هدف خلقت و راههای رسیدن به آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
در جلسات گذشته بیان شد بعد از اینکه انسان از غفلت بیرون آمد و از مرحله شک و حیرت هم گذشت و به معرفت رسید، اگرطبق معرفتی که به طور یقینی به دست آورده عمل کرد، میتواند به خدا نزدیک شود.
قرآن کریم این عمل بر اساس معرفت درست را عبادت نامیده است.
عبادت دو کاربرد دارد: یکی همین که در فقه مطرح میشود و کارهای عبادی که انسان انجام میدهد. اگر این معنا را در نظر بگیریم مفهومش این است که کسی خدا را قبول دارد و اعمال عبادی را به عنوان پرستش خدا انجام میدهد.
معنای دیگر عبادت عبد تکمیلی بودن است؛ یعنی انسان در نظام آفرینش عبد است و این هم عبادت است.
یک معنای دیگر به مفهوم عبودیت است؛ یعنی همانطور که در تکوین عبد خدا است، در مقام تشریع هم آنگونه عبدخدا باشد.
در نظام تکوین چگونه عبد خدا هستیم؟ . اشاره کردیم که در نظام تکوین در همه جهات و در همه شئون خود به خدا وابسته هستیم؛ هیچ چیزی از خودمان نداریم.عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى شَیْءٍ. [1]در مقام حقوقی گفته میشود که عبد مالک چیزی نیست؛ اما منظور ما در اینجا از عبد بودن چیزی فراتر است. این مفاهیم قراردادی است. وقتی ما عبد خدا هستیم، خدا به صورت اعتباری مالک ما نیست؛ بلکه ما حقیقتاً چیزی از خود نداریم و وابسته به خدا هستیم. اگر عبودیت را به این معنا بگیریم، همه موجودات عبد هستند و فقط انسان را شامل نمیشود.إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ.[2] به مشرکین میگوید: این بتهایی که میپرستید هم بنده هستند؛ یعنی وابسته به خدا هستند. در قیامت هم که تجلی عبودیت خدا است، همین عبودیت اینجا برای همه آشکار میشود. إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً.[3] عبد بودن آنچه در آسمانها و زمین است، آنجا آشکار میشود. آنجا میفهمیم که همه عالم وابسته به خدا است. این در مقام تکوین است. وقتی عبادت انسان به عبودیت تبدیل میشود که انسان در نظام تشریع هم اینگونه شود؛ یعنی در نظام تشریع هم هیچ چیزی جز بنده بودن نسبت به خدا برای او مطرح نباشد. اگر اینطور شد، آن وقت کم کم انسان به جایی میرسد که این حقیقت را در مییابد که همه هستی عبد خدا است. تا قبل از این مرحله ممکن است این را به لحاظ فکری درک کند. برای او استدلال بیاورند که همه عالم وابسته به خدا است. فقر وجودی که ملاصدرا در بحثهای فلسفی خود اثبات میکند، به صورت فکری است. انسان با استدلال و به صورتفکری میفهمد که همه چیز وابسته به خدا است. اگر انسان عبودیت داشت، یعنی عبد تشریعی کامل بود، در مییابد که همه عالم هستی خود را از خدا دارد. کما اینکه در مییابد همه عالم تسبیح خدا را میگویند.
بنابراین ما در مقام تکوین عبد آفریده شدهایم. خدا از ما میخواهد که در مقام تشریع عبد او شویم. اگر بخواهیم به عبودیت در مقام تشریع برسیم، قدم نخست شناخت بود و برای شناخت نیاز به تفکر داریم؛ یعنی راه رسیدن به شناختهایی که برای پیمودن راه عبودیت لازم است، تفکر است. راهش این نیست که کسی به انسان چیزی بگوید و او هم یاد بگیرد. یاد گرفتن چیزی غیر از درک کردن و فهم یک حقیقت است. راه درک و فهم تفکر است. لذا قرآن روی تفکر زیاد تاکید میکند. اینکه درباره چه چیز فکر کنیم هم مصادیق مختلفی را شامل میشود. تفکر در ذات خدا نهی شده است. اما در روایات و احادیث و قرآن تاکید شده که درباره افعال خدا تفکر کنید. اکثر آیاتی که بر تفکر تاکید میکنند مربوط به تفکر در افعال خدا است.إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ.[4].ویا وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.[5] . همه این تفکرها مربوط به افعال خدا است. انسان از طریق تفکر در افعال خدا نسبت به او معرفت بیشتری پیدا میکند. کما اینکه وقتی انسان در این افعال تفکر میکند، میفهمد که اینها چه نعمتهای بزرگی هستند. باز از طریق همین فهمیدن نعمتها محبت ایجاد میشود. یعنی تفکر هم به انسان معرفت میدهد و هم محبت. یعنی تفکر فقط به انسان شناخت نمیدهد. بستگی دارد که چه شناختی باشد. باز در آیات و روایات تاکید شده که انسان در مورد صفات الهی تفکر کند. همین تفکر در صفات باز شناخت ایجاد میکند و هم محبت. برخی از صفات خدا نسبت انسان با خدا را توصیف میکند. خداوند غنی کامل، قادر مطلق، عالم مطلق است. بخشی از این صفات هم منشا لطف خدا به انسان است. خداوند رحیم است، رحمان است ه اینها علاوه بر معرفت، محبت هم ایجاد میکند.یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ.[6] رحمت خدا بر غضبش پیشی دارد. موردخود پیامبر هم میفرماید:فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ. [7]اینکه تو این خلق و خوی نرم را داری، از رحمت خدا است.
بنابراین بخشی از رحمت خدا نعمت برای انسان است. فضل خدا هم به همین صورت است:وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَىٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ. [8]اینکه توفیق پیدا میکنید خود را از آلودگیها پاک کنید، این از فضل خدا است. اینکه از شر دشمنان مصون میمانید، این از فضل الهی است. بنابراین تفکر در صفات الهی هم معرفت ما را نسبت به خدا زیاد میکند و هم محبت خدا را در دل ما زیاد میکند. البته اگر انسان متعالی باشد، همان صفاتی که معرفت ما را نسبت به خدا بالا میبرد و ارتباط مستقیم با نعمتهای خدا ندارد، آنها هم محبت آفرین است. چون انسان به گونهای آفریده شده که عاشق کمال است. وقتی این صفات را در خدا میبیند و کمال خدا بیشتر برای او تجلی پیدا میکند، عاشق خدا میشود چون خدا کاملترین موجود است. اما انسانهایی که در سطح پایینتری هستند، بیشتر فضل و نعمت و امدادهای الهی برای او محبت ایجاد میکند. چون اینها را بیشتر لمس میکند. اما کسانی که درجه بالاتری دارند از طریق صفات کمالی خدا جذب او میشوند. اینکه امیرالمومنین علیه السلام میفرماید:مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لاَ طَمَعاً فِی جَنَّتِکَ لَکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُک[9]. خدایا من تو را از ترس جهنم و به اشتیاق بهشت عبادت نمیکنم، بلکه تنها موجودی که شایسته عبادت است، تو هستی. اگر شخص دیگری را عبادت کنیم، اشتباه کردهایم. موجودی شایسته عبادت است که کاملترین باشد. موجود ناقص که خودش هم نیازمند است. موجود غنی است که لایق عبادت است. هر نقصی که وجود داشته باشد انسان را از عبودیت او منصرف میکند. عبادت احرار، عبادتی است که از روی علاقه باشد. عبادت حب بر اساس عشق به خدا است. مرتبه بالاتر عشق به خدا، عشق به موجود کامل است. این عشق خیلی شدید است و فراتر از عشقی است که به واسطه نعمتها برای ما ایجاد میشود. «الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»[10]. یعنی فرد خدا را به خاطر نعمتهایش دوست ندارد، بلکه برای این است که خدا را لایق دیده است و اگر همه نعمتها هم از او گرفته شود، باز هم عاشق خدا است. و باز هم چیزی جز خوبی از خدا نمیبیند. بنابراین اگر درجات انسان بالا رفت، آن وقت ق کمال میشود و این کمال همیشه وجود دارد و از بین نمیرود. نعمتها ممکن است از من گرفته شود. ممکن است کم یا زیاد شود، ولی اگر انسان به کمال مطلق رسید، این کمال همیشه وجود دارد و ذرهای از آن کم و زیاد نمیشود. آن وقت عشق به خدا همیشگی و مداوم است. انسان دیگر از عبادت خدا جدا نمیشود و عبودیت دائمی است. کما اینکه ذکر خدا هم برای او دائمی است. همیشه یاد خدا برای او زنده است.
لذا خداوند هم فرمود تنها راه تقرب به خداوند عبودیت است.وَ أَنِ اعبُدُونِی هذا صِراطٌ مُستَقِیمٌ[11]
اگر چنین شد، آن وقت وضع و حال انسان در ابعاد مختلف تغییر میکند. اگر عبودیت حاصل شد، انسان در برابر هر پیشامدی تسلیم است. اصلاً حالتی غیر از تسلیم ندارد. وظیفه خود را در جای خود انجام میدهد، اما در برابر هر پیشامدی تسلیم است. آیت الله مصباح میفرمودند: یک بار دیدیم که آیت الله بهجت مداوم میگویند: حسن! حسن! ما تعجب کردیم که منظور ایشان چیست؟ از ایشان فرمودیم منظور شما چیست؟ فرمود: همسایه ما فرزند شیرخوارهای دارد. این فرزند نسبت به مادر خود عبد است. هر کاری که مادرش با او میکند، تسلیم است. ما هم باید اینطور باشیم، ما عبد نیستیم. کار خدا و با ما میکند، بگوییم همه چیز برای تو است. ما چه کاره هستیم که بگوییم خوب است یا بد است؟ اگر انسان به مقام عبودیت رسید، اینگونه تسلیم میشود. هیچگاه آرزو نمیکند شرایط جور دیگری باشد.ای کاش جور دیگری بود، یعنی انسان تشخیص میدهد چیزی که خدا مقدر کرده خوب نیست. بنده واقعی میگوید: چون خدا خواسته پس بهترین همین است. اصلاً بهتر از این نمیشود.
البته گاهی ممکن است انسان کوتاهی کرده باشد، اینجا نتیجه عمل خودش را میبیند و باید از جانب خود نگران باشد. البته باز هم خدا بهترین را انجام داده است و باز هم تقدیر او است. اینکه حضرت زینب سلام الله علیها فرمود: ما ریت الا جمیلا، آن همه مصیبت و گرفتاری برای ما قابل درک نیست. ولی ایشان میفرماید همهاش زیبایی است! ایشان چه میبیند؟ خدایی را میبیند که کمال مطلق است و میفرماید: اصلاً از او غیر از زیبایی صادر نمیشود. اصلاً از مصیبتی هم که از جانب خدا باشد لذت میبرد. او رنج میبرد، ولی روح او لذت میبرد. بنابراین تسلیم محض خدا است و اینکه در حدیث عنوان بصری آمده:«وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیرا»[12] یعنی هر چیز که خدا میخواهد. اینکه در روایات داریم:شخصی خدمت امام رسید و عرض کرد: من غم و غصه را از شادی بیشتر دوست دارم. میخواست بگوید که من خیلی مقام بالایی دارم. حضرت فرمود: ما که اینطور نیستیم. آن شخص خیلی تعجب کرد و گفت: یعنی شما طالب شادی و رفاه هستید؟ حضرت فرمودند: ماه هر چیزی را میخواهیم که خدا بخواهد. خدا شادی خواسته، ما هم راضی هستیم. اگر جایی هم غم و بیماری میخواهد، را میخواهیم نقطهای میشود عبد
آیت الله مصباح میفرمودند: ثمره عبودیت این است که انسان همه جا اتکا و توجه به خدا دارد. تنها پشوانهای که برای خود میبیند، خدا است. میفرمودند یک روز آیت الله بهجت میفرمود:ای کاش ما به اندازه این بچه کوچکی که در کوچه است به خدا اعتماد داشتیم. این بچه یک تکه شیرینی در دست داشت. شخصی به او رسید و گفت از این شیرینی به من هم میدهی؟ گفت: برو از مادرت بگیر! تکیهگاه او مادرش بود و به همه هم میگفت به سراغ مادرتان بروید. آیت الله بهجت فرمود: ما در این حد خودمان را متکی به خدا نمیدانیم که وقتی مشکلی پیش میآید متوجه خدا شویم. اگر انسان خودش را عبد ببیند، میفهمد که اصلاً کس دیگری نمیتواند برای او کاری انجام دهد. پس دیگر معنایی ندارد که به کس دیگری متکی باشد و از شخص دیگری تقاضا کند. اگر انسان به مقام عبودیت رسید، توجه او هم به غیر خدا نخواهد بود. به غیر خدا احساس نیاز هم نمیکند.
ثمره دیگر عبودیت این است که از تسلیم خدا بودن لذت میبرد. هر چقدر هم سنگین باشد. اصلاً زمان برای او مطرح نیست، سختی برای او مطرح نیست؛ چون آنقدر از آن ارتباط با خدا و اطاعت از او لذت میبرد که همه اینها برای او شیرین است.
علامه فانی رحمت الله علیه یکی از اساتید علامه مصباح در نجف بودند. علامه مصباح میفرمودند که ایشان میگفتند استادی داشتیم که علاقه زیادی به ایشان داشتیم. یک روز عید به دیدن ایشان رفتیم. استاد ما قلیان میکشید. گفت: فلانی! این آتش قلیان من را آماده کن. من به احترام استاد لباس تازهای گرفته بودم که برای اولین بار آنجا پوشیدم. هنگام گرداندن آتش جرقهای از آن روی لباس نو من افتاد. آنقدر از این اتفاق لذت بردم که نمیتوانم آن را وصف کنم. اگر هر کس دیگری بود، دچار غم میشد. اگر عشق به خدا و عبودیت از روی کمال آمد، آن وقت مصیبتها همگی لذت بخش میشوند. نه تنها رنج نیستند، بلکه نشاط آفرین هستند.
بنابراین انسان باید به عبودیت برسد. تنها راهش هم این است که عبادت به همین معنا را انجام دهد. یهرچه خدا میگوید تسلیم باشد و ارادهاش تابع اراده خدا باشد. اگر اینطور شد، به هر میزان که انسان این را ادامه دهد، عبودیت بر اساس کمال مطلق برای انسان حاصل میشود. البته این خاص عبودیت خدا نیست. اگر کسی عبودیت شیطان را هم اینطور دنبال کند، وقتی کاری که شیطان میپسندد را انجام دهد، لذت میبرد. هر قدر آن کار سخت باشد، انجامش میدهد. سختیها را تحمل میکند تا کاری که شیطان میخواهد را انجام دهد. ولی ما خلق شدهایم که در این مسیر حرکت کنیم. اگراینطور شد، آن وقت عنایت خدا هم به این بنده زیاد میشود. آن وقت تعامل خدا با این بنده، تعامل یک محب با محبوب است. ارتباط انسان با خدا از روی محبت یک لذت دارد و اینکه درک کند خدا از او خشنود است لذت دیگری دارد. این دیگر فوق لذتهایی است که متصور است. بالاترین مقام قرب الهی است. اگر خدا را دوست داشته باشیم، از گناهان جدا میشویم. اگر به مقام رضایت خدا برسیم، دیگر ترک اولا هم صورت نمیگیرد. استغفار اهل بیت از گناهان متعارف ما نیست، از ترک اولا است. ترک اولا به معنی کاری است که انجام آن هم اشکالی نداشته است.
مثالی که برای ترک اولا میزنند این است که شما زمین خوردهاید و پایتان شکسته است.استاد یا شخص بزرگ به دیدن شما میآید. میگویید:: خیلی معذرت میخواهم که جلوی پای شما بلند نشدم. در صورتی که اصلاً نمیتوانستید از جای خود بلند شوید. این معذرت خواهی به خاطر این است که معرفت به عظمت استاد دارد و با خود میگوید:ای کاش میتوانستم با همین حال هم از جای خود بلند شوم. و الا مشخص است که برای بلند شدن تکلیفی نداشته. انسان به این مرحله برسد، میگوید: أَسْتَغْفِرُکَ مِنْ کُلِّ لَذَّةٍ بِغَیْرِ ذکرک[13]. از هر لذتی غیر از لذت یاد تو استغفار میکنم. خودش را در مقامی میبیند که فقط باید از یاد خدا لذت ببرد. منظور از یاد هم یاد قلبی است؛ اینکه قلبش متوجه خدا باشد و از آن لذت ببرد. اگر از چیزی غیر از توجه قلبی به خدا لذت برد، استغفار میکند. این بالاترین مرحله عبودیت است.
بنابراین انسان میتواند از مرحلهای که اراده و خواست خود را تابع خواست خدا قرار بدهد پیش برود و به مرحلهای برسد که دریابد که اصلاً لذت به غیر از یاد خدا چیز بدی است. چنین شخصی دیگر همیشه به یاد خدا است. لذیذترین چیز برای او یاد خدا است و منفورترین چیز لذت بردن از غیریاد خدا است. لذا به دنبال چیزی است که او را به یاد خدا بیندازد. به هر چیز نگاه میکندخدا را آنجا میبیند. همه عالم را جلوه خدا و نشانه خدا میبیند. در احوال بزرگان و اهل معرفت داریم که به هر چیز نگاه میکردند، نشانه خدا را میدیدند مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَلیلٍ یَدُلُّ عَلیْکَ وَ مَتى بَعُدْتَ حتّى تَکُونَ الاْثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ اِلَیْکَ. تو کجا غایب بودهای که من بخواهم به وسیله این آثار به تو برسم؟ عمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً و خَسِرَتْ صَفْقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیباً[14]، کور با چشمی که تو را نمیبیند نمیبیند که تو مراقب او هستی. این همان مرحلهای است که انسان خودش را در محضر خدا میبیند. اینکه حضرت امام فرمود عالم محضر خدا است، مرحله فکری است. اما انسانی که به مرحله بالاتر برسد، در مییابد که عالم محضر خدا است. اگر انسان این را دریابد، محال است که گناه کند.
در بحثهای علمی روز هم میگویند: انسان هر چقدر عظمت مخاطب خود را درک کند، کاملاً رفتار خود را منطبق با او میکند. اینکه قرآن کریم اوصاف خدا را میشمارد، برای این است که انسان این را دریابد و برای او معرفت حاصل شود. اگر در مرحله فکر باشد، انسان قدری خودش را منطبق با خواست خدا میکند و اگر به علم حضوری برسد و دریابد، کاملاً خودش را منطبق با خدا میکند.. همانطور که آیت الله بهجت فرمودند: مثل انسانی که تسلیم مادرش میشود. دیگر اصلاً رفتار و فکر و گرایش او جز با خدا با چیز دیگری سر و کار ندارد. تمام وجودش میشود عبودیت. آن وقت میشود عبد صالح. بندهای که برای عبودیت کامل صلاحیت پیدا کرده است. یک عمل صالح داریم و یک عبد صالح. عمل صالح انسان کاری کند که عملش لیاقت تقدیم شدن به درگاه خدا را داشته باشد. اما عبد صالح بندهای است که صلاحیت دارد که بگویند این بنده خدا است. اگر این گونه شد، همه اعمال او عمل صالح میشود.
[1] . نحل 75
[2] . اعراف 194
[3] . مریم 93
[4] . آل عمران 190
[5] . روم 21
[6] . إقبال الأعمال : 2 / 108 .
[7] . آل عمران 159
[8] . نور21
[9] . بحار الأنوار جلد۶۷ , صفحه۱۹۷
[10] . بقره 165
[11] . یس 61
[12] . مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، النص، ص 327
[13] . بحار الأنوار: 94 / 151 .
[14] . دعاي عرفه،بحار الانوار،جلد98،صفحه 226




