🎙صوت کامل جلسه ششم بهمراه متن درس اخلاق
🔹 آیتالله رجبی
ریاست محترم موسسه امام خمینی(ره)
▪️ویژه جوانان کشورهای مختلف
🗓 |شنبه ۱۳ آبانماه ۱۴۰۲|
📌 |شهر مقدس قم|
🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة
هدف خلقت و راههای رسیدن به آن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
هدیه میکنیم به روح مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها و روح امام عزیز، شهدای گرانقدرما به ویژه شهدای مقاومت، به روح علما ربانی به ویژه علامه مصباح صلوات بر محمد و آل محمد.
بحث درباره این بود که اگر ما بخواهیم مسیر خلیفه اللهی را طی کنیم و خدا گونه شویم و قرب حقیقی به خدا پیدا کنیم، چه گامهایی را باید برداریم؟
بیان شد اولین گام این است که انسان از غفلت نجات پیدا کند و به حالت توجه و یقضه برسد. اگر غفلت در وجود انسان باشد، هیچ اقدامی در این مسیر انجام نمیدهد. ولی اگر از این غفلت نجات پیدا کند، در چنین شرایطی این مسئله برای او مطرح میشودکه غیر از این تمایلات نفسانی شاید حقایق دیگری در عالم وجود داشته باشد. شاید آن حقایق مهمتر باشد و شاید رسیدن به آن حقایق به حدی مهم باشد که با هیچ چیزی قابل مقایسه نباشد.
اینجا برای او یک سوال مطرح میشود که آیا چنین هست یا خیر؟ وقتی این حالت در انسان به وجود آمد، طبیعی است که فطرت حقیقتجوی انسان به او میگوید برو و بفهم که چگونه است؟ آیا واقعا چیزی به نام خدا وجود دارد؟ چیزی به عنوان تقرب الی الله وجود دارد؟ سرای دیگری غیر از این دنیا که میبینیم و ملموس است وجود دارد؟
بنابراین انسان باید روحیه حقیقت طلبی خود را حفظ کند و تقویت کند. این گام دوم است.
حالا که از غفلت خارج شد و متوجه حقیقت گردید و متوجه شد که ممکن است حقایق دیگری وجود داشته باشد، زمانی که فطرت حقیقت طلبی او زنده شد، باید سعی کند آن را تقویت کند که هر کجا فهمید که حقیقتی هست که باید آن را بداند، فوراً تصمیم بگیرد که به آن برسد. هرجا به حقیقت رسید، برای اینکه روحیه حقیقت طلبی تقویت شود، باید طبق آن حقیقت حرکت کند. به هر میزان که این گونه حرکت کند، روحیه حقیقت طلبی تقویت و شکوفاترمیشود. اما اگر از غفلت بیرون آمد اما هیچ حرکتی انجام نداد، دوباره روحیه حقیقت طلبی به مرور از بین خواهد رفت و دچار غفلت و بیخبری خواهد شد. بنابراین انسان باید به دنبال حفظ و تقویت روحیه حقیقت جویی باشد.
اگرروحیه حقیقت طلبی زنده و شکوفا بود، او را تشویق و تحریک میکند که به دنبال حقیقت برود و آن را بفهمد. در مرحله فهم حقیقت به تعبیر قرآن اکثر مردم به ظن و گمان اکتفا میکنند. همت این را ندارند که بگویند: ما باید به یقین برسیم.وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِى ٱلْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ ٱللَّهِ.إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ[1] فقط به دنبال گمان خود هستند و دنبال رسیدن به یقین نیستند. خیلی جاها ظن و گمان انسان را به حقیقت نمیرساند. قرآن میفرماید:وَ إِنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً.[2] یعنی گمان به هیچ وجه شما را به حقیقت نمیرساند. لذا مکرر کفار و مشرکین را مذمت میکند و میفرماید: علت اینکه آنها پایبند به شرک بودند و نتوانستند خود را جدا کنند، این بود که دنبال گمان میرفتند.
گمان اصلاً انسان را به حقیقت نمیرساند که بخواهد مسیر را ادامه بدهد. و قرآن میفرماید اگر به دنبال گمان رفتید نه تنها به حق نمیرسید؛ بلکه برعکس مسیر انحرافی را در پیش میگیرید. دنبالهروی از اکثریت انسان را گمراه میکند؛ چون اکثریت به دنبال گمان میروند. دنبالهروی از گمان نه تنها انسان را به مقصد و یقین نمیرساند، بلکه به مسیر انحرافی میکشاند.
یک موقع انسان نه به سمت مسیر انحرافی میرود و نه به مسیر یقین، در همان شکی که دارد باقی میماند. ولی یک زمان گمراه میشود. از مرحله غفلت به شک میرسد و حالا به جای اینکه از شک به یقین برسد، به مسیر انحرافی میرود و از حقیقت دور و دورتر میشود. از فهم و عمل و دلبستگی به حقیقت فاصله میگیرد. اگر تا به حال شک داشت، الان دیگر دچار شک هم نیست. اگر به همین ترتیب پیش برود دیگر فکر میکند مسیر درست همین است. در این صورت دیگر به فکر نجات خود هم نمیافتد. در حالت شک هنوز نمیگفت مسیر درست شرک و بت پرستی و اتکا به غیر خدا است؛ اما اگر به دنبال ظن و گمان رفت، میگوید راه درست این است که به دنبال همینها برویم. باید کدخدا را ببینیم باید به یکی از ابر قدرتها متکی شویم تا بتوانیم کاری انجام دهیم. این معلول همان اتباع ظن است که آنها را به گمراهی کشانده. به دنبال این حقیقت نرفتهاند که خدا همه کاره عالم است.
اما اگر بنا را بر این گذاشت که من قصد ندارم به ظن و گمان اتکا کنم و باید به یقین برسم، میفهمد که این رژیمها پوشالی هستند. اگر به سراغ یقین رفت، میفهمد که ابرقدرتهای بشری پوشالی هستند. همان تعبیر قرآن که میفرماید:کَمَثَلِ العَنکَبُوتِ اتَّخَذَت بَیتًا.[3] اگر باور کرد که اینها هیچ کاره هستند، آن وقت متکی به خدا میشود. اگر باور کرد که دنیا فقط همین دنیا نیست، آن وقت به فکر آخرت میافتد. پس در اینجا خطر و لغزشگاهی که هست این مرحله این است که انسان به جای اینکه به دنبال یقین برود، به دنبال گمان میرود. گام بعدی است که ما باید تلاش کنیم تا به یقین برسیم.
حالا که تلاش کردیم و این حقایق را به طور یقینی به دست آوردیم؛ به صورت استدلالی و برهانی رسیدیم به اینکه خدایی وجود دارد و خدا همه کاره عالم است قرب الهی وجود دارد و انسان میتواند خداگونه شود و قدرتی خداگونه داشته باشد و ظرفیت پیروزی بر همه قدرتها را در اختیار دارد، آیا صرف رسیدن به یقین باعث حرکت انسان میشود؟ به تعبیر دیگر آیا بین علم و عمل ملازمه وجود دارد؟ البته که علم لازم است و اثر دارد؛ لذا این همه قرآن روی علم آموزی تاکید میکند. إِنَّما یَخشَی اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ[4]. این علما هستند که از خدا میترسند؛ پس علم شرط لازم است و اگر علم و یقین نباشد انسان در مسیر تحرک قرار نمیگیرد. اما سوال اینجاست که آیا همین علم کافی است؟ آیا به محض اینکه ایمان حاصل شد انسان جبراً حرکت میکند و در مسیر قرار میگیرد؟ اینطور نیست. علم شرط لازم است، شرط کافی نیست.
در این مسیر چیزهای دیگری نیاز داریم تا حرکت کنیم. اگر آنها فراهم شد آن وقت علم میتواند ما را حرکت دهد و این علم میتواند خشیت و عمل به دنبال داشته باشد. پس معلوم میشود که چیزهایی مانع از این هستند که علم به خشیت برسد و منجر به دلبستگی به خدا و اقدام عملی شود. باید آنها را از سر راه برداشت. این موانع آلودگیهای نفسانی هستند. اگر دل ما آلوده باشد، علم ما نمیتواند اثر بگذارد. علمی بالاتر از علم قرآن نیست. معارف نازل شده از سمت خدای علام همه هستی است. علم قطعی یقینی از منبع یقینی که هیچ تردیدی در آن وجود ندارد. همین قرآن میفرماید:إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرى لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ.[5] قرآن میتواند انسان را متذکر کند، به شرطی که قلبی داشته باشد. یعنی قلب خود را به دیگری نداده باشد. اگر من دلبستگی داشتم و دلم آلوده بود، یعنی دلم در گروی دیگری است. در گرو جاه است، در گرو مقام است، در گرو انواع مظاهر دنیایی است. اگر انسان مراقب خودش نباشد و دلبستگیهایش به مظاهر دنیا شدید شود، اگر دل در گرو شیاطین جنی یا انسی باشد، در این صورت دیگر علم نمیتواند اثر بگذارد؛ چون دستگاه معرفت فکری و عقلی یک دستگاه در وجود انسان است و دستگاه تاثیرپذیری و حرکت دستگاه دیگری است؛ آن دستگاه عقل است و این دستگاه دل است.
اگر این علم علاوه بر عقل ، دل را هم اشباع کند؛یعنی دل هم وابسته این معرفت شود، آن وقت است که خواهد فهمید خدا همه کاره این عالم است و از نظر دل هم به این باور میرسد. برای دلی که آلوده نباشد این حالت باور ایجاد میشود. همه علمای اخلاق و سیر و سلوک فرمودهاند: ترک گناه بر انجام واجب تقدم دارد.. آغاز برای حرکت انسان این است که گناهان را کنار بگذارد. اگر گناه آمد، ظرف دل آلوده میشود. اگر معرفت را در چنین دلی بریزیم، آن هم آلوده میشود. اینکه امام عزیز ما فرمود: علمی که همراه با تهذیب نباشد حجاب اکبر است، یعنی وارد دل آلوده میشود و خود آن هم گرفتار آلودگی میشود. حالا این علم در خدمت شیطان قرار میگیرد، در خدمت هوای نفس قرار میگیرد. فردی بهتر میتواند حیلهگری کند و بهتر میتواند سر دیگران را کلاه بگذارد بهتر میتواند در مسیر باطل شتاب بگیرد. علم و یقینی که قرار بود در مسیر حق او را شتاب بدهد، وقتی آلوده شد دقیقاً در مسیر باطل فعال میشود. در صورتی اگر شخص چنین علمی نداشت، نمیتوانست اینقدر شتاب بگیرد.
در جلسه گذشته ماجرای فردی را مثال زدم که نزد آیت الله انصاری همدانی آمد و عرض کرد: من میدانم که شما باطن من را میبینید. من را برای نماز شب بیدار میکنند. من به چه مقامی رسیدهام؟ مرحوم انصاری همدانی فرموده بود که به این توجه نکنید. اصلاً نمیخواهد نماز شب بخوانید؛ چون ایشان تشخیص داده بود که این فرد دلبسته این آگاهی است. دلبستگی به خدا ندارد و خودش برایش مطرح است. دلبستگی به مرتبه و مقام دارد. حتی اگر کسی در امور معنوی هم گفت که به جایی رسیدهام و با دیگران متفاوت هستم، این اول سقوط است. چون این دلبستگی خدایی نیست و دلبستگی به هوای نفس خود دارد. لذا علامه مصباح فرمودند: وقتی از آن جمع بیرون آمدیم، این شخص ناراحت شد و گفت: رفیق شما چه میگوید؟ یعنی اصلاً حرف او را قبول ندارم. چون دلبستگی وجود دارد، حرف شخصی مثل آیت الله انصاری در او اثر ندارد.
بنابراین باید ظرف دل را از آلودگیها پاک کرد. برای بلعم باعورا آیات و معارف قطعی الهی آمده بود، ولی سقوط کرد. میفرماید: اگر میخواستیم با همینها بالا میرفت وَلَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ[6] دلبسته دنیا شده بود و نمیتوانست خودش را از دنیا جدا کند. لذا آیات الهی هم نتوانست او را نجات دهد. بنابراین انسان باید برنامهریزی کند و رذایل اخلاقی که در وجودش هست را بشناسد. در اعمال و رفتار خود بیندیشد و ببیند که این اعمال و رفتار مظهر چیست. چرا اینجا این گونه صحبت کرد؟ چرا اینجا سکوت کرد؟ باید اینها را ارزیابی کند. در این صورت است که منشا آلودگیها را میفهمد. انسان هر چقدر هم که رشد کند، نواقص زیادی دارد. انسان خطر را به خوبی احساس میکند. وقتی خطر را احساس کرد، برای نجات از خطر حرکت میکند. امام معصوم در مناجات شعبانیه میخواهد به ما بیاموزد و میفرماید:اِلهی وَ قَد اَفْنَیْتُ عُمْری فی شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْکَ همه عمرم در حرص بر سهو گذشت؛ نه تنها در حالت سهو و غفلت بودم، بلکه اصرار داشتم که در این وضعیت بمانم. وَ اَبْلَیتُ شَبابی فی سُکْرَةِ التَّباعُدِ مِنک. جوانی خود را در مستی دوری از تو گذراندم اِلهی فَلَم اَستَیِقَظْ اَیّامَ اغْتِراری بِکَ.[7] خداوندا، من هنوز هم در روزگارِ خوابِ غفلت از تو، و میل به مسیر مورد غضَبَت بهسرمیبرم و بیدار نشدهام.
به این معنی است که در این دوران خیلی دلبستگیها ایجاد شده. اگر انسان دقت کند متوجه میشود که خیلی وضعیت مشکلی دارد. در مناجات خمس عشر آمده است: إِلَهِی إِلَیک أَشْکو نَفْسا بِالسُّوءِ أَمَّارَةًوَ إِلَی الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِیک مُولَعَةً وَ لِسَخَطِک مُتَعَرِّضَةً تَسْلُک بیمَسَالِک الْمَهَالِک وَ تَجْعَلُنِی عِنْدَک أَهْوَنَ هَالِک کثِیرَةَ الْعِلَلِ طَوِیلَةَ الْأَمَلِ[8] نفس من حرص بر گناه داشت و من را در مسیر مهلکهها میبرد و دائم برای من بهانه میآورد. نمیخواهد ما به این نتیجه برسیم که وضعیت مخاطره آمیزی داریم و باید کاری بکنیم
.پس باید موانع را دقیق شناسایی کرد. انسان وقتی خطر را احساس کند، حرکت میکند. وگرنه ممکن است این خطرات سالها وجود داشته باشند، ولی وقتی آنها را نشناسد حرکت نمیکند. شبیه کسی که انواع بیماریهای مهلک را دارد ولی نمیداند وبه زندگی خود ادامه میدهد؛ اما اگه فهمید سرطان دارد، به آب و آتش میزند تا خودش را نجات دهد. وقتی روی موانع شناخت دارد، باید برای زدودن آنها برنامهریزی کند. بعد از زدودن اینها ایمان حاصل میشود. ایمان یعنی علم منتهی شده به باور. باور هم یعنی اینکه دل انسان در گرو معرفت باشد. وقتی انسان باور کرد که خدای این چنینی وجود دارد، دلبسته خدا میشود. مرحوم حاج قاسم فرمود: وقتی وجود انسان را محبت خدا گرفت، همه دلبستگیها از وجود او خارج میشود.اول باید مراقبت کنیم که معرفت آلوده نشود و چنین معرفتی در کنار باور انسان را بالا میبرد.
لذا خداوند به پیامبر گرامی خود فرمود: قل رب زدنی علما. هر چقدر علم اولی در درون تبدیل به باور شود، انسان مدام از خدا میخواهد که به او علم بدهد، باز هم معرفت بدهد، باز هم بیشتر او را با عالم آشنا کند و هر چقدر بیشتر آشنا میشود، بیشتر قدم برمیدارد باور قویتر میشود.
بنابراین بعد از مرحله یقضه باید از شک عبور کرد و به یقین رسید. بعد از یقین باید به دل پرداخت و آلودگیها را کنار زد. آن وقت است که به حرکت میافتد. در همه جا اولین شرط رسیدن به خدا ایمان ذکر شده است، یعنی انسان بدون عبور از ایمان به چیزی نمیتواند برسد. شرط رسیدن به هر چیزی ایمان است. حتی اگر در کنار عمل به دستورات الهی ایمان قرار نداشته باشد، اثر ندارد و پذیرفته نمیشود. شیطان گفت: خدایا من را از این سجده معاف بدار تا عمر دارم برایت عبادت میکنم. خدا فرمود: من این را نمیخواهم. من میخواهم به خاطر ایمان به من عبادت کنی و نه به خاطر اینکه خودت میخواهی. عمل باید بر اساس این باشد که چون خدا میخواهد. اگر چنین شد، میشود عملی که خدا میخواهد و انسان مقرب میشود. چنین عملی انسان را به مقام جانشینی خدا میرساند. پس عمل هم باید برخواسته از ایمان باشد. عملی که منشا آن چیزی غیر از ایمان باشد ارزشی ندارد. خیلیها در عالم خدماتی به بشر رساندهاند، ولی طبق موازین دینی ما اهل رسیدن به بهشت نیستند. شاید عذاب آنها تخفیف پیدا کند. ممکن است نسیم رحمت الهی به اینها برسد ولی سعادت ابدی در گرو ایمان است. لذا هر کجا سخن از این است که کسی میتواند وارد بهشت شود، سخن از ایمان و به دنبال آن عمل صالح است. آن وقت است که عمل صالح به هر میزان که باشد اثربخش است. ممکن است افرادی فرصت انجام عمل صالح فراوان پیدا نکنند؛ ولی ایمان با مقداری عمل صالح آنها را وارد بهشت میکند؛ یعنی به سعادت ابدی و خداگونه شدن دست مییابند. به میزانی که عمل بیشتری انجام دهند و به میزانی که در سایه عمل، ایمان تقویت شود درجات مختلفی دارد. حتی اگر عمل هم ما را به خدا نزدیک میکند، به این معناست که ایمان را تقویت میکند. به این معناست که باور قلبی شدت پیدا میکند. لذا در جایی میفرماید:وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمّا عَمِلُوا[9] هر انسانی که به سوی خدا میرود، به درجهای میرسد.این درجه معلول عمل او است. در آیه دیگر فرمود:اِلَیهِ یصعَدُ الکلِمُ الطَّیبُ وَ العَمَلُ الصّلِحُ یرفَعُه[10]. کلمه طیبه همان اعتقاد حق است. این اعتقاد حق به سوی خدا بالا میرود. انسان هم به تبع اعتقاد حق بالا میرود. عمل صالح این ایمان را بالا میبرد. بنابراین هر چقدر عمل صالح بیشتر شود، ایمان بیشتر میشود و ایمان بیشتر انسان را خداگونه میکند. بنابراین عنصر اصلی ایمان است و اگر عمل صالح بخواهد اثر بگذارد و ما را به جایی برساند، ایمان باید تقویت شود. اگر کسی به این باور رسید، هیچ چیز مانع اقدامات او نمیشود. از هیچ چیزی بیم و ترس ندارد و به هیچ چیز دیگری امید ندارد. اگر میبینید طوفان الاقصی و این امر معجزهآمیز رخ میدهد، در سایه باوری است که در جبهه مقاومت به وجود آمد. باور به خدایی که همه کاره عالم است و همه جا با ما است. حتی جایی که احساس کرد وظیفه این هست،در قید نتیجه هم نیست. نتیجه یا شهادت است یا پیروزی که هر دو برای ما یکسان است. البته در مقام تدبیر و فکر باید برنامهریزی کند تا به نتیجه برسد و پیروز بشود؛ ولی اینگونه نیست که اگر پیروزی حاصل نشد، نگران شود. چون او دلبسته پیروزی نیست، دلبسته فرمان خداست. چون خدا فرموده بود با ظالم متجاوز بجنگید، برای این منظور آمد.
حالا اگر در این دنیا بر دشمن پیروز شد، به وظیفه خود عمل کرده است و پیروزی هم حاصل شده است. اما اگر به پیروزی نهایی هم نرسید، باز هم پیروز میدان است؛ او میخواست به وظیفه عمل کند و عمل کرد. همان موقع که به خاطر خدا به فرمان خدا عمل کند، پیروزی حاصل شده است. مگر ما نمیگوییم: إنَّما الأعمالُ بالنِّیَّاتِ وإنَّما لِکلِّ امرئٍ ما نوى[11]؟ ارزش عمل به نیت آن است، وگرنه خود عمل که ارزشی ندارد. پس وقتی نیت کرد و تصمیم گرفت به خاطر امر خدا به میدان مبارزه برود، پیروزی برای او تضمین شده است. با همین نیت در هر شرایطی که قرار بگیرد پیروز است. همین مسئله موجب پیروزیهای ظاهری هم میشود. کسی که این آلودگیها را کنار زده و دلبسته خدا شده، آن وقت میتواند در مقابل توپ و تانک با دست خالی بایستد.
چیزی که دشمن را در مقابل این نیرو دچار ترس و وحشت و واهمه و سردرگمی میکند دست به حرکات جنونآمیز میزند، این است که وجود او از این ایمان تهی است. دشمن با تمام ادعای خود چیزی ندارد، اگرچه ادعا میکند از نظر اطلاعاتی، از نظر پدافندی و نظامی بسیار مجهز است.تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ. [12]در ظاهر آراسته به تجهیزات هستند و در باطن پوچ. اگر میبینیم در این مصاف یکی با کمال اقتدار پیش میرود و یکی دچار سردرگمی میشود، به این دلیل است که یکی به این باور رسیده و دیگری فاقد این باور است. یکی اتکا به قدرت بینهایت دارد و دیگری اتکا به قدرتهای محدود غیر مطمئن.
در دیداری که خدمت سید حسن نصرالله بودیم، تعبیر ایشان این بود که اسرائیلیها مانند سگ از ما میترسند. اصلاً همواره در حالت وحشت هستند. الان هم همین است، به خاطر وحشت است که مردم را اینطور میزنند. در برابر نیروی محدود حماس وحشت دارند و عقب نشینی میکنند و از آن طرف وحشیانه بمباران میکنند.
سید سید حسن نصرالله میفرمود: زمانی که ما آن دو اسیر اسرائیلی را گرفتیم، اول شروع به بمباران هوایی کردند. هیچ کشوری با بمباران هوایی پیروز نشده است. بعد از سمت دریا حمله کردند، باز هم ما بعضی از ناوهای آنها را زدیم.تا اینکه شروع به حمله زمینی کردند. وقتی در جنگ زمینی به مصاف ما آمدند، با اتکا به خداوند و عنایات اهل بیت ما پیروز شدیم. فرمودند: یکی از فرماندهان ما که در خط مقدم جبهه بود، میگفت: یکاییها به اینها هلیکوپترهایی داده بودند که نه صدا داشت و نه نور. تصمیم داشتند پشت نیروهای ما، نیروهای خود را پیاده کنند و ما را در محاصره قرار دهند. در چنین شرایط بحرانی فقط کسی که متکی به خداوند باشد ناامید نمیشود و با خود میگوید: وقتی همه راهها بسته شود، یک راه وجود دارد و آن امداد الهی است. میگفت: این فرماندهای که در خط مقدم بود، همیشه روزه بود. موقع افطار برای استراحت و باز کردن روزه آمده بود. گفته بود: من خسته هستم، من را برای افطار بیدار کنید. دوستانش هم گفته بودند: چون خسته است میگذاریم تا خودش بیدار شود. اما دیدند یک مرتبه بیدار شد گفت: تماسی با خط مقدم بگیرید و ببینید که خبری نیست؟ تماس گرفتند و گفتند: یکی از این هلیکوپترهای بیصدا در هوا منفجر شده است. علت را پیگیری کردند و دیدند که رزمندهای شلیک کرده و مستقیم به هلیکوپتر برخورد کرده. رزمنده را آوردند و ماجرا را پرسیدند.. دیدند وحشت کرده. چون شلیک به هلیکوپتر به معنای گرا دادن به دشمن بود. گفتند نترس! ما فهمیدیم که کار تو بوده و خیلی هم کار خوبی کردی. گفت: من داخل سنگر رفتم. اسلحه در دست من بود. گویا کسی به من گفت: برو بیرون سنگر! بیاختیار بیرون آمدم. باز انگار کسی به من میگفت: شلیک کن! باز بیاختیار شلیک کردم و دیدم هلیکوپتر منفجر شد.
از فرمانده ماجرا را پرسیدند. گفت: من در خواب بودم و دیدم در جایی هستم که حضرت زینب سلام الله علیها در آنجا است. خدمت ایشان رفتم و گفتم: خانم! به ما کمک کنید. فرمود: جایی که مادرم زهرای مرضیه است، درست نیست که از من کمک بخواهید. نگاه کردم و دیدم خانم دیگری آنجا است و فهمیدم که ایشان حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها است. نزد ایشان رفتم و گفتم: به ما کمک کنید. فرمودند: ما که خیلی به شما کمک کردهایم! فکر نکنید مسبب این پیروزیها خودتان بودهاید. عرض کردم: خانم! الان شرایط فرق میکند. با دستم اشاره کردم و گفتم: تو را به خدا یکی از این هلیکوپترها را بزنید. بعد دیدم که خانم دست زیر چادر خود بردند و یک دستمال بیرون آوردند. دستمال را در هوا تکان داد و فرمود: تمام شد. میفرمودند: دقیقاً همان موقع خواب ایشان این اتفاق افتاده است. بعد فرمودند: در آن زمان هر موقع سران کشورهای مختلف برای پیشنهاد آتش بس میآمدند، اسرائیلیها یک شرط دیگر میگذاشتند. شاید تجهیزات آنها را مغرور کرده بود. وقتی این حادثه اتفاق افتاد، پیشنهاد آتش بس را آنها مطرح کردند. بعدها امیر قطر پیش ما آمد و گفت: شما در فلان تاریخ چه امکانات جدیدی به دستتان رسید؟ ما هر زمان به اسرائیل میگفتیم که آتش بس را قبول کنید، قبول نمیکردند تا اینکه در آن تاریخ خود سران صهیونیستها تماس گرفتند و گفتن: هر طور که شده این آتش بس را انجام دهید. فرمودند: در آن بحبوحه سختی که ما هرچه در توان داشتیم انجام داده بودیم، کسی که به فریاد ما رسید حضرت زهرای مرضیه بود.
غرض این است که اگر این باورها آمد، تا جایی که توانستیم با وظیفه جلو میرویم و آنجا که دیگر راه بسته شود، به کمک ما میآیند. وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب.[13] در بنبستها راه خروج را نشان نمیدهند، بلکه قرار میدهند؛ یعنی راه نجات ایجاد میشود از جایی هم که فکر نمیکنیم این اتفاق میافتد.
[1] . انعام 116
[2] . یونس 36
[3] . عنکبوت 41
[4] . فاطر 28
[5] . ق 37
[6] . اعراف 176
[7]. فرازی از مناجات شعبانیه
[8] . بحار الأنوار : 94 / 143.
[9] . انعام 132
[10] . فاطر 10
[11] . بحارالانوار، جلد 67، صفحه 211
[12] . حشر 14
[13] . طلاق 3




