علمای ربانی است. «الْعَالِمُ مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ»؛ وقتی عالم ربانی را انسان ببیند، به یاد خدا می‌افتد؛یعنی این به تعبیری شبیه آن آیات الهی است؛چطور آن آیات ما را به یاد خدا می‌اندازند، ما را متوجه خدا می‌کنند، اولیای الهی هم این‌چنین هستند.

ائمه طاهرین چه در زمان حیاتشان چه در زمان مماتشان می‌توانند معرفت ما را به خدا بیشتر کنند.

همین که انسان به زیارت ائمه معصومین برود و اظهار ارادت کند، خودش موجب افزایش معرفت انسان به خدا می‌شود. و حالا ما سازوکارهای این‌ها را هم بعضی‌هایشان را نمی‌دانیم که چگونه می‌شود ما به دیدار یک نفر می‌رویم ولی معرفت ما نسبت به خدا فراتر می‌رود. هم این‌ها موجب افزایش معرفت می‌شوند، هم موجب فعال شدن و زنده بودن معرفت می‌شوند. یعنی موجب می‌شوند معرفت‌ها به فراموشی سپرده نشوند، موجب می‌شوند معرفت‌ها در رفتار انسان نمود پیدا کنند، تجلی پیدا کنند.

بنابراین هرقدر ما بتوانیم آنچه که مرتبط با خدا هست را بشناسیم، با او ارتباط برقرار کنیم، با او انس بگیریم،این‌ها همه موجب می‌شود معرفت ما به خدا زیاد بشود.کما اینکه معرفت ما به معاد هم همین‌طور است؛ هر چیزی که ما را به یاد معاد می‌اندازد موجب می‌شود معرفت ما به معاد هم افزوده بشود،هم فعال و زنده باشد، و هم اثرش در عمل نمودار بشود. یک بحثی هست که آیا معرفت برای اینکه انسان طبق آن عمل کند، کافی‌ست یا فقط شرط لازم است؟ بزرگانی از فلاسفه ما گفته‌اند که معرفت اگر کامل باشد، کافی‌ست.

مثال‌هایی هم زده‌اند: گفته‌اند کسی که بداند یک موجود خطرناک متوجه اوست و می‌خواهد به طرف او بیاید، بداند این موجود خطرناک است، حتماً فرار می‌کند، حتماً خودش را مراقبت می‌کند.

بداند این سیم برق لخت است و اگر دست به آن بزند برق می‌گیرد، همین دانستن موجب می‌شود که در عمل طبق معرفتش عمل کند. خب، نمونه‌های زیادی را انسان می‌بیند که فرد معرفت دارد، یقین دارد، ولی برخلافش عمل می‌کند.این‌ها چیست؟ فرمودند این‌ها معرفت کامل نیست، این‌ها گمان است، ظن است، شک است، این‌ها نرسیده‌اند به درجه یقین.

«بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْهَا»؛شک وقتی باشد…آیات متعددی داریم که:«إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ»؛کفار، منافقین، این‌هایی که در مسیر حق قدم برنمی‌دارند، چون دنبال گمان هستند: «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ».یقین ندارند.برخی دیگر گفته‌اند که نه؛منشأ اینکه می‌بینیم عده‌ای با اینکه حقایق را می‌دانند، حرکت نمی‌کنند در مسیر آن معرفت،به خاطر این است که توجهی به آن ندارند.معرفت را کسب کرده‌اند ولی معرفت در بوته‌ی غفلت و فراموشی قرار گرفته،لذا اثر ندارد.

اگر این معرفت‌ها فراموش نشده باشد، انسان توجه به آن‌ها داشته باشد، این‌ها اثرگذار می‌شوند در عمل.آن‌ها هم به آیاتی، روایاتی استناد کرده‌اند، از جمله همین آیه:«بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْهَا بَلْ هُمْ مِنْهَا عَمُونَ»؛اینکه این‌ها از علم آخرت کورند.گفته‌اند اینکه کورند یعنی توجه نداشتند، مثل این است که چیزی را ندانند.

خاصیت انسان بینا این است که مسیر را می‌بیند.این‌ها چون آن معرفت‌شان مورد توجه‌شان نیست، نمی‌بینند.معادی نمی‌بینند؛چیزی را فرا گرفته‌اند ولی اصلاً توجه به آن ندارند،مثل این است که ندانند.

ولی بر اساس آیات قرآن به دست می‌آید از بعضی آیات که نه،علم هیچ‌گاه ملازم با عمل نیست.شرط لازم عمل هست؛اگر علم نباشد انسان به عمل منتهی نمی‌شود،ولی این‌گونه هم نیست که اگر علم آمد، بدون هیچ چیز دیگری، خودِ علم انسان را به عمل وا دارد. یعنی جبراً کافی نیست که شما به علم برسید، دیگر خود علم شما را به عمل منتهی می‌کند، چه بخواهید چه نخواهید.

نه!آیات می‌فرماید این‌طور نیست؛ کسانی یقین دارند و در عین حال، نه تنها عمل نمی‌کنند، بلکه منکر می‌شوند آن مطلب یقینی‌شان را. کسانی که عناد دارند، لجاجت دارند؛یعنی می‌فهمند حق چیست، با اینکه می‌فهمند و یقین دارند، نمی‌پذیرند.

اگر کسی یقین نداشته باشد، نرسیده باشد، در مقام تحقیق باشد و نرسیده باشد، معذور است.اگر کسی نرفته باشد دنبال علم، بله، او معذور نیست.اما اگر به یقین نرسیده باشد، دارد تحقیق می‌کند، او معذور است، مجازاتی ندارد.

اینکه کفار مجازات می‌شوند برای این است که به یقین رسیده‌اند.اینکه نکوهش می‌شوند، منافقین، کفار، طغیان، این‌ها همه معنایش این است که می‌دانند که حق چیست و عمل نمی‌کنند.روشن‌ترین آیه‌ای که این مطلب را بیان می‌کند آیه‌ی شریفه‌ای است که می‌فرماید:«وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا»؛ آیات الهی را انکار می‌کنند، می‌گویند نه، خدایی نیست،این استدلال‌ها بیهوده است، این پیامبران ـ نعوذ بالله ـ دروغ می‌گویند،

در حالی‌که یقین دارند در باطن خودشان.یعنی به مرحله‌ی یقین رسیده‌اند، شک نیست، گمان نیست.در عین حال، عمل نمی‌کنند.قرآن بالاتر می‌فرماید: نمی‌گوید عمل نمی‌کنند،می‌گوید همان حقیقت را هم انکار می‌کنند.یقین دارد که حق در یک مسیر است، می‌گوید اصلاً حق آن مسیر نیست،حق در جهت خلافش است.

تمام سران فرقه‌های باطل می‌دانند که حق کجاست،و در عین حال که می‌دانند حق چه مسیری است، خلاف آن را می‌روند.این کسانی که ادعای امامت کردند به دروغ،آن‌هایی که ادعای وکالت از امام کردند به دروغ،فرقه‌هایی که پیدا شد در شیعه،برخی‌شان این‌گونه بودند.این‌ها افرادی بودند که با امام مرتبط بودند، شکی نداشتند در اینکه امام، امام بعدی کیست،شکی نداشتند که این‌ها را امام به عنوان وکیل خودش تعیین نکرده،ولی ادعا می‌کردند.به هیچ وجه هم حاضر نبودند دست بردارند. با اینکه یقین داشتند، نه تنها به یقین‌شان عمل نمی‌کردند، برخلاف یقین‌شان مردم را هم گمراه می‌کردند.می‌گفتند مسیر حق جای دیگری است.

بعد از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم، آن‌قدر پیامبر در مورد وصایت امیرالمؤمنین و خلافت امیرالمؤمنین مکرر در مکرر سخن گفته بود،از آغاز بعثت تا پایان عمر شریفشان، ولی آن کسانی که نزدیک‌ترین افراد بودند، در کنار پیامبر بودند،آمدند گفتند نه، مسیر، مسیر دیگری است.هیچ‌کدام‌شان شکی نداشتند در اینکه وصی پیامبر کیست،خلیفه‌ی پیامبر کیست.

بنابراین:علم داشتن و یقین داشتن، ملازمه با عمل ندارد،ملازمه با حرکت در مسیر علم ندارد.

چه چیزی باید افزوده شود؟نیاز هست که این علم، علاوه بر اینکه در ذهن و در فکر و در قوه‌ی عاقله‌ی انسان یقین حاصل شده،دل انسان هم آن را بپذیرد.دل انسان در گرو موجود دیگری نباشد،دل انسان در گرو مسیر دیگری نباشد،دلش در اختیار خودش باشد.

«لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ»؛کسی که هنوز قلبی داشته باشد…خیلی‌ها قلب‌شان را در اختیار دیگران قرار داده‌اند؛در اختیار شیطان،در اختیار هوای نفس،در اختیار جاه و مقام،در اختیار فرزند و خویشاوند و این‌ها.چون دل جای دیگری است،این معرفت نمی‌تواند منجر به عمل بشود،به نتیجه برسد.

بنابراین ما باید، اگر بخواهیم علم‌مان به عمل منتهی شود،باید مراقبت از دل بکنیم،باید کاری کنیم که این معرفت و علم تبدیل به ایمان شود. چه زمانی تبدیل به ایمان می‌شود؟آن زمانی که دل هم به این معرفت پیوند بخورد.

در جلسه‌ی قبل عرض کردیم که قرآن می‌فرماید:«قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا»،«قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا»،اعراب گفتند ما ایمان آوردیم؛پیامبر به ایشان بفرما: ایمان نیاوردید،«وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا»؛بگویید ما تسلیم شدیم.

حالا به لحاظ عقلی تسلیم شدیم،برهان برای‌مان اقامه شد،به لحاظ اجتماعی نمی‌توانستیم خلاف این مسیر حرکت کنیم،آمدیم در این مسیر.بعد می‌فرماید:«وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ»؛جای ایمان دل است، در دل‌های شما ایمان وارد نشده.خب، چه کنیم که این علم در قلب ما وارد شود؟

در دل ما وارد شود؟دل ما پیوند با این معرفت بخورد؟متصل به این معرفت بشود؟ به تعبیری دیگر، چه کنیم که علم تبدیل به ایمان بشود؟اگر به ایمان تبدیل شد، آن موقع است که به دنبالش عمل می‌آید. اینکه در اکثر آیات قرآن ایمان و عمل صالح با هم ذکر شده، معنایش همین است؛که اگر ایمان آمد، آن وقت است که عمل طبق معرفتی که انسان دارد صورت می‌گیرد.خب، برای اینکه این علم تبدیل به ایمان شود،راه‌های مختلفی دارد؛هم باید زمینه‌های لازم فراهم شود،هم لازم است یک‌سری موانع برداشته شوند.

موانعی که جلوی تبدیل شدن علم به ایمان را می‌گیرند،یکی‌شان دنیاپرستی است؛توجه بیش از حد به دنیا. اگر انسان همّ و غمّش دنیا شد، متقن‌ترین و محکم‌ترین علم هم نمی‌تواند منجر به عمل شود؛مانع می‌شود.

این، آن کسی است که محبتش به دنیا بیش از محبت خدا شد،بیش از محبت معاد شد، بیش از محبت دستورات الهی شد. این علم دیگر کارآمدی ندارد.

بنابراین، دلبستگی به دنیا و محبت به دنیا،مانع تبدیل علم به ایمان استعلاوه بر محبت، افراط در بهره‌مندی از دنیا نیز هست؛ممکن است کسی خیلی دلبسته‌ی دنیا نباشد،ولی در عمل زیاد و افراط کند در بهره‌مندی از دنیا. هر چه از دنیا به دستش می‌آید، باز هم دنبال دنیا بدود.طبیعی است.

در روایتی داریم که یکی از اصحاب پیامبر خدمت حضرت رسید و عرض کرد: آقا، وضعم خوب نیست، دعا کنید خدا وضع ما را خوب کند.حالا خاطرم نیست که حضرت اول به او فرمودند حالا بساز یا نه،بالاخره اصرار کرد و حضرت دعا کرد و وضعش خوب شد.کم‌کم رفت‌وآمدش به مسجد و این‌ها کم شد،کم‌کم دیگر اصلاً نمی‌آمد.پیامبر سؤال کرد: این بنده خدا کجاست؟ همیشه حضور داشت.گفتند: آقا، وضعش خوب شده،

مشغول رسیدن به امور دنیایی‌اش هست.انسان اگر بدون تدبیر و برنامه دنبال دنیا برود،کم‌کم دنیا جای خدا را می‌گیرد.همّ و غمّ انسان به جای اینکه متوجه خدا باشد،متوجه آخرت باشد،متوجه دنیا می‌شود،اسیر دنیا می‌شود.

گرفتاری‌های دنیا او را به سوی خودش می‌کشاند.یک‌مرتبه می‌بیند صد و هشتاد درجه عوض شده.ما اینجاآمدیم چون آن موقعی که رفتیم دنبال دنیا،مراقبت نکردیم، برنامه نداشتیم.

اگر افراط شد،چه در انباشت ثروت دنیا،چه در تنوع‌طلبی در دنیا:این لذت دنیا، آن لذت دنیا،این تجملات دنیا، آن یکی، آن یکی…هیچ‌گاه مرحله‌ای نمی‌رسد که انسان بگوید حالا سیر شدم از دنیا.

منحومان لایشبعان.دو تا گرسنه هیچ‌گاه سیر نمی‌شوند؛یکی از آن‌ها کسی است که طالب دنیاست.

اگر برنامه نداشته باشد برای کنترل خودش،برای ایستادن، یک جایی، توقف در یک حدی،می‌رود و هرچقدر پیش می‌رود،از خدا جدا می‌شود،از معاد جدا می‌شود،از عبادات جدا می‌شود، از توسلات جدا می‌شود.باید مراقب دلبستگی به دنیا باشیم،هم مراقب بهره‌مندی از دنیا باشیم. هیچ‌کدام از این‌ها نباید بی‌حساب و کتاب باشد،هیچ‌کدام از این‌ها نباید انسان خیال راحت داشته باشد از آن‌ها.

همیشه باید نگران باشد؛نسبت به محبت دنیا نگران باشد،نسبت به بهره‌مندی از دنیا نگران باشد. حالا عوامل دیگری هم هست.یکی هم آمال و آرزوهای دنیاست.

در آن آیه شریفه می‌فرماید:ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَیَتَمَتَّعُوا کَما تَأْکُلُ الأنعام؛ رها کن آن‌هایی را که رفتند دنبال دنیا،بگذار بخورند و بهره‌مند شوند؛ بعداً می‌فهمند چه می‌شود؛ یعنی عاقبت، سقوط است.

در آیه‌ای دیگر:«وَالَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَیَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَهُمْ»؛ کفار هم می‌خورند،مثل حیوانات که می‌خورند.حیوان فقط می‌خورد برای اینکه روزی قربانی شود.در آیه‌ی دیگری می‌فرماید:

ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَیَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الْأَمَلُ؛بگذار دنبال دنیا بروند،کم‌کم آرزوها و آمال آن‌ها را غافل می‌کند از خدا.

انسان وقتی دنبال دنیا رفت،کم‌کم دنبال زیاده‌خواهی‌های بیشتر می‌رود.آرزوهای جدید برایش پیش می‌آید؛

آرزوهای دور و دراز.خودِ این‌ها انسان را از خدا غافل می‌کند.آن علم دیگر تبدیل به ایمان نمی‌شود.

 

پروردگارا، روح امام عزیز ما،شهدای گران‌قدر ما،علمای ربانی را با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما.

ما را از دنیاپرستی و دنیاطلبی و به دنبال دنیا رفتنِ بی‌حساب و کتاب حفظ بفرما.معارف ما و آگاهی‌های ما را به ایمان مبدل بفرما.پروردگارا، ما را قدردان نعمت‌هایی که به ما دادی و شکرگزار آن نعمت‌ها قرار بده.

پروردگارا، نعمت بسیار بزرگ خودت،نعمت رهبری عزیزمان را تا ظهور حضرت مهدی،

سایه‌شان را بر سر ما مستدام بدار.والسلام علیکم و رحمة الله.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا