هدف خلقت و راههای رسیدن به آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
عرض شد که برای صعود به قرب الهی دو عامل نیاز داریم: یکی معرفت و دوم محبت. بحث معرفت را در جلسات گذشته پی گرفتیم و به این مرحله رسیدیم که آگاهیهای انسان دو نوع است. بعضی آگاهیهای کاذب و دروغ است. انسان توهم میکند واقعیت را شناخته، در صورتی که واقعیت به گونه دیگری است. برخی از معرفتها معرفتهای صادق است یعنی انسان آنگونه که باید حقیقت را دریافته است. عرض شد معرفتهای کاذب ضررها و خسارات فراوانی دارد. بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی ما به دلیل این است که ما معرفت صادق را به دست نیاوردیم. براساس معرفت کاذب حرکت کردیم و دچار مشکل شدیم. بسیاری از نزاعها و اختلافات و سوء تفاهمها و سوء ظنها و تهمت زدنها در مسائل فردی و بسیاری از مسائل اجتماعی و بحرانهای اجتماعی، منشاءاش عدم معرفت درست است.
در قسمتهای قبل یک تقسیم بندی دیگر هم راجع به معرفت صورت گرفت. عرض کردیم برخی از معرفتها برای انسان سرنوشت ساز است. اگر انسان آن معرفتها را نداشته باشد، نمیتواند سعادتمند بشود. هم دنیا و هم آخرتش را از دست میدهد. خسره الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین. برخی از معرفتها درجه اهمیتش کم است. مهم است ولی به میزانی که آن دسته اول نقش آفرینی داشت و سعادت انسان وابسته به آنها بود، این گونه نیست، ولی مفید است. برخی از معرفتها فایده ای هم ندارد بلکه ضرر دارد.
گفتیم به لحاظ معرفتی، چهار دسته میشوند. ولی به لحاظ قرب الهی و تکامل و حرکت به سوی کمال، دو دسته بیشتر نداریم. یک ثروت و داراییهایی داریم که اگر برای استفاده از آن ثروت و آگاهیمان معرفتهایی را بدست آوردیم که با استفاده از آن ثروت و دارایی به خدا نزدیک میشویم، این میشود معرفت سودمند. اگر نه، معرفتی است که ما را به خدا نزدیک نمیکند. معنایش اینست که ثروتمان را دادیم و چیزی به دست نیاوردیم. چون اساس کمال انسان، قرب به خداست. در ادعیه هم داریم خدایا یک چیزی است که اگر به من بدهی، لم یضرنی ما فات من الشیء. هر چی از دستم رفته باشد ضرر نکردم. اگر او را به من بدهی، هر چه بدست بیاورم سود نکردم. آن کسی که آن معرفتهایی را که به خدا نزدیکش میکند بدست نیاورده است. حالا هر معرفتی داشته باشد فرقی نمیکند. سرمایه خودش را میدهد و چیزی هم بدست نمیآورد. لذا عرض کردیم برخی از اهل معنا به برخی از فقیهان گفتند شما احکام را پنج دسته میکنید. میگویید چیزهایی واجب است حتما انجام داد. چیزهایی مستحب است خوب است انجام بدهیم. چیزهایی حرام است حتما نباید انجام بدهیم. چیزهایی مکروه است خوب نیست انجام بدهیم. چیزهایی مباح است فرقی نمیکند. اما اگر در مسائل اخلاقی و سلوکی بخواهیم نگاه بکنیم دو چیز بیشتر نداریم. یا چیزی است که ما را به خدا نزدیک میکند یا نمیکند. اگر نزدیک نکرد در منظر اهل سلوک و معنا، این دیگه امری است نامطلوب. نباید سراغش رفت. درجه اش مهم نیست. این ما را به خدا نمیرساند. این وقت تلف کردن است هدر دادن سرمایه است. ضرر است. انسان ثروتش را بدهد و هیچی بدست نیاورد. اگر به خدا نزدیک میکند چه واجب باشد چه مستحب باشد فرقی نمیکند. یکی ما را بیشتر به خدا نزدیک میکند یکی کمتر. البته درجا نمیزنیم و ضرر نمیکنیم. البته سعی کنیم هر کدام ما را به خدا بیشتر نزدیک میکند انجام بدهیم. در روایات داریم کار خیر، کوچکش را هم از دست ندهید. نگویید کار مهمی نیست و چیزی نیست. کار بد کوچکش را هم انجام ندهید. نگویید ضرر ندارد. کوچک و بزرگ ندارد. همه ما را به خدا نزدیک میکند یا دور میکند.
اگر توجه بکنیم معرفتهایی که ما را به خدا نزدیک میکند دو دسته هستند. اگر بعضی هایشان نباشد انسان نمیتواند نزدیک بشود. اگر آنها را داشتیم، معرفتهایی است که انسان را کمتر نزدیک میکند. اگر معرفتهای مهم را نداشتیم، این چیزهایی که انسان را کمی به خدا نزدیک میکرد خاصیتشان را از دست میدهند. اینها نمیتوانند انسان را به قله و سعادت برسانند. لذا در آیات و روایات ما، حتی در زیارات ما نسبت به معرفتهای اهم و دارای اهمیت بسیار و سرنوشت ساز، بسیار تاکید شده است. به ما گفتند اگر آنها نباشند تمام اعمالتان تباه میشود. لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ. یک کسی یک عمر کار خوب انجام میدهد اما یک لحظه منکر خدا میشود. صریح قرآن است که همه آن کارهای خیر پوچ میشود. فجعلناه هباء منثورا، مثل ذراتی است که پراکنده بشوند از بین بروند. اگر شرک آمد همه چیز از بین میرود. ان الله لایغفر ان یشرک به. با شرک کسی از دنیا رفت، با هیچ چیزی نمیتواند آمرزیده بشود. شرکش را داشته باشد و بگوید حالا خدایا این شرک است، بقیه را هم خودت ببخش. میگوید بقیه را ممکن است ببخشم ولی شرکت را نمیبخشم. وقتی با شرک به آن عالم رفت تمام اعمال دیگر تباه شده است. چیزی نیست.
ایمان شرط صحت و قبولی تمام اعمال دیگر است. اگر ایمان نبود هیچ عمل دیگری قبول نمیشود تا بخواهند به ما پاداش بدهند. قبول نمیشود تا به خدا نزدیک بشویم. بنابراین بعضی معرفتها سرنوشت ساز است. از جمله آنها معرفت به خداست. یکی از معرفتهای سرنوشت ساز معرفت به خداست. اگر انسان این معرفت را درست به دست آورده باشد، معرفت صادق باشد، خیلی میتواند در زندگی انسان نقش ایفا بکند. خدای نکرده اگر این معرفت کاذب باشد، خدا را آنگونه که باید نشناخته باشد. آن وقت خیلی مشکل آفرین میشود. آن کسی که خدا را به گونه ای میشناسد که شریک هم دارد فرزند هم دارد. خدا را به گونه ای شناخته است که بنده اش را میتواند بی جهت به جهنم و بهشت ببرد. گتره ای و بی حساب و کتاب. این فرد میگوید چرا تلاش بکنم، آخرش هر جور خدا بخواهد میشود. چرا کار خیر بکنم و چرا از کار بد اجتناب بکنم. بناست خدا هر جوری دلش میخواهد بشود. کسی که معتقد باشد خدا برای اینکه بنده اش به سعادت برسد راهنماییش نمیکند. میگوید نمیدانم چی کار بکنم خدا هم راهنمایی نمیکند پس چی کار بکنم متحیر میماند.
اگر انسان خدا را درست نشناسد چیزهای دیگر درهم فرو میریزد. روایتی که چند شب پیش خواندیم که وقتی از معرفت خدا سوال میکند چیست، میفرمایند معرفت خدا معرفت خدا است، معرفت پیامبر خدا هم است. یعنی اگر معرفت خدا صادق باشد از درونش معرفت پیامبر هم بیرون میآید. معرفت امیرالمومنین هم است. یعنی اگر کسی واقعا خدا را درست بشناسد از درون او ولایت امیرالمومنین و امامت امیرالمومنین هم بیرون میآید. خدای حقیقی خدایی است که حتما پیامبر میفرستد، خدای حقیقی خدایی است که حتما پس از پیامبر، راهنمایی برای بشر قرار میدهد. لذا فرمود معرفه الله معرفت امیرالمومنین هم است، معرفت ائمه بعدی هم است. یعنی معرفت درست، نتیجه اش معرفت همه ائمه میشود. کسانی که نتوانستند به حد معرفت تشیع اثنی عشری برسند، معرفت خدایشان دچار مشکل بوده است. حتی بالاتر فرمود مبالات با اهل بیت، پیروی از اهل بیت از درون معرفت الله صادق بیرون میآید. کسی که میگوید امامان هستند، لازم نیست از آنها پیروی بکنیم، خدا را درست نشناخته است. اهل بیت هستند ولی نباید رابطه دلی و اعتقادی باهاشون داشته باشیم. خواستیم دوست داشته باشیم خواست دوست نداشته باشیم. معلوم است خدا را درست نشناخته است. همه فروع دین، همه اصول اساسی دین ما، از درون معرفت صادق به خداوند قابل استخراج است.
لذا عرض کردیم علامه طباطبایی میفرمایند اگر توحید را باز کنیم، همه معارف دین از درون آن بیرون میآید. اگر همه معارف دین را فشرده کنیم، خلاصهاش توحید میشود. چند وقت پیش هم مقام معظم رهبری شبیه این بیان را در بیاناتشان داشتند که فرمودند اساس توحید است. اساس این نظام، ایمان است. اساس ایمان، توحید است. بنابراین معرفت خدا بسیار مهم است.
سه نوع معرفت به خدا داریم. نوع اول، معرفت فطری ابتدایی است. انسان وقتی متولد میشود خدای متعال لطف کرده است معرفت به خودش را در ذات این انسان قرار داده است. انسان ذاتا با خدا آشناست و خدا را میشناسد. کما اینکه ذاتا تمایل به خدا دارد. معتقد نیستیم انسان یک لوح سفید است که هیچ چیزی تویش نیست و هر چی تویش بریزیم همان میشود. یک معرفت ذاتی به خداست منتهی این معرفت ناآگاهانه است و ناهشیارانه است، شکوفا نیست.
یک معرفت فطری دیگر به خدا داریم که آن آگاهانه است شکوفا شده است. آن هدف اصلی آفرینش انسان است. یعنی انسان آفریده شده در این عالم بیاید تا آن معرفت ناآگاهانه شکوفا نشده ضعیف کم اثر را با دست خودش، با تلاش خودش تبدیل کند به معرفتی که این معرفت همه وجودش را نورانی میکند. همه زندگی اش را متحول میکند. ما خلق شدیم آن معرفت را خدا گذاشت تا ما به چنین جایی برسیم. اگر آن وقت به اینجا رسید، به تعبیری که در روایات ماست آن وقت کارهای خدایی میکند. علمش میشود بی نهایت به اذن الله، قدرتش میشود بی نهایت. بالاترین لذات متصور عالم، حتی لذتهایی که متصور نیست نصیبش میشود. در سایه تلاشی که میکند برای اینکه معرفت اولی را شکوفا بکند. باز خدا معرفت دومی را به انسان میدهد. میفهمد تلاش خودش را کرد، ولی این تلاشهای او نبود. وقتی در مسیر خدا قرار گرفت، حالا خدا هم به او لطف میکند. آن وقت آن معرفت حد اعلا را بهش میدهد.
یک معرفت سوم داریم که معرفت اکتسابی است. این دیگه چیزی است که ما باید تلاش کنیم بدست بیاوریم. آن معرفتهایی است که از طریق استدلال و عقل بدست میآوریم. اگر رفتیم و مطالعه کردیم در جاهایی که معارف دینی بیان میشود شرکت کردیم، دلایل وجود خدا را شناختیم، پی میبریم خدایی است و چه ویژگیها و خصوصیاتی دارد. این محصول این تلاش فکری و ذهنی ماست. ذهن ما پی میبرد که خدایی است. پی میبرد که خدا دارای این اوصاف است. ذهن ما پی میبرد که خدا دارای این اعمال است. اینها را پی میبریم و میفهمیم. منتهی این در حدّ فهم ذهنی است. اگر در همین حد باقی بماند، اثرش بسیار اندک است. این حد از معرفت را یک کافر هم میتواند بدست بیاورد. برود مطالعه کند، دلایل وجود خدا را ببیند و بگوید این دلایل است که میگوید خدا است. من قبول ندارم ولی دلیل است. انسان اینجوری است. مختار است. میتواند بر خلاف همه دلایلی که میشنود منکر بشود. وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ. کفار با اینکه یقین داشتند خدا است منکر شدند. والا اگر دچار شبهه بودند و عقلشان نرسیده بود که عقاب نمیشدند. کسی که نفهمد خدا است، مستضعف است، خدا عذابش نمیکند. کسی را عذاب میکند که میفهمد ولی جاه طلبیش اجازه نمیدهد.
نقل شده است ابوجهل وقتی در جنگ به زمین افتاد، سرش را میخواستند جدا کنند. گفت سر من را از پایین گردنم قطع کنید. برای چی؟ میخواهم بین این سرها سرم بالاتر باشد. آن جا هم فکر جاه طلبی خودش بود. این جاه طلبی شدید، هزاران دلیل برای وجود خدا بیاورید نمیپذیرد. اگر این معرفت در حد این دلایل بماند انسان را نمیتواند حرکت بدهد. نیاز به اینست که این معرفت فعال بشود، زنده باشد. راه فعال شدنش این است که مدام این را بهش توجه کنیم. یادش بیفتیم. اینکه در آیات میفرماید اذکروا الله کثیرا، زیاد یاد خدا باشیم برای همین است. هر چقدر بیشتر یاد خدا باشیم آن معرفت فعالتر و شکوفاتر میشود اثرگذارتر میشود. هر مقدار غافل بشویم، حالا کسی با استدلال و برهان فهمیده خدا است، این را در گنجینه ذهنش بگذارد و غافل از خدا زندگیش را ادامه بدهد این معرفت کاری نمیکند. اما وقتی به این رسید که خدای مهربانی دارد که این همه بهش لطف کرده، میگوید تشکری از این خدا بکنیم. همان شکرا لله که میگوید، با زبان فارسی میگوید خدایا شکر، این توجه به خداست. توجه به کسی است که شناخته است. اثر میگذارد.
اقم الصلوه لذکری. نماز میخواند. نماز موجب میشود یاد خدا بیفتد. اعمال صالح که در روایات و آیات این همه رویش تاکید شده است، برای اینست که عمل صالح اگر عمل صالح باشد یعنی به نیت الهی انجام بگیرد یعنی یاد خدا. ده عمل صالح انجام بدهد یعنی ده بار یاد خدا افتاد. پنج بار نماز میخوانیم، در روایات آمده مثل اینکه نهر آبی مقابل خانه شما باشد پنج بار شستشو بدهید، برای اینست که هر بار نماز میخوانیم یاد خدا میافتیم. این یاد، معرفت را فعال میکند.
راهش اینست که توجه به این معرفت بعد از بدست آوردن، کنارش نگذاریم. نگوییم این معرفت است و دنبال کارمان میرویم. با عوامل مختلف اینها را به یاد بیاوریم. نعمتهای خدا را بشماریم. وقتی نعمت خدا را میشمارم میگویم خدا این هوش و عقل و سلامت را به من داده است. به یاد خدا میافتم. سلامت را دارم، میدانم سالم هستم. میدانم خدا هم است. اینها اثر نمیگذارد. اما اگر توجه کردم خدا به من این را داده است. آن وقت یاد خدا میافتد و این فعال میشود.
آیات الهی را، الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ، خدا مدح میکند از کسانی که خدا را یاد میکنند در حال ایستاده، خوابیده، نشسته و در همه حالت. یاد خدا حالات هم نمیخواهد، مکان نمیخواهد. در همه شرایط میشود یاد خدا کرد. هر قدر بتوانیم توجه به خدا را در زندگیمان بیشتر کنیم، بیشتر از خدا یاد کنیم، این معرفتی که بدست آوردهایم، فعالتر میشود.
بنابراین باید برنامه ریزی کنیم. اینکه میگویند مومن در خانهاش یک جا را برای جای نمازش تعیین بکند. هر وقت نماز میخواند آنجا برود نماز بخواند. شبیه مسجد خانهاش میشود. برای اینست که هر موقع نگاهتان به آنجا میافتد، یاد خدا میافتید. اگر انسان مقید باشد یکجای خاص نماز بخواند سجاده اش آنجا پهن است هر وقت سجاده را میبیند یاد خدا و نماز میافتد.
خیلی از دستورات دینی ما برای اینست که یاد خدا تکرار بشود. اگر ملاحظه بفرمایید در مفاتیح برای ساعات روز دعا دارد. ساعت اول چی بخوانیم و ساعت دوم و سوم چه چیزهایی بخوانیم. برای روزهای هفته دعا داریم. برای جمعه به ویژه دعاهای فراوان داریم. جمعه طبق فرهنگ اسلامی تعطیل است. مشغلههای دیگر نیست. انسان فرصت بیشتر دارد ذکر خدا بگوید. برای هر ماه، اول ماه نماز داریم. هر سال مناسبتهایی دارد باز یاد خداست. یعنی کانه برنامه ریزی کرده به هر بهانه یاد خدا باشید. یک کسی ساعت اول یاد خدا نبوده، ساعت دوم یاد خدا باشد. امروز یادش نبوده، روز بعد یادش بیفتد. اینها نشان اینست که راه سعادت و کمال انسان با ذکر خداست. اگر این ذکر مدام بشود، چه میکند. همه مشکلات دنیایی و آخرتی انسان حل میکند. یعنی اگر کسی بگوید آخرت را خیلی کار ندارم. بخواهد همین دنیایش دنیای آبادی بشود. یاد خدا اگر در زندگی بیاید، کاملا دنیا آباد میشود.
خداوند متعال از باب اینکه بسیار به بندهاش لطف و محبت و رحمت دارد، که هر قدر بگوییم نمیتوانیم بگوییم خدا چقدر به انسان علاقه دارد. ببینید یک پدر و مادر چقدر به فرزندش علاقه دارد. در صورتی که حقیقتا او فرزند را خلق نکرده است. الان که فرزند است، خدا حیات بهش داده، زنده است. همین ارتباط کمی که بین پدر و مادر نسبت به فرزند است، یک عشق عجیبی در دل پدر و مادر است. حاضر است از خودش کم بگذارد به فرزندش برسد. بخاطر این رابطه است. حالا شما خدا را در نظر بگیرید که همه وجود این مخلوق از او است. چقدر باید محبت شدید باشد. اینکه علامه مصباح فرمودند اهلبیت و پیامبر هم چون کانال همه این فیوضات هستند، چون هر چی از خدا میگیریم از آنها میگیریم آنها همینطور هستند. علامه مصباح فرمودند محبت حضرت بقیه الله به شیعیان و محبین خودش، از محبت همه مادرهای عالم به فرزندشان بیشتر است. همه محبتها را جمع کنید ببینید چقدر میشود. محبت امام زمان به تک تک محبان و شیعیانش را فرمودند بیش از آن است. چون واقعا وابسته هستیم و واقعا هر چی داریم از اهل بیت است.
این خدای مهربان میتواند هر چی زمینه فراهم بکند که بنده هایش به سوی خودش بیایند. یک تعبیری را امام سجاد در دعای ابوحمزه ثمالی دارد میفرمایند خدایا اگر من را به جهنم ببری پیامبرت ناراحت میشود شیطان ناراحت میشود. اگر من را به بهشت ببری پیامبرت خوشحال میشود و شیطان ناراحت میشود. به خدا قسم میخورد من یقین دارم، انا والله، به خدا قسم میدانم خوشحالی پیامبر تو، پیش تو محبوبتر از خوشحالی شیطان است. خدا چنین موجودی است. انسان خدا را با این ویژگی بشناسد، این خدا برای ما خیلی کار کرده است در این مسیر برویم.
در آیات و روایات و وجود خودمان تامل میکنیم، میبینیم خدا ده عامل در وجودمان گذاشته است که هر کسی با یکی دو تا از اینها، اگر انسانی با ذات خودش حرکت بکند به سوی خدا بیاید. یکی از این عوامل حقیقت طلبی است. هر انسانی طالب حقیقت است. طالب حق و حقیقت است.
یک موقع حاج آقای آقاتهرانی میگفتند در کانادا که بودیم، یک بنده خدا سیاهپوست آمدند گفتند از این داستانش را بپرسید، گفتیم چه داستانی دارید. گفتند من اصلا مسیحی بودم، الان شیعه دوازده امامی، عاشق امام هستم. گفتیم چی شد. گفتم در مسیری میرفتم، دیدم یک کتابی آنجا افتاده است. این کتاب را برداشتم باز کردم دیدم یک جمله تویش است نوشته است ما هیچ هستیم هر چی است خداست. این یک کلمه، من را به فکر فرو برد، هر چی است خدا است. گفتم ببینم نویسنده این کتاب کی است. این حرف عجیبی بود در من اثر گذاشت. از این و آن پرسیدم. گفتند یک کسی در ایران است، رهبر آن جامعه است، کتاب او است. گفتم چه دینی دارد. گفتند مسلمان است. گفتم پس معلوم میشود این دین حق است. راجع به اسلام تحقیق کردم. بالاخره فهمیدم دین حقی است. از مسیحیت به اسلام آمدم. گفتم مسلمانان یک فرقه هستند؟ گفتند نه، یک گروه از مسلمانان هستند بهشان میگویند شیعه. رفتم تحقیق کردم. دیدم حق با اینهاست. آمدم شیعه شدم. گفتم حالا این تنها عالم شیعه است؟ گفتند عالمان زیادی دارد شیعه. منتهی این عالم ویژهای است که توانسته جهان را متحول کند. گفتم عجب، ریشه این اثرگذاری او در من این است که با اینکه توانسته است یک رژیم 2500 ساله را ساقط کند و مقابل ابرقدرتها بایستد، باز میگوید هیچ هستم. این من هیچ هستم او، از همه کارهای دیگرش بالاتر است. پرس و جو کردم ویژگیهایش چیست، الان عاشق امام خمینی شدم. اگر معرفت خدا آگاهانه بشود، اگر حقیقت طلبی در وجود این فرد نبود، میخواند و رد میشد. چون میخواست حقیقت را بفهمد تا اینجا آمد.
در سرگذشت سلمان همین را داریم که ایشان به دنبال شناخت حقیقت بود تا آمد مسلمان شد و تا رسید به درجه دهم ایمان که آخرین درجه ایمان است و سلمان منّا اهلبیت شد. این را خدا در وجود همه گذاشته است. هر کس سعی بکند این روحیه را در خودش تقویت بکند، مطمئنا یاد خدا در وجودش، معرفت فطری خدا در وجودش شکوفا میشود و زندگیاش عوض میشود.
این حقیقت طلبی را، خیلی جاها به خاطر هواهای نفسانی و عوامل دیگر حق را میفهمیم ولی حاضر نیستیم بپذیریم. این اثر میگذارد و معرفت خدا هم ضعیف میشود. این یکی از عواملی است که خدا در وجودمان قرار داده است. تلاش کنیم و برنامهریزی کنیم هر جا حقی بود ولو علیه ما بود بپذیریم. خیلی جاها انسانها حق را میپذیرد. ما طلاب با هم بحث میکنیم. در یک مطلب میفهمیم، او میگوید اینطوری نیست و من میگویم اینطوری است. بعد میفهمیم او درست گفته است. یک موقع تشکر میکنیم ما را هدایت کردید و حرف شما درست بود. یک موقع میگوییم خیلی خب بگذریم. این بگذریم یعنی حقیقت طلبی من ضعیف است.
در افراد دیگر هم است. وقتی میفرمایند حق است، میگویند برویم کار نداریم. اگر کسی انسان را به حق هدایت کرد باید ازش تشکر کرد. این معنایش شکستن خود است. معنایش شکستن منیت خود است. آن وقت خدا بهش لطف میکند. اگر امام به آنجا رسید برای این بود که حقیقت طلبی اش جوری بود که حاضر نبود خودش مطرح باشد. حق برایش مطرح بود. در بیانات خود امام است. قرآن زیاد در آیات رویش حق تاکید میکند. بعد ما جائک من الحق. اتبعوا الحق. میگوید انسانهای خالص، وقتی جنگ و جبهه پیش میآید دلشان میخواهد بروند. وقتی میبینند نمیتوانند بروند. تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ. یا وقتی حقیقت حقانیت پیامبر را میفهمند. آن وقت اشک شوق میریزند از اینکه حق را فهمیدند. از چشمشان اشک جاری میشود بخاطر اینکه حق را فهمیدند. حقیقت طلبیشان به قدری است تا حقیقتی را درباره پیامبر فهمیدند اشک شوق میریزند که خدایا ما را به این حق راهنمایی کردی. مخالفین و دشمنان هم را قرآن مکرر دارد کذّبوا بالحق لمّا جاءهم. حق برایشان آمد تکذیب کردند. آن وقت سرنوشتشان جهنم شد. این یکی از عواملی است. عرض کردم ده عامل است. این اولین عامل بود که اگر تقویت کنیم، میتوانیم یاد خدا را در خودمان زنده کنیم و مسیر خدا را طی کنیم.
پروردگارا روح امام عزیز ما، شهدای گرانقدر ما، علمای ربانی ما را با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما. به ما توفیق تبعیت از حق، اعتراف به حق، شناخت حق را عنایت بفرما. پروردگارا این صهیونیستهای جنایتکار که مصداق مبارزه با حق هستند، هرچه زودتر از صحنه روزگار برانداز. سایه مقام معظم رهبری، این نعمت بسیار بزرگ خودت را تا ظهور حضرت مهدی بر سر ما مستدام بدار.
والسلام علیکم.




