سلسله جلسات اخلاق و مبانی معرفتی

جلسه چهل‌وهشتم درس اخلاق آیت الله رجبی

۳۰ بهمن‌ماه1403

 

 

هدف خلقت و راه‌های رسیدن به آن

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

یکی از معرفت‌هایی که هم مانع شناخت‌های درست می‌شود و خودش نوعی معرفت کاذب است و هم راه را برای شناخت مهم‌ترین معرفت‌ها می‌بندد، شناخت کاذب از خدا و انسان است. اگر خودمان را درست نشناسیم، خدا را هم آن‌گونه که باید نمی‌شناسیم و معرفت ما به خدا هم کاذب می‌شود؛ کما اینکه اگر خدا را نشناسیم، درست نشناسیم، خودمان را هم درست نمی‌توانیم بشناسیم. این دو معرفت متلازم با هم هستند.

لذا در مورد معرفت نفس و معرفت الله بسیار تأکید شده و از عظمت این دو معرفت زیاد یاد شده، از آسیب‌های جهل به خود و جهل به خدا زیاد هشدار داده شده. برخی از روایاتی که مربوط به اهمیت معرفت نفس است را مرور می‌کنیم، و یکی از چیزهایی که لازم است همین است که ما جایگاه معرفت نفس و معرفت خدا را از منظر وحی به آن پی ببریم.

در روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده که فرمودند: «نَالَ الْفَوْزَ الْأَكْبَرَ مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ». خود فوز، بالاترین مرتبه کمال انسانی است؛ یا لیتنا کنا معکم و نفوز فوزاً عظیماً.

مرحوم علامه مصباح رضوان‌الله تعالی علیه می‌فرمایند: از آن نقطه نهایی که همه اعمال، همه عبادت‌ها و همه تلاش‌ها برای رسیدن به اوست و همه ارزش‌ها، ارزش بودن‌شان به‌خاطر اوست، در قرآن از آن با سه واژه تعبیر شده: یکی سعادت، یکی فلاح و یکی فوز. سه واژه یک حقیقت را بیان می‌کند و آن همان چیزی است که بشر خلق شده تا به او برسد.

امیرالمؤمنین می‌فرماید کسی که به معرفت نفس خودش برسد، به فوز اکبر رسیده؛ یعنی دیگر بالاتر از او چیزی نیست، بزرگ‌ترین فوز را به دست آورده. در بیان دیگری فرمودند که: «غایت المعرفت معرفت النفس». اگر انسان بناست معرفتی به دست بیاورد، آن مرحله نهایی و غایت معرفت که دیگر بالاتر از آن نیست، معرفت نفس است؛ اینکه انسان خودش را بشناسد.

تعابیر دیگری هم امیرالمؤمنین در مورد همین معرفت نفس دارد که می‌فرماید: «مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبِيلِ النَّجَاةِ». کسی که خودش را نشناسد، از راه نجات دور شده، «وَ خَبَطَ فِي الضَّلَالِ وَ الشُّبُهَاتِ وَ الْجَهَالَةِ»، و قدم در گمراهی و در جهالت‌ها نهاده؛ یعنی انواع جهالت‌ها در سایه جهل به نفس حاصل می‌شود. یا فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهَى إِلَى غَايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْمٍ». هر کسی خودش را شناخت، رسیده است به نهایت هر معرفت دیگری؛ هر معرفتی را انسان بخواهد به دست بیاورد، نهایتش با معرفت به نفس به دست می‌آید.

لذا بالاترین معرفت که معرفت خداست، فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». اگر کسی خودش را شناخت، فقد عرف ربه، حتماً و قطعاً محققاً خدا را شناخته. با شناخت نفس، شناخت خدا حاصل می‌شود؛ نه با همان شناخت.

امام باقر علیه‌السلام فرمودند: «لَا مَعْرِفَةَ كَمَعْرِفَتِكَ بِنَفْسِكَ»؛ هیچ معرفتی هم‌تراز معرفت تو به خودت نیست. در بیان دیگری، امیرالمؤمنین فرمودند: «لَا تَجْهَلَنَّ نَفْسَكَ»، نسبت به خودت ناآگاه نباش، جاهل نباش، «فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِمَعْرِفَةِ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَيْءٍ»؛ کسی که نسبت به شناخت خودش جاهل است، نسبت به همه‌چیز جاهل است.

خب، اینکه این‌همه معرفت نفس نقش دارد برای این است که اگر انسان خودش را آن‌گونه که هست بشناسد، یعنی بفهمد که کاملاً وابسته به خداست؛ همان تعبیری که در دعاها می‌خوانیم: توبه عبد ذلیل، فقیر، بائس، مسکین، مستکین، مستجیر، لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشوراً؛ یعنی انسان به این برسد که هیچ چیزی از خودش ندارد.

یک‌بار دیگر اینجا عرض کردم که یک کسی که از مسیحیت به اسلام و به تشیع رسیده بود، در اثر همین یک جمله امام که در یکی از کتاب‌هایشان آمده بود که: «ما هیچ هستیم، هر چه هست خداست»، با همین یک کلمه، از مسیحیت، بدون اینکه اطلاع داشته باشد اسلامی است و امامی است و این‌ها، منتهی شد به تشیع و اسلام و امام و شناخت امام و این‌ها.

این معرفت، اگر انسان باورش بیاید، خیلی معارف دیگری به دنبال این می‌آید، و خیلی از جهالت‌ها و نادانی‌ها و سفاهت‌ها از بین می‌رود و اگر عکسش هم بشود، همین‌طور است؛ در جهت سقوط همین‌طور می‌شود. اگر کسی جاهل به خودش بود، علامه طباطبایی می‌فرمایند منشأ تمام رذائل می‌شود.

آن کسی که خودش را درست نشناخت، شناخت نادرست و کاذب از خودش داشت، دچار منیت می‌شود؛ به تعبیر ایشان، و این منیت سرآغاز همه رذائل اخلاقی است، و در سایه او هم شناختش نسبت به همه جهان، شناخت جاهلانه است.آن جهان هم برایش شأنی قائل می‌شود.آن کسی که خودش را مستقل دید، فکر می‌کند موجودات دیگر هم مستقل‌اند، فکر می‌کند موجودات دیگر هم می‌توانند نقش‌آفرینی بکنند، اثرگذاری بکنند.آن‌وقت توجهش به‌جای خدا، متوجه این اسباب و علل می‌شود؛ آن‌وقت دچار انواع جهالت‌ها می‌شود.

خب، ما اگر باورمان بیاید ـ غیر از معرفت ذهنی ـ که از نظر استدلالی به نتیجه برسیم که عالم همه از آنِ خداست و جهان همه وابسته است: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ»؛ اگر از نظر عقلی و استدلالی به این رسیدیم که خالق همه عالم خداست، پس هیچ کسی، هیچ چیزی از خودش ندارد، و هر چه هست از خداست و نزد خداست، این می‌شود معرفت ذهنی.

این روایاتی که راجع به معرفت آمده، صرف این معرفت ذهنی مد نظر نیست.آن معرفتی که علاوه بر ذهن، به قلب انسان وارد بشود؛ انسان باورش بیاید، انسان ایمان به این معرفت پیدا کند.

اگر این معرفت به باور تبدیل شد، آن‌وقت محال است کسی با وجود خدا به غیر خدا توجه کند، از چیزی غیر از لذت و انس با خدا لذت ببرد، به موجودی غیر از خدا توکل کند، اعتماد کند، تکیه کند، از موجودی غیر از خدا استعانت کند، به موجود غیر خدا امیدوار باشد.

اینکه امثال بنده امیدها، توکلم، اعتمادم به غیر خداست برای اینکه این باورم نیامده.

باورم نیامده، از نظر ذهنی استدلال برایم اقامه شده، اما این در حد همان مفاهیم ذهنی باقی مانده، به قلب وارد نشده. اسلام آوردیم، نه ایمان: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا»، «قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا»؛وقتی اعراب گفتند ایمان آوردیم، خدا رسید بگوید نه، نگویید ایمان آوردیم، بگویید ما اسلام آوردیم، یعنی تسلیم شدیم، «وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ»؛ جای ایمان، قلب است، ایمان در قلب شما نیست؛ پس شما مؤمن نیستید.

اگر آن معرفت ذهنی وارد قلب شد، انسان باورش آمد، انسان دلش در گرو این معرفت بود، کسی که این‌گونه به تعبیر دیگر شهود کرد، این را،به تعبیر دیگر، آن معرفت فطری خودش که خدا را می‌یافت، آگاهانه شد، شکوفا شد.به تعبیری که علامه مصباح می‌فرمایند: اگر این شد، دیگر معنا ندارد…

اولاً به لحاظ توجه، توجهی به غیر خدا نمی‌کند؛مثل اینکه انسان سرابی را ببیند و یقین داشته باشد سراب است، هیچ‌گاه به طرف آن نمی‌رود.اگر کسی به طرف سراب می‌رود چون فکر می‌کند آب آنجاست؛اما اگر بداند که سراب است، خواب و خیال است، توهم است، اثرگذاری موجودات دیگر این‌چنین است، خب برای چه برود؟ انسانی که عقل دارد چرا باید به سوی غیر خدا اصلاً توجه کند؟

برای همین است که مرحوم علامه می‌فرمایند: بالاترین مرحله عبادت، «العباده» یعنی اظهار بندگی؛ اعلام کنیم ما بنده‌ایم.می‌فرمایند بالاترین مرحله‌اش این است که انسان به غیر خدا توجه نکند؛

نه اینکه غیر خدا را بپرستد یا نپرستد، شریک خدا قرار بدهد یا ندهد،اصلاً توجه به غیر خدا نکند. یعنی آنجا توجه کردن به غیر خدا، شرک است.

کسی برسد به آنجا، همین که توجه بکند به غیر خدا که این هم موجودی است دیگر، این هم کسی است، این هم نقشی دارد، می‌شود شرک.چون حقیقتاً خدا را آن‌گونه که باید نشناخته، باور ندارد، لااقل. بنابراین تمام آن مراحل دیگر توحید که در آیات و روایات ما آمده، برخاسته از این معرفت به خداست.و معرفت خدا، ملازم با معرفت نفس است.یعنی اگر کسی باورش آمد که خودش کیست، خودش وابسته است، اگر لحظه‌ای خدا توجهش را از او سلب کند، نیست می‌شود،اگر لحظه‌ای خدا توجهش را از این عالم بردارد، همه عالم نیست می‌شود.

اگر این باور باشد، دیگر معنا ندارد هیچ یک از آن مراحل شرک.از طرف دیگر اگر فهمید که هر چه هست از خداست، پس هر کمالی هم هست در پیشگاه خداست.هر موجودی هر کمالی دارد، این تجلی خداست و به‌خودی‌خود هیچ ندارد.پس همه کمالات آنجاست.

وقتی انسان که فطرتاً عاشق کمال است، اگر باورش بیاید که تنها جایی که کمال حقیقی هست و همه کمال‌ها از او نشأت می‌گیرد، ذات مقدس الهی است، دیگر عشق به غیر خدا نمی‌تواند داشته باشد، مگر در طول خدا.

به امام عشق می‌ورزم چون بنده خداست یا چون رسول خداست.به عالم هم می‌تواند عشق بورزد، اما به عنوان آیه خدا، مخلوق خدا.عشق اصلی به خداست، محبت اصلی به خداست. کما اینکه وقتی دانست که هر خوبی که به او می‌رسد، هر بهره‌ای که از این عالم دارد، از خداست، آن‌وقت ستایشش هم برای خداست. حمد و ستایش یعنی یک موجودی به من نیکی کرده، من می‌خواهم در برابر او را بستایم، شکر کنم از او. اگر باورش بیاید که همه این‌ها از خداست، آن‌وقت همه حمدها برای خدا خواهد بود. آن‌وقت وقتی می‌گوید: «الحمد لله رب العالمین»، این معنا را می‌فهمد که هر جا، هر حمدی هست، حقیقتاً برای خداست؛

و الا این موجود که از خودش چیزی ندارد که بخواهیم حمد کنیم او را، ستایش کنیم.ستودن چیزی به خاطر کمالش است؛اگر همه این کمال‌ها از خداست، پس این موجود قابل ستودن نیست.هرجا کمال را دیدیم باید بگوییم: خدایا الحمد لله.

اینکه فرمود: «فتبارک الله احسن الخالقین»،وقتی خلقت انسان را بیان می‌کند، تا مرحله نهایی که روح خدا در انسان دمیده می‌شود، می‌فرمایند: «تبارک الله احسن الخالقین»؛ خجسته باد، آفرین به این خدا، آفرین به این خدا.

اگر همه این‌ها از خداست، ما باید فقط خدا را تحسین کنیم، فقط خدا را هم بگوییم، فقط خدا را شکر بگوییم.

بنابراین اگر باورمان بیاید که هر چه هست از ما نیست و همه آنچه داریم از خداست، آن‌وقت خیلی آثار فراوان برایش بار می‌شود.و ملازم است با آن معرفت کامل به خدا.و این می‌شود غایت کل معرفت،به دلیل اینکه این تلازم وجود دارد، به دلیل اینکه انواع معرفت‌ها بر این بار می‌شود.اگر کسی باورش آمد این‌گونه است، اطاعتش هم محض الله می‌شود.همیشه در فکر این است که خدا از او چه می‌خواهد.زیرا اگر معرفت کامل برایش حاصل شد که جز به خدا وابسته نیست، جز خدا در زندگی‌اش مؤثر نیست، جز خدا در خلقتش نقش‌آفرینی نیست، برای چه، با چه منطقی از کسی دیگر اطاعت کند؟ با چه منطقی؟

اینکه در فرهنگ دینی، با توجه به بیانات علامه مصباح می‌فرمایند و آیات قرآن می‌گوید: البته «إنِ الحُكمُ إِلّا لله»،حکم فقط برای خداست، ملک فقط برای خداست.اگر این‌ها هست، هیچ‌کسی حق حکمرانی بر دیگری ندارد مگر خدا یا کسی که خدا اجازه به او داده باشد.اینکه بگوییم طبق نظام تفکر غربی، بگوییم اگر یک عده‌ای آمدند، اکثریتی گفتند فلان شخص بر ما حاکم باشد،بگوییم ولی می‌شود حاکم،این شخص قبل از اینکه بگویند آن‌ها و بعد از اینکه بگویند، فرقی نکرده. همان شخص است که هیچ حقی بر هیچ‌کس نداشته. دیگران همه هیچ حقی بر کس دیگر ندارند. یعنی آن انسان‌های دیگر هم هیچ‌کدام حق ندارند بر دیگری. تا بگویند ما از او می‌خواهیم بر تو حاکمیت پیدا کند. اگر این حق را خداوند متعال اجازه داد، حالا می‌شود معتبر.

اینکه امام عزیز ما در تنفیذ حکم ریاست‌جمهوری‌ها همیشه می‌فرمود: من شما را، رأی مردم را تنفیذ می‌کنم و من شما را نصب می‌کنم؛ اگر نصب امام نبود، طاغوت می‌شود؛ چون خدا فقط به پیامبر و ائمه معصومین، و در زمان غیبت به ولی فقیه، اجازه حاکمیت داده. اگر این شد، پس هیچ‌کسی حق حاکمیت ندارد برای کس دیگری. جایی حق حاکمیت می‌آید که مالک باشد. هیچ انسانی مالک هیچ انسان دیگری نیست.

هیچ موجودی مالک هیچ موجود دیگری نیست. فقط خدا مالک همه است.

اگر خدا حکم کرد، باید تبعیت کرد. اگر خدا گفت از این فرد هم تبعیت کنید، حالا ما باید از او تبعیت کنیم، از دستور این شخص هم تبعیت کنیم، ما باید تبعیت کنیم.

بنابراین ببینید، اگر ما این معرفت نفس را به این حد برسانیم، می‌رسیم به اینکه خدا همه‌کاره عالم است، و به دنبال او، هزاران معرفت دیگر به دست می‌آید.اینکه مرحوم علامه طباطبایی رضوان‌الله تعالی علیه می‌گویند: اگر توحید را باز کنیم، کل معارف دینی از درون او بیرون می‌آید. و اگر همه معارف را بخواهیم جمع کنیم، یک عنصرش کنیم، آن توحید است. یعنی همه معرفت‌ها اینجا جمع است. خدا إن‌شاء‌الله توفیق معرفت خودمان را به ما عنایت بفرماید.

پروردگارا، روح امام عزیزمان، شهدای گران‌قدرمان، علمای ربانی، روح سردار مقاومت سید حسن نصرالله که در ایام تشییع و تدفین ایشان در آستانه آن هستیم را،روح علمای ربانی، علامه مصباح را، با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما.پروردگارا، سایه مقام معظم رهبری، این نعمت بسیار بسیار بسیار بزرگ خودت را تا ظهور حضرت مهدی و در کنار آن حضرت بر سر ما مستدام بدار. والسلام علیکم و رحمة الله.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا