سلسله جلسات اخلاق و مبانی معرفتی

جلسه دوم درس اخلاق آیت‌الله رجبی

۱۵ مهرماه ۱۴۰۲

🎙صوت کامل جلسه دوم درس اخلاق

🔹 آیت‌الله رجبی
ریاست محترم موسسه امام خمینی(ره)

▪️ویژه جوانان کشورهای مختلف

🗓 |شنبه‌ ۱۵ مهرماه ۱۴۰۲|

📌 |شهر مقدس قم|

هدف خلقت و راه‌های رسیدن به آن

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

 بحث درباره راه‌های رسیدن به هدف خلقت انسان است.

بیان شد که هدف یعنی نتیجه کاری که فرد قبل از انجام کار آن را در نظر می‌گیرد و کار را برای رسیدن به آن انجام می‌دهد. همچنین بیان شد که مطابق آیات قرآن انسان عبد آفریده شده است و همه شئون وجود او و بلکه همه عالم وابسته تام به وجود خدای متعال است. هدف خلقت انسان این است که جانشین خدا شود و جانشین باید مشابه کسی باشد که جانشین اوست؛ به تعبیر دیگر باید خداگونه شود.

برای این منظور قرآن به‌طورکلی یک راه بیان نموده و آن عبادت است؛ لـذا فرمود: «اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ».[1] شاهراهی که شما را به مقام خلیفةاللهی می‌رساند عبادت است. در حدیث قدسی فرمود: «عَبْدِی أَطِعْنِی أَجْعَلْکَ مِثْلِی» [2] عبادت یعنی انسان چیزی را که خدا دستور داده عمل کند؛ بنابراین برای اینکه به هدف خلقت یا خداگونه شدن برسیم، راه آن عبادت است و عبادت هم به معنای اطاعت محض از دستورات الهی است. اگر قرار باشد عبادت به معنای کامل و حقیقی آن رخ دهد، لازم است که انسان ایمان به ربوبیت الهی داشته باشد. به این معنا که باور کند همه عالم و خودش و شئون وجودی او متعلق به خدا است و مالک چیزی نیست؛ نه او و نه دیگران. اگر کسی به این باور برسد، این باور آثاری دارد که شاخص خوبی برای این است که انسان خودش را بسنجد تا ببیند چه مقدار و چه میزان عبد و مطیع خداست. اولین نتیجه این است که اگر ما باور کنیم که همه چیز از آن خداست، دیگر به تعبیر حدیث عنوان بصری ما برای ملک خدا تدبیر نمی‌کنیم. یا حتی اگر در مورد شئون خود انسان اگر ما باور کنیم که همه چیز از آن خدا است، نباید حتی به ذهن ما خطور کند که چگونه به این وجود و جان و مالی که داریم سامان بدهیم. یک اصلی در قانون اساسی کشور وجود دارد که بر اساس آن وضعیت مالی مسئولان باید بررسی شود. طبق این قانون همه مسئولان موظف هستند که اموال خود را قبل از شروع و پایان مسئولیت خود افشا کنند و بگویند اموال ما این‌هاست.

اگر مسئولی آمد و گفت: اموال من این‌هاست و ما از دارایی او مطلع شدیم، هرگز به ذهن ما خطور نمی‌کند که ایشان این پول‌ها را چگونه مصرف کند و بخواهیم برای او برنامه‌ریزی کنیم؛ چون به ما ربطی ندارد و اموال متعلق به اوست و خودش باید تصمیم بگیرد. هرگونه تصمیمی هم که گرفت، چون انسان حکیمی است، بنابراین تصمیم درستی هم گرفته است.

ما باید باور کنیم که وجود ما، همه شئون ما، و همه عالم متعلق به ما نیست و ما مالک نیستیم؛ ملک خدا است و هر تدبیری برای ما کرد، باید شیرین باشد. اینکه در حدیث عنوان بصری می‌فرماید: «أَنْ لَا یَرَی الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللهُ إِلَیْهِ مِلْک»[3] به چه است؛ یعنی انسان می‌گوید: ملک من نیست که برای آن برنامه‌ریزی کنم؛ بنابراین کناری می‌نشیند و می‌گوید: خدایا! خودت کاری کن. یا مثل کسانی که می‌گویند: بگذاریم امام‌زمان بیاید، خودش کاری می‌کند؛ ما وظیفه‌ای نداریم. این‌طور نیست.

دومین نتیجـه باور به [مالک بودن خدا] این است که انسان همواره در فکر این است که خدا از ما چه می‌خواهد؟ چه برنامه‌ای ریخته و ما را به چه چیز موظف کرده است؟ در هر مسئله و هر موقعیتی که فراهم می‌شود، فکرش این است که خدا از ما چه می‌خواهد؟

خدا علامه مصباح را رحمت کند، در امور مؤسسه هر مسئله‌ای که مطرح می‌شد، می‌گفت اول ببینیم حکم شرعی آن چیست. در ابواب فقه جستجو می‌کردند و گاهی می‌گفتند: این که می‌شود مصداق جعاله؛ پس باید شرایط جعاله رعایت شود.

برادر عزیزی که مسئول بود گفت: من با این شرایط همکاری می‌کنم. ایشان فرمود: کار شما جعاله است و این شرایط شما خلاف عقد جعاله است. دائم در فکر این بود که خدا چه گفته و خدا چه می‌خواهد؛ از حکم خدا کنار نمی‌کشد برای اینکه خودش را کاره‌ای می‌بیند و همه‌کاره را خدا می‌داند. در هر کار و موقعیتی که برای او فراهم می‌شود، فوراً توجه می‌کند که ببیند خدا چه می‌خواهد. حتی اگر کاری انجام می‌دهد که خودش هم در آن نقش داشته، آن را از خدا می‌بیند. مثل امام که می‌فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد. این همه رزمنده‌ها و مسئولان دفاعی برنامه‌ریزی کردند؛ اما فرمود خدا آزاد کرد. این همان نگاهی است که همه عالم را از آن خدا می‌داند و تدبیر و تکوین آن را هم از خدا می‌داند و در تشریع هم دنبال این است که خدا چه می‌خواهد.

این یک شاخص است که انسان ببیند که نگاهش به مالش و شئون زندگی‌اش و خودش و بیت‌المال و جاه و مقام چگونه است. یا آنها را مال خود می‌داند و می‌گوید اختیار آنها با من است یا می‌گوید اختیار آن باخداست؛ باید ببینم که خدا چه می‌گوید؛ بنابراین همیشه به فکر خداست و به فکر این است که خدا چه دستوری داده تا او اطاعت کند.

سومین نتیجه این باور این است که انسان از کم‌وزیاد شدن دنیا نه خوشحال می‌شود و نه ناراحت. در حدیث داریم که مؤمن واقعی کسی است که اگر همه اهل شهرش جمع شدند که علیه او شعار دهند و با او برخورد کنند، ناراحت نمی‌شود و اگر همه آنها موافق او باشند، ذره‌ای برای او شادی ایجاد نمی‌شود. بله، اگر بفهمد که جایی کوتاهی کرده و خدا را ناراحت کرده، خیلی ناراحت می‌شود و اگر بفهمد که جایی توانسته کاری انجام دهد که خدا را خوشحال کند، او هم خوشحال می‌شود. تحمل مصیبت برای او آسان است کلاً دنیا برای او نگرانی ایجاد نمی‌کند.

مثل امام عزیز ما هنگامی که از پاریس برمی‌گشتند؛ ایشان در موقعیتی بودند که مقتدرانه برمی‌گشتند. یک ملت فریاد می‌زنند و مشتاق هستند که او بیاید و حکومت با آن یال‌وکوپال قدرتِ جلوگیری از بازگشت ایشان را ندارد. از حضرت امام می‌پرسند: الان چه احساسی دارید؟ ایشان می‌فرمایند: هیچ! ما وظیفه‌ای داشتیم که انجام دادیم حالا هم داریم طبق وظیفه عمل می‌کنیم. هر کسی در این شرایط بود، یک وجدی برایش ایجاد می‌شود که الحمدلله ما پیروزمندانه داریم می‌آییم؛ اما حضرت امام باور کرده بود که عبد است و همه چیز در دست خداست و ایشان باید فقط به وظیفه عمل کند.

اینکه علامه مصباح می‌فرمودند: ما مأمور به نتیجه نیستیم، به همین معناست. من باید وظیفه خود را بادقت و حساب شده انجام دهم و کم کار نگذارم؛ اما اگر نتیجه حاصل شد که شد و اگر نشد، من فقط بنا بود به وظیفه خودم عمل کنم. اینکه کاری کنم که نتیجه حاصل شود و برای آن برنامه‌ریزی کنم را صرفاً به‌خاطر اینکه دستور خداست، انجام می‌دهم. مسائل را بررسی می‌کنم تا چطور عمل کنم که به نتیجه بهتر برسم؛ این‌ها همه به‌عنوان وظیفه است. ولی اگر به نتیجه نرسم، به غم و غصه گرفتار نمی‌شوم. زیاد می‌شد که خدمت علامه مصباح می‌رسیدیم. آقای کعبی می‌گفت که ما برآشفته بودیم که ای‌وای! نتیجه چه می‌شود و اگر چنین شود، ما چه‌کار کنیم. اما ایشان طوری رفتار می‌کرد مثل‌اینکه اصلاً اتفاقی نیفتاده است و کاملاً آرام بود. این برای این است که با خود می‌گوید: آیا به وظیفه خود عمل کرده‌ام یا نه؟ اگر عمل نکرده‌ام، باید از معصیت خدا نگران باشم. وگرنه باید آرامش داشته باشیم..

 

اگر شخصی با چنین دیدگاهی مسئولیتی هم داشته باشد، آنگاه بیت‌المال را متعلق به خدا می‌داند. دیگر فکر اینکه بیت‌المال را برای خود تصاحب کند، فکر سوءاستفاده از موقعیت این‌ها سراغش نمی‌آید؛ به فکر این است که ببیند خدا چه می‌گوید. اینکه تئوریسین‌های غربی و شرقی چه می‌گویند را بررسی می‌کند؛ اما دغدغه او این است که ببیند خـدا چه می‌خواهد؛ چون باور دارد خدا برای تدبیر جامعه برنامه دارد و دین به مسائل اجتماعی هم کار دارد. مگر جامعه ملک خدا نیست و نمی‌خواهد که جامعه به سمت خودش برود پس حتماً برای آن برنامه دارد. پس می‌رود سراغ اینکه ببیند خدا چه می‌گوید؟ منشأ خیلی از مشکلات ما این است که مسئولان به‌جای اینکه ببینند خدا چه می‌خواهد یا باور ندارد و یا اینکه می‌گوید: خدا دیگر اینجا کاری ندارد، فقط در ارتباطات عبادی دستوراتی داده است. پس یا اصلاً باور ندارد و یا اگر باور دارد، در عمل اعتقادی ندارد؛ لذا دنـبال جای دیگر می‌رود. یکی می‌گوید باید کدخدا را دید یکی می‌گوید: اینجا جای تجارب بشری است و کار خدا و دین نیست. این به دلیل این است که باور در وجود آن مسئول نیست.

در احادیث داریم که کمترین مجازات برای کسی که خدا را رها می‌کند و به دنبال دیگری می‌رود این است که خدا او را به خودش واگذار می‌کند. به تعبیر علامه مصباح که می‌فرمود: عجیب است! خدا می‌گوید من مجانی وکیل شما می‌شوم تا برای شما کار کنم، اما شما می‌گویید نیازی نیست و به دنبال فلان فرد، فلان تفکر می‌روید! می‌فرمودند: من همیشه به خودم تلقین می‌کنم کسی هست که برای اداره عالم و همه شئون ما بیش از همه دلسوز است و دلش می‌خواهد دین پیاده شود و جامعه اصلاح شود. بیش از همه دلسوز است، بیشتر از همه می‌داند و بیشتر از همه توان دارد که اگر ما به وظیفه خود عمل کنیم، او خودش نتیجه را محقق می‌کند و می‌فرمود: اگر هم عمل نکردیم، چشم داشت کمک نداشته باشیم. به سراغ دیگران برویم و بعد بگوییم: خدایا! این مشکل پیش آمد، خودت حل کن. باید باور باشد و به دنبال اطاعت خدا برویم تا بعد ببینیم خدا چگونه کمک می‌کند.

علامه مصباح می‌فرمود: هر کجا ما خالصانه به وظیفه خود عمل کردیم، خدا فوق آمال و آرزوهای ما به ما نتیجه می‌دهد؛ بنابراین انسان می‌تواند خود را در مسائل فردی و اجتماعی بسنجد و ببیند آیا همیشه به دنبال این است که رضایت خدا را جستجو کند و در مشکلات به سراغ خدا می‌رود، یا اینکه به فکر دیگران است یا به فکر خودش تکیه می‌کند. بگوید درست است که خدا این‌طور فرموده؛ اما نه. همین، اما همه چیز را خراب می‌کند. من باید بگویم: خدا این‌طور گفته؛ حالا من باید چه‌کار کنم که گفته خدا محقق شود.

پدر شهید لطفی می‌گفت: هر موقع حضرت آقا بیانیه‌ای می‌فرمود، شهید می‌گفت: حالا وظیفه ما چیست؟ ما هم باید در هر موقعیتی از خود سؤال کنیم: حالا وظیفه ما چیست. در نهج‌البلاغه حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در تعبیر «لا حول ولا قوه الا بالله» آمده:: «إنّا لا نَملِکُ مَعَ اللّه ِ شَیئا، ولا نَملِکُ إلّا ما مَلَّکَنا. فمَتی مَلَّکَنا ما هُوَ أملَکُ بِهِ مِنّا کَلَّفَنا»[4] در جایی که خدا هست، ما مالک چیزی نیستیم و وقتی که خدا چیزی به ما داد، خودش نسبت به ما مالک‌تر است و مسئولیتی به مسئولیت‌های ما اضافه می‌شود؛ چه مال دنیا باشد چه جـاه دنیا. بایـد با این نگاه به مواهب الهی نگاه کنیم. مقام معظم رهبری تعبیری دارد که می‌فرماید: هر قدر امکانات بیشتر شد، باید به فکر نتایج بیشتر باشید و کار بیشتری انجام دهید. اگر کسی احساس کند که دارد تکلیف روی دوشش می‌آید، اینکه در موقعیتی قرار گرفت، از خود سوال می‌کند: حالا باید چه‌کار کنم؟ معنایش این است که مسئولیتی روی دوش من است؛ نه اینکه خوشحال شود که الحمدلله! خدا چیزی به ما داد و تمام شود. اگر نگاه تکلیف‌مدارانه باشد، به‌محض اینکه خدا لطفی کند، احساس تکلیف می‌کند و دنبال وظیفه می‌گردد. هر که بامش بیش برفش بیشتر.

بنابراین نکته اساسی این است که باور به ربوبیت الهی در وجود ما رشد کند و قوی شود و به کمال برسد. هر چقدر این باور قوی شود، به همان میزان این ویژگی عبد بودن در وجود ما برجسته می‌شود. علامه مصباح در مراسم رحلت آیت‌الله بهجت فرمودند: اگر من بخواهم یک جمله درباره ایشان بگویم، همه کمال ایشان عبد بودن است. همان‌طور که ما در تشهد می‌گوییم: اشهد ان محمدا عبده و رسوله. البته ایمان به عبودیت و ربوبیت درجاتی دارد. پیامبر گرامی اسلام در بالاترین درجه و بعد علما و به همین ترتیب. ولی انسان باید بداند که جهت‌گیری به آن سمت باشد. باید همیشه نوک قله را ببیند و به‌سوی او حرکت کند.

اگر ما بخواهیم باور به ربوبیت الهی در ما قوی شود و رشد کند، راهش این است که در دو زمینه رشد کنیم؛ یکی در زمینه معرفتی و آگاهی و فکر و دیگری در زمینه محبت و قلب و دل. برای این‌ها تعابیر مختلفی آمده از جمله: انگیزه، گرایش، محبت و از آن طرف هم شناخت، آگاهی، معرفت. در این دو عنصر اصلی اگر انسان بار خود را ببندد، باور در وجود او شکل می‌گیرد و به دنبال آن عبادت می‌آید و وظیفه‌مندی بر او مترتب می‌شود؛ لذا ما دو مسلک الهی داریم؛ یکی مسلک معرفت که بزرگان و عرفاً بر معرفت تأکید می‌کنند؛ مثل مرحوم شاه‌آبادی استاد حضرت امام که می‌گفتند: باید معرفت را بالا برد. اگر معرفت اوج بگیرد، انسان را به خدا می‌رساند؛ اطاعت خدا، وظیفه‌مندی و عبودیت.

 

عده دیگری پیرو مسلک محبت هستند. مثل مرحوم دولابی. سخنان و تک‌مضراب‌های ایشان همه محبتی بود. می‌گفت: روز قیامت به خدا می‌گوییم مال بد بیخ ریش صاحبش! مال خودت است؛ هر کاری می‌خواهی بکن. علامه مصباح می‌فرمود: گاهی می‌رفتیم تهران و ایشان می‌گفت: شب را همین‌جا بمان و ما تا صبح خدمت ایشان بودیم. یکی از کسانی که خیلی علامه مصباح از جنبه عرفانی ایشان بهره برد، مرحوم دولابی است. همین‌طور مرحوم انصاری همدانی و دیگر بزرگان.

سِرش هم این است که اگر هر یک از این‌ها به اوج برسد، دیگری را به دنبال دارد؛ یعنی اگر کسی معرفتش به خدا بیشتر شود، عشق به خدا در دلش ایجاد می‌شود؛ چون انسان عاشق کمال است. حالا اگر این معرفت خیلی قوی شود انسان می‌بیند که همه کمالات اینجاست و نباید به کسی توجه کند. مثل کسی که عشق به زیبایی دارد و به یک تابلوی هنری می‌رسد و می‌بیند که هرچه زیبایی هست، در اینجاست. از طرف دیگر اگر محبت خیلی شدید شود، معرفت بیشتر می‌شود. «اِلهی لَمْ یَکُنْ لِی حَوْلٌ فَانْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ اِلا فِی وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِی لِمَحَبَّتِکَ»[5] در مناجات شعبانیه می‌فرماید: خدایا من اصلاً قدرت اینکه از معصیت به اطاعت بیایم را ندارم، مگر موقعی که من را نسبت به محبت خود هوشیار کردی؛ آن وقت از معصیت جدا می‌شوم.

بنابراین هر دو مقوله اثرگذار هستند. حالا ببینیم باید چه کنیم که بعد معرفتی و محبتی تقویت شود و در وجود ما شکل بگیرد و رشد پیدا کند.

اولین مرحله معرفت چیزی است که علمای اخلاق و سیروسلوک به آن یقضه یا هوشیاری می‌گویند. در نقلی از علامه امینی آمده است که آخرین روزهای حیات علامه طباطبایی در بیمارستان رفتم. ایشان فرمود: توجه! توجه! توجه! یعنی انسان هوشیار شود نسبت به خدا، جهان و خودش. انسان غافل اصلاً نمی‌تواند قدمی بردارد. قرآن کریم می‌فرماید: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ»[6] خیلی‌ها قرار است اهل جهنم شوند. دل دارند؛ اما با آن چیزی نمی‌فهمند. چشم دارند؛ اما با آن چیزی نمی‌بینند. گوش هم دارند؛ اما نمی‌شنوند. این‌ها مانند چهارپایان هستند. به آنها نعمت داده‌ایم؛ اما فکر نمی‌کنند که با این نعمت باید چه کاری انجام دهند. این‌ها حتی از چهارپایان هم گمراه‌ترند. چهارپایان امکانات انسان‌ها را ندارند و در این وضعیت زندگی می‌کنند؛ اما انسان این امکانات را دارد و حیوانیت را انتخاب می‌کند. بعد می‌فرماید: این‌ها غافل هستند.

اگر غفلت وجود داشته باشد، انسان یک قدم هم به سوی هدف حرکت نمی‌کند. در هر زمینه‌ای اول باید انسان از غفلت بیرون بیاید. «لِتُنذِرَ قَوما مَّآ أُنذِرَ ءَابَآؤُهُم فَهُم غَفِلُونَ»[7]انبیا باید اول انسان را از خواب غفلت بیدار کنند؛ آن وقت است که انسان حرفی را می‌شنود. وگرنه در حال غفلت ممکن است حرفی را بشنود؛ ولی مثل‌اینکه نشنیده است. چون آن‌قدر در مسائل دنیا غرق شده که نمی‌شنود و از این نشنیدن معذور نیست؛ چون خودش انتخاب کرده که نشنود و عذری ندارد. می‌توانسته جلوی آن را بگیرد.

پس اولین قدم این است که انسان توجه کند که مخلوق خداست و مکلف است و وظیفه روی دوش اوست. مسئول باید توجه کند که این مقام امانت خداست. آن وقت زمینه فراهم می‌شود که از خود سؤال کند خدا در قبال این امانت از من چه می‌خواهد؟ «عْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ.»[8] بعضی‌ها اصلاً از هدف خلقت غافل هستند. قرآن می‌فرماید: «لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»[9] تو غافل بودی و حالا می‌دانی که چه خبر است. اگر این غفلت بیاید، انسان کوچک‌ترین قدمی در مسیر خلیفة اللهی بر نخواهد داشت. اصلاً توجهی نیست که بخواهد کاری انجام دهد. باید بداند که مسیری هست، وظیفه‌ای هست، خدایی هست، معادی هست. انسان وقتی از خدا جدا شد، آنگاه هر روز به یک مسیر می‌رود، هر مقطعی به یکی دل می‌بندد، هر بار یک چیز او را جلب می‌کند. بنابراین اولین قدم این است که انسان از غفلت بیرون بیاید.

به تعبیری متوجه شود که کجاست. عالم چگونه است و او در کجا قرار دارد. این همه آیات قرآن که درباره معاد تذکر می‌دهد، این همه تجلیل از کسانی که درباره عالم تفکر می‌کنند و از کنار آیـات خداوند ساده نمی‌گذرند و این همه مذمـت درباره انسان‌های غافل که بی‌تفاوت از کنار آیات الهی می‌گذرند. اگر ما دقت کنیم، آن‌قـدر زمینه‌های توجه به خودش را برای ما فراهم می‌کند تا بلکه یکی ما را متوجه کند. ولی اکثراً از کنار آیات خدا بی‌تفاوت عبور می‌کنند.

«وَ کَـأَییّنْ مِنْ آییةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ علی‌ها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ»[10]. آیه هست، نشانه خدا را می‌بیند و با آن برخورد می‌کند؛ ولی روی می‌گرداند. به‌جای اینکه به سمت صاحب نشان برود، از آن اعراض می‌کند. این از عجایب وجود انسان است؛ بنابراین ما باید دنبال این باشیم که از حالت غفلت بیرون بیاییم و بدانیم راهکار تقویت توجه در ما چیست و حالت یقضه که از دید علمای اخلاق اولین قدم است را چگونه به دست بیاوریم. در جلسه آینده درباره عوامل غفلت و عواملی که ما را از غفلت نجات می‌دهد و موجب هوشیاری ما می‌شود بحث می‌کنیم.

پروردگارا! روح امام عزیز، شهدای گرامی، علمای ربانی با ارواح طیبه شهدای کربلا محشور بفرما.

ما را به وظایفمان آگاه و هوشیار بفرما و در عمل به آن موفق بدار!

سایه مقام معظم رهبری، این نعمت بزرگ الهی تا ظهور حضرت بقیه الله بر سر ما مستدام بدار!

این تحولاتی که در حال رخ‌دادن است را زمینه‌های ظهور حضرت بقیه الله مقرر بفرما!

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته


 

[1] . یس 61

[2]  الجواهر السنیة الحر العاملی ص 361

[3] . مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص 326

[4] . نهج البلاغة : الحكمة 404 .

[5] . مناجات شعبانیه

[6] . اعراف 179

[7] یس 6

[8] . روم 7

[9] . ق 22

[10] . یوسف 105

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا